شمارهٔ ۱۱۶
ای آنکه ترا در تو تویی نیست تصرف آن به که نگویی تو سخن را ز تصوف در کوی تصوف به تکلف مگذر هیچ زیرا که حرامست درین کوی تکلف در عشوه خویشی تو و این مایه ندانی ای دوست ترا از تو تویی ...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
ای آنکه ترا در تو تویی نیست تصرف آن به که نگویی تو سخن را ز تصوف در کوی تصوف به تکلف مگذر هیچ زیرا که حرامست درین کوی تکلف در عشوه خویشی تو و این مایه ندانی ای دوست ترا از تو تویی ...
معشوق که او چابک و چالاک نباشد آرام دل عاشق غمناک نباشد از چرخ ستمکاره نباشد به غم و بیم آن را که چو تو دلبر بی باک نباشد در مرتبه از خاک بسی کم بود آن جان کو زیر کف پای تو چون خاک...
بجهم از بد ایام چنانک از کمان ختنی تیر خدنگ گر به هر جور که آید بکشد من پلنگم نکشم جور پلنگ خواری و اسب گرانمایه مباد من و این نفس عزیز و خر لنگ
هر دل که قرین غم نباشد از عشق بر او رقم نباشد من عشق تو اختیار کردم شاید که مرا درم نباشد زیرا که درم هم از جهانست جانان و جهان بهم نباشد با دیدن رویت ای نگارین گویی که غمت ز غم نب...
گفت بر دوخته مرا شعری خواجه خیاطی از سر فرهنگ معنی او چو ریسمان باریک قافیت همچو چشم سوزن تنگ
در مهر ماه زهدم و دینم خراب شد ایمان و کفر من همه رود و شراب شد زهدم منافقی شد و دینم مشعبدی تحقیقها نمایش و آبم سراب شد ایمان و کفر چون می و آب زلال بود می آب گشت و آب می صرف ناب ...
طلوع مهر سعادت به ساحت اقبال ظهور ماه معالی بر آسمان جلال نتیجه کرم و مردمی و فضل و هنر طلیعه اثر لطف ایزد متعال خجسته باد و همایون مبارک و میمون به سعد طالع و بخت جوان و نیکوفال
مرد بی حاصل نیابد یار با تحصیل را جان ابراهیم باید عشق اسماعیل را گر هزاران جان لبش را هدیه آرم گویدم نزد عیسا تحفه چون آری همی انجیل را زلف چون پرچین کند خواری نماید مشک را غمزه چ...
ای که چون اندر بنان آری قصب هنگام نظم صدر چرخ ثانی از فضل تو پندارم قصب کوکب معنی تو در سیر آوری بر چرخ طبع وانگه از نوک قصب روز اندر آمیزی به شب در یکی بیتت معانی روشنی دارد چنانک...
از دوست به هر جوری بیزار نباید شد از یار به هر زخمی افگار نباید شد ور جان و دل و دین را افگار نخواهی کرد با عشق خوش شوخی در کار نباید شد گر زان که چو عیاران از عهده برون نایی دل دا...
تو مرا از نسب و جان و خرد خویش منی من از آمیزش این چار گهر خویش توام تو همه روزه بیاراسته چون دین منی من همه ساله برهنه شده چون کیش توام پیش من حسن همانست که تو پیش منی نزد تو عیب ...
دل به تحفه هر که او در منزل جانان کشد از وجود نیستی باید که خط بر جان کشد در نوردد مفرش آزادگی از روی عقل رخت بدبختی ز دل از خانه احزان کشد گرچه دشوارست کار عاشقی از بهر دوست از مح...
هر چند در میان دو گویم زمین و چرخ لیک این دو گوی را به یک اندیشه پهنه ام در دیده سخای تو پوشیده مانده ام زان پیش تو چو نور دو چشمت برهنه ام
ما را ز مه عشق تو سالی دگر آمد دور از ره هجر تو وصالی دگر آمد در دیده خیالی که مرا بد ز رخ تو یکباره همه رفت و خیالی دگر آمد بر مرکب شایسته شهنشاه شکوهت بر تخت دل من به جمالی دگر آ...
آن حور روح فش را بر عقل جلوه کردم و آن شربها که دادی بر یاد تو بخوردم یاقوت نفس کشتم زان گوهر شریفت کازاد کرد چون عقل از چرخ لاژوردم گردم به باد ساری گردی همی ولیکن باران تو بیامد ...
بر مه از عنبر معشوق من چنبر کند هیچ کس دیدی که بر مه چنبر از عنبر کند گه ز مشک سوده نقش آرد همی بر آفتاب گه عبیر بیخته بر لاله احمر کند گرد زنگارش پدید آمد ز روی برگ گل ترسم امسالش...
زشت همی گویی هر ساعتم رو تو همی گویی که من نستهم روی نکوی تو چکار آیدم شاعرم ای دوست نه من کان دهم
گر شبی عشق تو بر تخت دلم شاهی کند صدهزاران ماه آن شب خدمت ماهی کند باد لطفت گر به دارالملک انسان بروزد هر یکی را بر مثال یوسف چاهی کند من چه سگ باشم که در عشق تو خوش یک دم زنم آدم ...
چو بر قناعت ازین گونه دسترس دارم چرا ازین و از آن خویشتن ز پس دارم خدای داند کز هر چه جز خدای بود ازو طمع چو ندارم گرش به کس دارم
وصال حالت اگر عاشقی حلال کند فراق عشق همه حالها زوال کند وصال جستن عاشق نشان بی خبریست که نه ره همه عاشقان وصال کند رهیست عشق کشیده میان درد و دریغ طلب در او صفت بی خودی مثال کند ن...
ای یوسف نامی که همیشه چو زلیخا جز آرزوی صحبت تو کار ندارم یعقوب چو تو یوسفم اندر همه احوال زان جز غم روی توفیاوار ندارم دکان ترا جز فلک شمس ندانم افعال ترا جز دل ابرار ندارم بی شعر...
مردمان دوستی چنین نکنند هر زمان اسب هجر زین نکنند جنگ و آزار و خشم یکباره مذهب و اعتقاد و دین نکنند چون کسی را به مهر بگزینند دیگری را بر او گزین نکنند در رخ دوستان کمان نکشند بر د...
عمر دو نیمه ست و ازین بیش نیست اول و آخر چو همی بنگرم نیمی از آن کردم در مدح تو نیمی در وعده به پایان برم عمر چو در وعده و مدح تو شد صله مگر روز قیامت خورم
گر سال عمر من به سر آید روا بود اندیکه سال عیش همیشه به جا بود پایان عاشقی نه پدیدست تا ابد پس سال و ماه و وقت در او از کجا بود ای وای و حسرتا که اگر عشق یک نفس در سال و ماه عمر ز ...