شمارهٔ ۱۰۵
اگر چون زر نخواهی روی عاشق منه بر گردن چون سیم سنگور جهان از زشت قوادان تهی شد که حمال فقع باید همی حور

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
اگر چون زر نخواهی روی عاشق منه بر گردن چون سیم سنگور جهان از زشت قوادان تهی شد که حمال فقع باید همی حور
سوال کرد دل من که دوست با تو چه کرد چرات بینم با اشک سرخ و با رخ زرد درازقصه نگویم حدیث جمله کنم هر آنچه گفت نکرد و هر آنچه کشت نخورد جفا نمود و نبخشود و دل ربود و نداد وفا بگفت و ...
ای سنایی به گرد حران گرد تا بیابی ز جود ایشان چیز نزد نادیدگان و نااهلان کی بود بذل و همت و تمییز کودک خرد بی خرد بدهد زر سی دانه را به نیم مویز بی نوا سوی بی سخا نشوی غر نگردد به ...
روی خوبت نهان چه خواهی کرد شورش عاشقان چه خواهی کرد مشک زلفی و نرگسین چشمی تا بدان نرگسان چه خواهی کرد خونم از دیدگان بپآلودی رنج این دیدگان چه خواهی کرد هر زمان با تو یار اندیشم ت...
هر که زین پیش بود امیر سخن از امیر سخا شدند عزیز تو همه روز گرد آن گردی که به نزدیکشان زرست و پشیز دسته گل بر کسی چه بری که فروشد به کویها گشنیز پیرهن زان طمع مکن که ز حرص دزدد از ...
ناز را رویی بباید همچو ورد چون نداری گرد بدخویی مگرد یا بگستر فرش زیبایی و حسن یا بساط کبر و ناز اندر نورد نیکویی و لطف گو با تاج و کبر کعبتین و مهره گو با تخته نرد در سرت بادست و ...
اگر ریش خواجه ببرند پاک رسن گر بگیرد به بسیار چیز که تا پاردم سازد از بهر آنک بود پاردم بر گذرگاه تیز
ای کم شده وفای تو این نیز بگذرد و افزون شده جفای تو این نیز بگذرد زین بیش نیک بود به من بنده رای تو گر بد شده ست رای تو این نیز بگذرد گر هست بی گناه دل زار مستمند در محنت و بلای تو...
ای خداوند قایم قدوس ملک تو ناقیاس و نامحسوس قایمی خود به خود قیام تو نیست به قیامی که هست ضد جلوس ساحت سینه های مشتاقان ز آرزوی تو شد به دور و شموس در دل عارفان حضرت تو صد نهال از ...
چند رنجانی نگارا این دل مشتاق را یا سلامت خود مسلم نیست مر عشاق را هر کرا با عشق خوبان اتفاق آمد پدید مشتری گردد همیشه محنت مخراق را زآنکه چون سلطان عشق اندر دلی ماوا گرفت محو گردا...
مال هست از درون دل چون مار وز برون یار همچو روز و چو شب او چنانست کاب کشتی را از درون مرگ و از برون مرکب
صحبت معشوق انتظار نیرزد بوی گل و لاله زخم خار نیرزد وصل نخواهم که هجر قاعده اوست خوردن می محنت خمار نیرزد ز آن سوی دریای عشق گر همه سودست آن همه سود آفت گذار نیرزد این دو سه روز غم...
چو خواهم کرد زرق و هزل و ریواس نخواهم نیز عاقل بود و فرناس مرا چون نیست بر کس هیچ تفضیل چه خواهم کرد زهد و فضل عباس بیاور طاس می بر دست من نه به جای چنگ بر زن طاس بر طاس قرین و جنس...
عشق آن معشوق خوش بر عقل و بر ادراک زد عشق بازی را بکرد و خاک بر افلاک زد بر جمال و چهره او عقل ها را پیرهن نعره عشق از گریبان تا به دامن چاک زد حسن او خورشید و ماه و زهره بر فتراک ...
ای مرد سفر در طلب زاد سفر باش بشکن شبه شهوت و غواص درر باش از سیرت سلمان چه خوری حسرت و راهش بپذیر و تو خود بوذر و سلمان دگر باش هر چند که طوطی دلت کشته زهرست آن زهر دهان را تو همه...
خوبت آراست ای غلام ایزد چشم بد دور خه به نام ایزد نافرید و نیاورید به حسن هیچ صورت چو تو تمام ایزد در جهان جمالت از رخ و زلف بهم آورد صبح و شام ایزد سبب آبروی جان ها کرد خاک کوی تو...
گوهر روح بود خواجه وزیر لیک محبوس مانده در تن خویش چون تنش روح گشت تیز چنو باز پرید سوی معدن خویش
زهی مه رخ زهی زیبا بنامیزد بنامیزد زهی خوشخو زهی والا بنامیزد بنامیزد غبار نعل اسب تو به دیده درکشد حورا زهی سیرت زهی آسا بنامیزد بنامیزد ز شرم روی و دندانت خجل پروین و مه هر شب زه...
گر مقصر شدم به خدمت تو بد مکن بر رهی کمانی خویش بهترین خدمتست آنکه رهی دور دارد ز تو گرانی خویش
زهی چابک زهی شیرین بنامیزد بنامیزد زهی خسرو زهی شیرین بنامیزد بنامیزد میان مجلس عشرت ز کم گویی و خوشخویی زهی سوسن زهی نسرین بنامیزد بنامیزد میان مردمان اندر ز خوش خویی و دلجویی زهی...
ز تو ای چرخ نیلی رنگ دارم هزاران سان عنا و درد جامع نه تنها از تو بل کز هر چه جز تست به من بر هست همچون سیف قاطع مرا زان مرد نشناسی تو زنهار که گردم از تو اندر راه راجع طمع چون بگس...
چه رنگ هاست که آن شوخ دیده نامیزد که تا مگر دلم از صحبتش بپرهیزد گهی ز طیره گری نکته ای دراندازد گهی به بلعجبی فتنه ای برانگیزد به هیچ وقت به بازی کرشمه ای نکند که صدهزار دل از غمز...
ثنا گفتیم ما مر خواجه ای را که نشناسد مقفا را ز مردف عطارد در اسد بادش همیشه یکی مقلوب و آن دیگر مصحف
دگر گردی روا باشد دلم غمگین چرا باشد جهان پر خوبرویانند آن کن کت روا باشد ترا گر من بوم شاید وگر نه هم روا باشد ترا چون من فراوانند مرا چون تو کجا باشد جفاهای تو نزد من مکافاتش به ...