شمارهٔ ۱۶
قدر مردم سفر پدید آرد خانه خویش مرد را بندست چون به سنگ اندرون بود گوهر کس نداند که قیمتش چندست

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
قدر مردم سفر پدید آرد خانه خویش مرد را بندست چون به سنگ اندرون بود گوهر کس نداند که قیمتش چندست
ای سنایی خیز و در ده آن شراب بی خمار تا زمانی می خوریم از دست ساقی بی شمار از نشاط آن که دایم در سرم مستی بود عمرهای خوش بگذرانم بر امید غم گسار هست خوش باشد کسی را کاو ز خود باشد ...
در چشمت ای رفیقک ای خام قلتبان برتر ز سرومان همی آید حشیش تو آن به که در هجای تو از تو بنگذرم تصحیف معنی لقب تو بریش تو
زینهار ای یار گلرخ زینهار بی گنه بر من مکن تیزی چو خار لاله خود رویم از فرقت مکن حجره من ز اشک خون چون لاله زار چون شکوفه گرد بدعهدی مگرد تا مگر باقی بمانی چون چنار چون بنفشه خفته ...
ای چو ماهی نشسته در خرگاه وز تو خرگاه چون سپهر از ماه دان که داریم عزم روز آباد منم و یک خر و دو سه همراه از تومان آرزوست بره و شیر تره و کوک و میوه روباه زان که دارند هم ز اقبالت ...
ای نهاده بر گل از مشک سیه پیچان دو مار هین که از عالم برآورد آن دو مار تو دمار روی تو در هر دلی افروخته شمع و چراغ زلف تو در هر تنی جان سوخته پروانه وار هر کجا بوییست خطت تاخته آنج...
اعتقاد محمد بهروز کرد روزیش از آن جهان آگاه چون به از زر به عمر هیچ ندید زر به درویش داد و عمر به شاه
هر کرا در دل بود بازار یار عمر و جان و دل کند در کار یار خاصه آن بی دل که چون من یک زمان بر زمین نشکیبد از دیدار یار کبک را بین تا چگونه شد خجل زان کرشمه کردن و رفتار یار بنگر اندر...
گفتم بنالم از تو به یاران و دوستان باشد که دست ظلم بداری ز بی گناه بازم حفاظ دامن همت گرفت و گفت زنهار تا از او به جزا و ناوری پناه
چون رخ به سراب آری ای مه به شراب اندر اقبال گیا روید در عین سراب اندر ور رای شکار آری او شکر شکارت را الحمد کنان آید جانش به کباب اندر جلاب خرد باشد هر گه که تو در مجلس از شرم برآم...
ای فلک شمس شرف جاه تو باد بر افزون چو مه یکشبه بر تنم از سرما آمد فراز پوست بر آن سان که بر آتش دبه شد کتفم رقص کنان می زنم سنج به دندان و به لب دبدبه نزد تو زان آمدم ایرا که هست د...
ماهی که ز رخسارش فتنه ست به چین اندر وز طره طرارش رخنه ست به دین اندر افسون لب عیسی دارد به دهان اندر برهان کف موسی دارد به جبین اندر کز نوک سلیمانی بر طرف کمر دارد وز ننگ سلیمان ر...
بخور من بود دود درمنه چنین باشد کسی را کو درم نه چو بی سیمم ولی دایم به شکرم تقاضا گر ملازم بر درم نه اگر گردون به کام من نگردد چه گویی برده خود بر درم نه
غریبیم چون حسنت ای خوش پسر یکی از سر لطف بر ما نگر سفر داد ما را چو تو تحفه ای زهی ما بر تو غلام سفر نظرمان مباد از خدای ار به تو جز از روی پاکیست ما را نظر دل تنگ ما معدن عشق تست ...
ای تیر غم و رنج بسی خورده و برده واقف شده بر معرفت خرقه و خورده بر ظاهر خود نقش شریعت بگشادم در باطن خود حرف حقیقت بسترده با هستی خود نرد فنا باخته بسیار صد دست فزون مانده و یک دست...
تا کی از ناموس هیهات ای پسر بامدادان جام می هات ای پسر ساغری پر کن ز خون رز مرا کاین دلم خون شد ز غمهات ای پسر خوش بزی با دوستان یک دم بزن دل بپرداز از مهمات ای پسر بر نشاط و خرمی ...
ای زده بر فلک سراپرده رخت بر تخت عیسی آورده ای که از رشک نردبان فلک با خود از خاک بر فلک برده گر کسان گرسنه گرد تو در همه با گوشت مرغ خو کرده پس اگر بر پریده او سوی تو نپریده ازو ب...
راحتی جان را به گفتار ای پسر آفتی دل را به کردار ای پسر هر چه باید داری از خوبی ولیک نیست کردارت چو گفتار ای پسر مهر و ماهی گر بدندی مهر و ماه سرو قد و لاله رخسار ای پسر بشکنی بازا...
این چه قرنست اینکه در خوابند بیداران همه وین چه دورست اینکه سرمستند هشیاران همه طوق منت یابم اندر حلق حق گویان دین خواب غفلت بینم اندر چشم بیداران همه در لباس مصلحت رفتند رزاقان ده...
صبح پیروزی برآمد زود بر خیز ای پسر خفتگان از خواب ناپاکی برانگیز ای پسر مجلس ما از جمال خود برافروز ای غلام می ز جام خسروانی در قدح ریز ای پسر یک زمان با ما به خلوت می بخور خرم بزی...
شغل سرهنگان دین از مرد متواری مجوی سیرت ابرار را در طبع اضراری مجوی از هوای فقر مردان کاخ فغفوری مخواه در سرای سوز سلمان تخت جباری مجوی در میان دوکدان لاف هر تردامنی نیزه و گرز و ک...
ای به بر کرده بی وفایی را منقطع کرده آشنایی را بر ما امشبی قناعت کن بنما خلق انبیایی را ای رخت بستده ز ماه و ز مهر خوبی و لطف و روشنایی را زود در گردنم فگن دلقی برکش این رومی و بها...
عرش مقاما زر کن کعبه جاهت دست وزارت در آن بلند مقامست کز شرف او به روز بار نداند شاه فلک اوج خویش را که کدامست
حلقه زلف تو در گوش ای پسر عالمی افگنده در جوش ای پسر کیست در عالم که بیند مر تو را کش به جا ماند دل و هوش ای پسر هم تویی ماه قدح گیر ای غلام هم تویی سرو قباپوش ای پسر سرو در بر دار...