بخش ۱۵ - فصل اندر تقدیس
کاف و نون نیست جز نبشته ما چیست کن سرعت نفوذ قضا نه ز عجز است دیری و زودیش نه ز طبع است خشم و خشنودیش علتش را نه کفر دان و نه دین صفتش را نه آن شناس و نه این پاک زانها که غافلان گف...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
کاف و نون نیست جز نبشته ما چیست کن سرعت نفوذ قضا نه ز عجز است دیری و زودیش نه ز طبع است خشم و خشنودیش علتش را نه کفر دان و نه دین صفتش را نه آن شناس و نه این پاک زانها که غافلان گف...
دوش چون شاهد جهان افروز زلف شب برگرفت از رخ روز من چو عنقا نهفته روی از خلق شسته حرف ریا ز تخته زرق گاهی اندر فنا بقا جستم درد را زان جهت دوا جستم گاه سر بر در عدم زده ام در ره نیس...
از پی نای و چنگ بوالخداش خانه ای تنگ ساخت بوالنباش تا همی گربه نای دارد و چنگ موش را چیست به ز خانه تنگ تا بود گربه مهتر بازار نبود موش جلد دوکان دار تا بود گربه در کمان کمین موش ر...
بود فرزند بد بود به دو باب زنده مالت برند و مرده ثواب جهل باشد عدوت پروردن از پی رنج دل جگر خوردن
جامه از بهر عورت عامه است خاصگان را برهنگی جامه است مر زنان راست جامه اندر خور حیدر و مرد و جوشن اندر بر جامه بر عورتان پسندیدست جامه دیبه آفت دیدست مرد را در لباس خلقان جوی گنج در...
جد زند بوسه بر ستانه دل هزل نبود کلید خانه دل دل به رشوت پذیرد از جان نور کی بود زیردست رضوان حور وزن سر همچو وزن سر سبکست برگ دل همچو برگ گل تنکست بر در اهل دل به وقت طعام گندمی گ...
روزی از روزها به وقت بهار رفت محمود زاولی به شکار دید زالی نشسته بر سر راه رویش از دود ظلم گشته سیاه بر تن از ظلم و جور پیراهن از گریبان دریده تا دامن هر زمان گفتی ای ملک فریاد چیس...
ابلهی دید اشتری به چرا گفت نقشت همه کژست چرا گفت اشتر که اندرین پیکار عیب نقاش می کنی هش دار در کژی ام مکن به نقش نگاه تو ز من راه راست رفتن خواه نقشم از مصلحت چنان آمد از کژی راست...
گفتم ای مرهم دل ریشم سخنت نوش جان پر نیشم ای همایون لقای عیسی دم وی مبارک پی خجسته قدم ای سبک روح این چه دلداری ست وی گرانمایه این چه غمخواری ست ای ملک سایه این چه تعریف است وی فلک...
حرص بگذار و ز آز دست بدار حرص و آزست مایه تیمار حرص را ز آنکه قهر خواند اله عاقل از وی بدان نساخت پناه هرکه او حرص را امام کند خواب و خور جملگی حرام کند نقش رنگین و هیچ جان نه درو ...
عندلیبان باغ آن خوشبوی در ترنم تبارک الله گوی بر زمان حکم چون شهان کرده بر زمین نان چو بندگان خورده نان جو خورده همچو مختصران پس کشیده ز حلم بار گران خلق را خلق او نویدگرست نور ماه...
پسری احول از پدر پرسید کای حدیث تو بسته را چو کلید گفتی احول یکی دو بیند چون من نبینم از آنچه هست فزون احول ار هیچ کژ شمارستی بر فلک مه که دوست چارستی پس خطا گفت آنکه این گفته ست ک...
از در تن که صاحب کلهست تا به دل صدهزار ساله رهست هست بر سالکان به وقت رحیل همچو موسی و خصم و منزل نیل لیک بر وی چو بسته گردد کار نار گردد به عاقبت دینار تا خدای آن رهی که در بندست ...
ور بود خود نعوذباللٰه دخت کار خام آمد و تمام نپخت طالعت گشت بی شکی منحوس بخت میمون تو شود منکوس آنکه از نقش اوت عار آید پی دخترت خواستار آید خان و مان تو پر ز عار شود خانه از بهر و...
شحنه ای در دهی شبی سرمست پای مرغ معلمی بشکست روز دیگر معلم بی دین پیش بت رفت تا کند نفرین وین سخن گشت منتشر در ده باز گفتند این سخن که و مه برد صاحب خبر به نوشروان قصه مرغ و شحنه و...
آن شنیدی که رفت نادانی به عیادت به درد دندانی گفت با دست از این مباش حزین گفت آری ولیک سوی تو این باد باشد چو بی خبر باشی آب و آتش چو خاک برپاشی بر من این درد کوه پولادست چون تو زی...
خردم دوش اندرین معنی نکته ای چند نغز کرد املی گفت شهری که جا و مسکن ماست صحن او سقف گنبد اعلا ست خاک او راست نکهت عنبر آب او راست لذت شکر نز برودت در او اثر بینی نز حرارت در او شرر...
چیست دنیا و خلق و استظهار خاکدانی پر از سگ و مردار بهر یک خامش این همه فریاد بهر یک خاک توده این همه باد هست مهر زمانه با کینه سیر دارد میان لوزینه از پی گندمی درین عالم چند باشی ب...
زینة اللٰه نه اسب و زین باشد زینة اللٰه جمال دین باشد مرده ای زان شدی اسیر هوس دیده از مردگان کشد کرگس در جهان منگر از پی رازش چکنی رنگ و بوی غمازش که تو اندر جهان بدسازان همچو راز...
شب معراج چون به حضرت رفت با هزاران جلال و عزت رفت چون به رفرف رسید روح امین جست فرقت ز مصطفای گزین جبرییل از مقام معلومش باز گشت و بماند محرومش گفت شاها کنون تو خود بخرام که مرا بی...
دل قوی کند ز زحمت و بیم جز شراب مفرح تسلیم ایمن آنگه شوی ز محنت و تاب که خوری شربتی ز باده ناب تا نخوردی شراب دین مستی چون بخوردی ز هر بلا رستی وان مفرح که اولیا سازند در شفاخانه ر...
سفله چون خواند رو به مهمانش پس چه نانش شکن چه دندانش بر در کارگاه طبع لییم نز پی ایمنی که از سر بیم گرچه زنجیر حلقه نپذیرد سفله را در بزن که خود میرد برده چون طاعت و دل و دینت باده...
گفتم ای سایه الهی تو زآنچه هستی جوی نگاهی تو ای تو بر لوح کون حرف نخست آفرینش همه نتیجه توست نشو از توست شاخ فطرت را ثمر از توست باغ فکرت را چون مرا دیده ای بدین سستی هر چه گفتی صل...
سلوتی نیست روح را از کس سلوت روح خلوت آمد و بس دهر بد رای و خلق بد بینند راهت این است و مردمان اینند یا به خلوت به خوش دلی تن زن یا بر اینها نشین و جان می کن کی فروشد خرد به رسته ج...