شمارهٔ ۱۷۰
تا کی اندر راه دین با نفس دمسازی کنی بر در میدان این درگاه طنازی کنی کوزه و ابریق برداری و راه کج روی جامه صدیق در پوشی و غمازی کنی ور تو خواهی کز کمان شهوت و تیر نفاق از سر انگشت ...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
تا کی اندر راه دین با نفس دمسازی کنی بر در میدان این درگاه طنازی کنی کوزه و ابریق برداری و راه کج روی جامه صدیق در پوشی و غمازی کنی ور تو خواهی کز کمان شهوت و تیر نفاق از سر انگشت ...
باز در دام بلای تو فتادیم ای پسر بر سر کویت خروشان ایستادیم ای پسر زلف تو دام است و خالت دانه و ما ناگهان بر امید دانه در دام اوفتادیم ای پسر گاه با چشم و دل پر آتش و آب ای نگار گا...
علم و عمل خواجه اسماعیل شنیزی ما را ز نه چیزی برسانید به چیزی ما کبک دری بوده گریزیده ز کبکی او کرده دل ما چو دل باز گریزی تا ما ز پی تنقیت و تقویت او در صورت رستم شده از صورت حیزی...
ماه مجلس خوانمت یا سرو بستان ای پسر میر میران خوانمت یا شاه میدان ای پسر آب حیوان داری اندر در و ور جان ای پسر در و مرجان خوانمت یا آب حیوان ای پسر باغ خندانی به عشرت ماه تابانی به...
اگر پای تو از خط خطا گامی بعیدستی بر تخت تو اندر دین بر از عرش مجیدستی وگر امروز طبع تو ز طراری نه طاقستی وگر غفلت ز رزاقی زر فرد آفریدستی ز عشق آن یکی سلطان طاعت شادمان بودی ز رشک...
من تو را ام حلقه در گوش ای پسر پیش خود می دار و مفروش ای پسر جام می بستان ز ساقی ای صنم بوسه ای ده زان لب نوش ای پسر چنگ بستان و قلندروار زن تا به جان باز آورم هوش ای پسر آن چه هجر...
پسری دیدم پوشیده قبای گفتم او را که به نزدیک من آی گفت من دیر بمانم نایم گفتم او را که بیا ژاژ مخای دیر کی مانی جایی که بود سیم در دست و گروگان در پای من اگر ایستاده ام مسته خویشتن...
چون سخنگویی از آن لب لطف باری ای پسر پس به شوخی لب چرا خاموش داری ای پسر در ره عشق تو ما را یار و مونس گفت توست زان بگفتی از تو می خواهم یاری ای پسر دیر زی در شادکامی کز اثرهای لطی...
به هفت کشور تا شکر پنج و ده گویم نبود خواهم ساکن دو روز در یک جای دو پای دارم چار دگر بباید از آنک به هفت کشور نتوان رسید بی شش پای چنان زندگانی کن ای نیک رای از آن پس که توفیق داد...
زلف چون زنجیر و چون قیر ای پسر یک زمان از دوش برگیر ای پسر زان که تا در بند و زنجیر توایم از در بندیم و زنجیر ای پسر عرصه تا کی کرد خواهی عارضین چون گل بی خار بر خیز ای پسر هر زمان...
سخا و سخن جان محض ست ایرا که از خوب گویی و از خوشخویی بماند همی زنده بی کالبد ز من شعر نیک و ز تو نیکویی
همواره جفا کردن تا کی بود ای دلبر پیوسته بلا کردن تا کی بود ای دلبر من با تو دل یکتا وانگه تو ز غم تشنه چون زلف دوتا کردن تا کی بود ای دلبر پیراهن صبر ما اندر غم هجرانت چون چاک قبا...
نکند دانا مستی نخورد عاقل می ننهد مرد خردمند سوی مستی پی چه خوری چیزی کز خوردن آن چیز ترا نی چون سرو نماید به مثل سرو چو نی گر کنی بخشش گویند که می کرد نه او ور کنی عربده گویند که ...
ای سنایی کفر و دین در عاشقی یکسان شمر جان ده اندر عشق و آنگه جان ستان را جان شمر کفر و ایمان گر به صورت پیش تو حاضر شوند دستگاه کفر بیش از مایه ایمان شمر ور نمی دانی که خود جانان چ...
کسی را کو نسب پاکیزه باشد به فعل اندر نیاید زو درشتی کسی را کو به اصل اندر خلل هست نیاید زو به جز کژی و زشتی مراد از مردمی آزادمردیست چه مرد مسجدی و چه کنشتی
ای یوسف حسن و کشی خورشید خوی خوش سیر از سر برون کن سرکشی امروز با ما باده خور زین باده چون ارغوان پر کن سبک رطل گران با ما خور ای جان جهان با ما خور ای بدر پدر ای خوش لب شیرین زبان...
شربهای جهان همه خوردیم چه عطایی از او چه عاریتی چو نکو بنگریستیم نبود هیچ خوشخواره تر ز عافیتی
ساقیا می ده و نمی کم گیر وز سر زلف خود خمی کم گیر گر به یک دم بمانده ای در دام جستی از دام پس دمی کم گیر رو که عیسی دلیل و همره تست ره همی رو تو مریمی کم گیر عالمی علم بر تو جمع شد...
شد دیده من سپید از وعدت آخر چو نکو نکو نگه کردی آخر بر مرثیه پدر ما را همچون ز بر درش سیه کردی
مرحبا مرحبا برای هلالا آسمان را نمای کل کمالا چند ازین پرده ز آفتاب برون آی جان ما را بخر ز دست خیالا اندر آی اندر آی تا بشناسیم از جمال تو حال را ز محالا ای همه روی بر خرام به منظ...
آن تو کوری نه جهان تاریکست آن تو کری نه سخن باریکست گر سر این سخنت نیست برو روی دیوار و سرت نزدیک ست
هر زمان چنگ بر کنار مگیر دل مسکین من شمار مگیر یک زمان در کنار گیر مرا ور نگیری ز من کنار مگیر جز به مهر تو میل نیست مرا جز مرا در زمانه یار مگیر گر نخواهی که بی قرار شوم جز به نزد...
ای لاف زنی که هر کجا هستی قصه ز روزن و سرای آری تا کی سوی من نه از ره غیرت از بهر نظاره روی و رای آری پندی بشنو که تا چو مخدومم مختار شوی گر آن بجای آری شو راستیی چو من به دست آور ...
سکوت معنویان را بیا و کار بساز لباس مدعیان را بسوز و دور انداز سکوت معنویان چیست عجز و خاموشی لباس مدعیان چیست گفتگوی دراز مرا که فتنه و پروانه بلا کردند هزار مشعله شمع با دلم انبا...