رباعی شمارهٔ ۹۴
تا کی باشم با غم هجران تو جفت زرقیست حدیثان تو پیدا و نهفت چون از تو نخواهدم گل و مل بشکفت دست از تو بشستم و به ترک تو گفت

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
تا کی باشم با غم هجران تو جفت زرقیست حدیثان تو پیدا و نهفت چون از تو نخواهدم گل و مل بشکفت دست از تو بشستم و به ترک تو گفت
در خاک بجستمت چو خور یافتمت بسیار عزیزتر ز زر یافتمت جایی اگر امروز خبر یافتمت جان تو که نیک عشوه گر یافتمت
ای دیده روشن سنایی ز غمت تاریک شد این دو روشنایی ز غمت با این همه یک ساعت و یک لحظه مباد این جان و دل مرا جدایی ز غمت
از ظلمت چون گرفته ما هم ز غمت چون آتش و خون شد اشک و آهم ز غمت از بس که شب و روز بکاهم ز غمت از زردی رخ چو برگ کاهم ز غمت
دل خسته و زار و ناتوانم ز غمت خونابه ز دیده می برانم ز غمت هر چند به لب رسیده جانم ز غمت غمگین مانم چو باز مانم ز غمت
هر چند دلم بیش کشد بار غمت گویی که بود شیفته تر بر ستمت گفتی کم من گیر نگیرد هرگز آن دل که کم خویش گرفتست کمت
احسنت و زه ای نگار زیبا آراسته آمدی بر ما امروز به جای تو کسم نیست کز تو به خودم نماند پروا بگشای کمر پیاله بستان آراسته کن تو مجلس ما تا کی کمر و کلاه و موزه تا کی سفر و نشاط صحرا...
ای کودک زیبا سلب سیمین بر و بیجاده لب سرمایه ناز و طرب حوران ز رشکت در تعب زلف و رخت چون روز و شب زان زلفکان بلعجب افگنده در شور و شغب جان و دل عشاق را زیبا نگار نازنین رخ چون گل و...
ای پیشرو هر چه نکوییست جمالت وی دور شده آفت نقصان ز کمالت ای مردمک دیده ما بنده چشمت وی خاک پسندیده ما چاکر خالت غم خوردنم امروز حرامست چو باده کز بخت به من داد زمانه به حلالت ای ب...
آتش عشق بتی برد آبروی دین ما سجده سوداییان برداشت از آیین ما لن ترانی نقش کرد از نار بر اطراف روی لاابالی داغ کرد از کبر بر تمکین ما شربت عشقش هنی کردست بر ما عیش تلخ مایه مهرش عطا...
ذات رومی محرم آمد پاک دل کرباس را امتحان واجب نیامد سفتن الماس را تو کمان راستی را بشکنی در زیر زه تیر مقصود تو کی بیند رخ برجاس را موج دریا کی رسد در اوج صحرای خضر در بیابان راه ک...
در ده پسرا می مروق را یاران موافق موفق را زان می که چو آه عاشقان از تف انگشت کند بر آب زورق را زان می که کند ز شعله پرآتش این گنبد خانه معلق را هین خیز و ز عکس باده گلگون کن این اس...
تا نهان گشت آفتاب خواجگان در زیر خاک شد لبم پر باد و دل پر آتش و دیده پر آب چشمها نشگفت اگر شد پر ستاره بهر آنک روی بنماید ستاره چون نهان شد آفتاب
نور رخ تو قمر ندارد شیرینی تو شکر ندارد خوش باد عشق خوب رویی کز خوبی او خبر ندارد دارنده شرق و غرب سلطان والله که چو تو دگر ندارد رضوان بهشت حق یقینم چون تو به سزا پسر ندارد خوبی ک...
مردمان یک چند از تقوا و دین راندند کار زین پس اندر عهد ما نه پود ماندست و نه تار این دو چون بگذشت باز آزرم و دین آمد شعار گر منازع خواهی ای مهدی فرود آی از حصار باز یک چندی به رغبت...
آنی که چو تو گردش ایام ندارد سلطان چو تو معشوق دلارام ندارد چون دانه یاقوت تو گل دانه ندارد چون دام بناگوش توبه دام ندارد بادی نبزد در همه آفاق که از ما سوی لب تو نامه و پیغام ندار...
زن مخواه و ترک زن کن کاندرین ایام بار زن نخواهد هیچ مردی تا بمیرد هوشیار گر امیر شهوتی باری کنیزک خر به زر سرو قد و ماهروی و سیم ساق و گلعذار تا مراد تو بود با او بزن بر سنگ سیم ور...
تا لب تو آنچه بهتر آن برد کس ندانم کز لب تو جان برد دل خرد لعل تو و ارزان خرد جان برد جزع تو و آسان برد کیست آن کو پیش تو سجده نبرد بنده باری از بن دندان برد زلف تو چوگان به دست آم...
ای به نزد عاشقان از شاهدی از همه معشوقگان معشوق تر کس ندید اندر جهان از خلق و خلق هیچ مخلوقی ز تو مرزوق تر
منم که دل نکنم ساعتی ز مهر تو سرد ز یاد تو نبوم فرد اگر بوم ز تو فرد اگر زمانه ندارد ترا مساعد من زمانه را و تو را کی توان مساعد کرد جز آنکه قبله کنم صورت خیال ترا همی گذارم با آب ...
هیچ نیکو نبود هرگز بد هیچ خر آن نبود هرگز حر پشت کس را نکند ز آب تهی تا شکمشان نکنی از نان پر
زلف پر تابت مرا در تاب کرد چشم پر خوابت مرا بی خواب کرد با تن من کرد نور عارضت آنکه با تار قصب مهتاب کرد عنبرین زلف چو چوگان خم گرفت تا دلم چو گوی در طبطاب کرد وان لب عناب گونت طعن...
لب روح الله ست یا دم صور خانگاه محمد منصور که ز درس و کتاب و دارو هست از سه سو دین و جان و تن را سور زین بنا ایمن از دو چیز سه چیز تن و جان و دل از قبور و فتور تعبیه در صدای هر خم ...
عاشقی تا در دل ما راه کرد اغلب انفاس ما را آه کرد بود هر باری دلم عاشق به طوع برد و زیر پای عشق اکراه کرد عیش چون نوش مرا چون زهر کرد صبر چون کوه مرا چون کاه کرد باز در شهر مسلمانا...