شمارهٔ ۱۲۷
چند روزی درین جهان بودم بر سر خاک باد پیمودم بدویدم بسی و دیدم رنج یک شب از آز خویش نغنودم نه یکی را به خشم کردم هجو نه یکی را به طمع بستودم به هوا و به شهوت نفسی جان پاکیزه را نیا...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
چند روزی درین جهان بودم بر سر خاک باد پیمودم بدویدم بسی و دیدم رنج یک شب از آز خویش نغنودم نه یکی را به خشم کردم هجو نه یکی را به طمع بستودم به هوا و به شهوت نفسی جان پاکیزه را نیا...
آفرین بادا بر آن کس کو ترا در بر بود و آفرین بادا بر آن کس کو ترا در خور بود آفرین بر جان آن کس کو نکو خواهت بود شادمان آن کس که با تو در یکی بستر بود جان و دل بردی به قهر و بوسه ا...
از زهر به مغزم رسید بویی بفگند هم اندر زمان ز پایم زهری که به بویی بیازمودم آن به که به خوردن نیازمایم
چون دو زلفین تو کمند بود شاید ار دل اسیر بند بود گوییم صبر کن ز بهر خدا آخر این صبر نیز چند بود خواجه انصاف می بباید داد با چنین رخ چه جای پند بود سرو را کی رخ چو ماه بود ماه را کی...
خواجه بفزود ولیکن به درم روی بفروخت ولیکن ز الم میزبان بود ولیکن به رباط نانم آورد ولیکن به درم دست بگشاد ولیکن در بخل لب فروبست ولیکن ز نعم مغز پر کرد ولیکن ز فضول دل تهی کرد ولیک...
ساقیا دل شد پر از تیمار پر کن جام را بر کف ما نه سه باده گردش اجرام را تا زمانی بی زمانه جام می بر کف نهیم بشکنیم اندر زمانه گردش ایام را جان و دل در جام کن تا جان به جام اندر نهیم...
ای که هفت اقلیم و چار ارکان عالم را به علم همچو هفت آبا تو دربایی و چون چار امهات هفت ماه آمد که از بهر تقاضای صلت کرده ام بر درگهت چون دولت و دانش ثبات بارها در طبعم آمد کان چو گو...
عاشق و یار یار باید بود در همه کار یار باید بود گر همه راحت و طرب طلبی رنج بردار یار باید بود روز و شب ز اشک چشم و گونه زرد در و دینار یار باید بود ور گل دولتت همی باید خسته خار یا...
چون من بره سخن درون آیم خواهم که قصیده ای بیارایم ایزد داند که جان مسکین را تا چند عنا و رنج فرمایم صد بار به عقده در شود تا من از عده یک سخن برون آیم گفته بودی که جبه ای بدهم وز ت...
هزار سال به امید تو توانم بود هر آنگهی که بیایم هنوز باشد زود مرا وصال نباید همان امید خوشست نه هر که رفت رسید و نه هر که کشت درود مرا هوای تو غالب شدست بر یک حال نه از جفای تو کم ...
گاهی ز دل بود گله گاهی ز دیده ام من هر چه دیده ام ز دل و دیده دیده ام
روی او ماهست اگر بر ماه مشک افشان بود قد او سروست اگر بر سرو لالستان بود گر روا باشد که لالستان بود بالای سرو بر مه روشن روا باشد که مشک افشان بود دل چو گوی و پشت چون چوگان بود عشا...
از خلد برین یاد کنم روی تو بینم وز فتنه دین یاد کنم موی تو بینم
از هر چه گمان برد دلم یار نه آن بود پندار بد آن عشق و یقین جمله گمان بود آن ناز تکلف بد و آن مهر فسون بود وان عشق مجازی بد و آن سود زیان بود بر روی رقم شد شرری کز دل و جان تافت و ز...
دی بدان رسته صرافان من بر در تیم پسری دیدم تابنده تر از در یتیم زین سیه چشمی جادو صنمی طرفه چو ماه بی نظیری که نظیریش نه در هفت اقلیم با دلم گفتم ای کاشکی این میر بتان کندی بر من ب...
نور تا کیست که آن پرده روی تو بود مشک خود کیست که آن بنده موی تو بود ز آفتابم عجب آید که کند دعوی نور در سرایی که درو تابش روی تو بود در ترازوی قیامت ز پی سختن نور صد من عرش کم از ...
ای محمد نام و احمد خلق و محمودی شیم محمدت را همچنان چون ملک را تیغ و قلم بذل بی دستت نباشد همچو دانش بی خرد مال با جودت نماند همچو شادی با ستم روح را از رنجهای دل تهی کردی کنار آز ...
با او دلم به مهر و مودت یگانه بود سیمرغ عشق را دل من آشیانه بود بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود عرش مجید جاه مرا آستانه بود در راه من نهاد نهان دام مکر خویش آدم میان حلقه آن دام دانه...
ما فرش بزرگی به جهان باز کشیدیم صد گونه شراب از کف اقبال چشیدیم آن جای که ابرار نشستند نشستیم وان راه که احرار گزیدند گزیدیم گوش خود و گوش همه آراسته کردیم از بس سخن خوب که گفتیم و...
هر کرا در دل خمار عشق و برنایی بود کار او در عاشقی زاری و رسوایی بود این منم زاری که از عشق بتان شیدا شدم آری اندر عاشقی زاری و شیدایی بود ای نگارین چند فرمایی شکیبایی مرا با غم عش...
گر تو به دو گانه ای ز ما پیشی ما از تو به فضل و مردمی پیشیم گر زر نبود ز خدمتت ما را از سبلت تو به جو نیندیشیم
هر زمان از عشقت ای دلبر دل من خون شود قطره ها گردد ز راه دیدگان بیرون شود گر ز بی صبری بگویم راز دل با سنگ و روی روی را تن آب گردد سنگ را دل خون شود زآتش و درد فراقت این نباشد بس ع...
ای علایی ببین و نیک ببین که زمانه ستمگریست عظیم گه ز چوبی کند دمنده شنکج گه ز گوساله ای خدای کریم هر کرا فضل نیست نیم پشیز به شتر وار ساو دارد و سیم وانکه چون تیغ جان ربای از فضل م...
ای یار بی تکلف ما را نبید باید وین قفل رنج ما را امشب کلید باید جام و سماع و شاهد حاضر شدند باری وین خرقه های دعوی بر هم درید باید ایمان و زاهدی را بر هم شکست باید زنار جاحدی را از...