شمارهٔ ۱۳۸
گفت حکیمی که مفرح بود آب و می و لحن و خوش و بوستان هست ولیکن نبود نزد عقل هیچ مفرح چو رخ دوستان

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
گفت حکیمی که مفرح بود آب و می و لحن و خوش و بوستان هست ولیکن نبود نزد عقل هیچ مفرح چو رخ دوستان
ترا باری چو من گر یار باید ازین به مر مرا تیمار باید اگر بیمار باشد ور نباشد مر این دل را یکی دلدار باید اگر ممکن نباشد وصل باری بسالی در یکی دیدار باید بیازردی مرا وانگه تو گویی چ...
چند گویی که زحمتت کردم تا نگردی ز من گران گران به سر تو که دوستر دارم زحمت تو ز رحمت دگران
ساقیا دانی که مخموریم در ده جام را ساعتی آرام ده این عمر بی آرام را میر مجلس چون تو باشی با جماعت در نگر خام در ده پخته را و پخته در ده خام را قالب فرزند آدم آز را منزل شدست انده پ...
گر تیر فلک داد کلاهی به معزی تازان کله اینجا غذی جان ملک ساخت او نیز سوی تیر فلک رفت و به پاداش پیکان ملک تاج سر تیر فلک ساخت
تا رقم عاشقی در دلم آمد پدید عاشقی از جان من نسبت آدم برید در صفت عاشقی لفظ و عبارت بسوخت حرف و بیان شد نهان نام و نشان شد پدید قافله اندر گذشت راه ز ما شد نهان گشت ز ما منقطع هر ک...
منم آن مفلسی که کیسه من ندهد شادیی به طراران سیم در دست من نگیرد جای چون خرد در دماغ می خواران مستی از صحبتم بپرهیزد همچو خواب از دو چشم بیماران من چنین آزمند نومیدم از تو ای قبله ...
لشکر شب رفت و صبح اندر رسید خیز و مهرویا فراز آور نبید چشم مست پر خمارت باز کن کز نشاطت صبرم از دل بر پرید مطرب سرمست را آواز ده چون ز میخانه عصیر اندر رسید پر مکن جام ای صنم امشب ...
ای به عین حقیقت اندر عین باز کرده ز بهر دیدن عین پیش عین تو عین دوست عیان تو رسیده به عین و گویی این چون تو آید ز عین تو همه تو ایستاده چو سد ذوالقرنین تا تو گویی تو آن نه تو تو تو...
اقتدا بر عاشقان کن گر دلیلت هست درد ور نداری درد گرد مذهب رندان مگرد ناشده بی عقل و جان و دل درین ره کی شوی محرم درگاه عشقی با بت و زنار گرد هر که شد مشتاق او یکبارگی آواره شد هر ک...
چنگری ای پارسا در عاشق مسکین به کین تا ز بد فعلی چه داری بر مسلمانان یقین من گنه کارم تو طاعت کن چه جویی جرم من زان که من گویم بتر از من نیاید بر زمین باز خواهد دست شاه و شیر جوید ...
معشوق مرا ره قلندر زد زان راه به جانم آتش اندر زد گه رفت ره صلاح دینداری گه راه مقامران لنگر زد رندی در زهد و کفر در ایمان ظلمت در نور و خیر در شر زد خمیده چو حلقه کرد قد من و آنگا...
در طریق دین قدم پیوسته بوذر وار زن ور زنی لافی ز شرع احمد مختار زن اندر ایمان همچو شهباز خشین مردانه باش بر عدوی دین همیشه تیغ حیدروار زن گرد گلزار فنا تا چند گردی زابلهی در سرای ب...
روزی بت من مست به بازار برآمد گرد از دل عشاق به یک بار بر آمد صد دلشده را از غم او روز فروشد صد شیفته را از غم او کار برآمد رخسار و خطش بود چو دیبا و چو عنبر باز آن دو بهم کرد و خر...
پای بلقاسم ز پای بلحکم بشناس نیک نیستی ایوب فرمان از دم کرمان مکن تیغ شرع از تارک بدخواه دین داری دریغ شرط مردان این نباشد ای برادر آن مکن عزم داری تا که خود بزغاله را بریان کنی پس...
هر که در کوی خرابات مرا بار دهد به کمال و کرمش جان من اقرار دهد بار در کوی خرابات مرا هیچ کسی ندهد ور دهد آن یار وفادار دهد در خرابات بود یار من و من شب و روز به سر کوی همی گردم تا...
زهره مردان نداری خدمت سلطان مکن پنجه شیران نداری عزم این میدان مکن فرش شاهان گر ندیدی گستریده شاهوار خویشتن چنبر مساز و نقش شادروان مکن خانه را گر کدخدایی می ندانی کرد هیچ پادشاهی ...
دوش ما را در خراباتی شب معراج بود آنکه مستغنی بد از ما هم به ما محتاج بود بر امید وصل ما را ملک بود و مال بود از صفای وقت ما را تخت بود و تاج بود عشق ما تحقیق بود و شرب ما تسلیم بو...
ای برادر خویش را زین جمع خودبینان مکن کار دشوارست تو بر خویشتن آسان مکن صحبت هر ناکسی مگزین و رنج دل مبین روی بر ایشان مدار و پشت بر ایشان مکن عقل سلطانست و فرمانش روان بر جان و دل...
هر که در عاشقی تمام بود پخته خوانش اگر چه خام بود آنکه او شاد گردد از غم عشق خاص دانش اگر چه عام بود چه خبر دارد از حلاوت عشق هر که در بند ننگ و نام بود دوری از عشق اگر همی خواهی ک...
دعوی دین می کنی با نفس دمسازی مکن سینه گنجشک جویی دعوی بازی مکن مکر مرد مرغزی از غول نشناسی برو همنشین طراریان گربز رازی مکن ای ز کشی ناپذیرفته سیه رویان کفر با نکورویان دین پاک طن...
هر که در بند خویشتن نبود وثن خویش را شمن نبود آنکه خالی شود ز خویشی خویش خویشی خویش را وطن نبود من مگوی ار ز خویش بی خبری زان که از خویش مرده من نبود در خرابات هر که مرد از خویش تن...
یک روز بپرسید منوچهر ز سالار کاندر همه عالم چه به ای سام نریمان او داد جوابش که در این عالم فانی گفتار حکیمان به و کردار ندیمان
هر کو به راه عاشقی اندر فنا شود تا رنج وقت او همه اندر بلا شود آری بدین مقام نیارد کسی رسید تا همتش بریده ز هر دو سرا شود راهیست بلعجب که درو چون قدم زنی کمتر منازلش دهن اژدها شود ...