شمارهٔ ۱۹۲
خواندم حکایتی ز کتابی که جمع کرد اندر حکایت خلفا زید باهلی گفتا که داد مامون یک شب دو بدره زر بر نغمت سحاق براهیم موصلی کس کرد و باز خواست دگر روز بدره ها گفتا فساد باشد و نوعی ز ج...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
خواندم حکایتی ز کتابی که جمع کرد اندر حکایت خلفا زید باهلی گفتا که داد مامون یک شب دو بدره زر بر نغمت سحاق براهیم موصلی کس کرد و باز خواست دگر روز بدره ها گفتا فساد باشد و نوعی ز ج...
بامدادان شاه خود را دیده ام بر مرکبش مشک پاشان از دو زلف و بوسه باران از لبش صدهزاران جسم و جان افشان و حیران از قفاش از برای بوسه چیدن گرد سایه مرکبش خنجری در دست و من یرغب کنان ع...
ای کاشکی ز مادر گیتی نزادمی یا پس چو زاده بودم جان را بدادمی چون زادم و ندادم جان آن گزیدمی کاندر دهان خلق به نیکی فتادمی نیکو چو نیست یافتمی باری از جهان آخر کسی که رازی با او گشا...
ای سنایی جان ده و در بند کام دل مباش راه رو چون زندگان چون مرده بر منزل مباش چون نپاشی آب رحمت نار زحمت کم فروز ور نباشی خاک معنی آب بی حاصل مباش رافت یاران نباشی آفت ایشان مشو سیر...
خود درشتی گر ببیند کور چشم و کور دل خواه با او مردمی کن خواه با او کژدمی هر که از بی چشم دارد مردمی و شرم چشم همچنان باشد که دارد چشم ز ارزن گندمی مردمی کردن کی آید از خری کز روی ط...
ای جهان افروز دلبر ای بت خورشیدفش فتنه عشاق شهری شمسه خوبان کش گاه آن آمد که از وصل تو بستانیم داد زین جهان حیله ساز و روزگار کینه کش باده ای خواهیم تلخ و مجلسی سازیم نغز مطربی ناه...
احوال خود چه عرض کنم هر زمان همی بینم مضرت تن و نقصان جان همی منزل چه سازد و چکند رخت بیشتر آن را که رفت باید با کاروان همی
دلم برد آن دلارامی که در چاه زنخدانش هزاران یوسف مصرست پیدا در گریبانش پریرویی که چون دیوست بر رخسار زلفینش زره مویی که چون تیرست بر عشاق مژگانش به یک دم می کند زنده چو عیسی مرده ر...
گوگرد سرخ خواست ز من سبز من پریر در پیشش ار نیافتمی روی زردمی خود سهل بود سهل که گوگرد سرخ خواست گر نان خواجه خواستی از من چه کردمی
برخیز و برو باده بیار ای پسر خوش وین گفت مرا خوار مدار ای پسر خوش باده خور و مستی کن و دلداری و عشرت و اندوه جهان باد شمار ای پسر خوش رنج و غم بیهوده منه بر دل و بر جان و آن چت بنخ...
تابوت مرا باز کن ای خواجه زمانی وز صورت ما بین ز رخ دوست نشانی تا دیده چون نرگس ما بینی در خاک از خون دل ما شده چون لاله ستانی تا دو لب پر گوهر ما بینی در خاک در گور چو پر خاک یکی ...
الا ای دلربای خوش بیا کامد بهاری خوش شراب تلخ ما را ده که هست این روزگاری خوش سزد گر ما به دیدارت بیاراییم مجلس را چو شد آراسته گیتی به بوی نوبهاری خوش همی بوییم هر ساعت همی نوشیم ...
هم اکنون از هم اکنون داد بستان که اکنونست بی شک زندگانی مکن هرگز حوالت سوی فردا که حال و قصه فردا ندانی
بر من از عشقت شبیخون بود دوش آب چشمم قطره خون بود دوش در دل از عشق تو دوزخ می نمود در کنار از دیده جیحون بود دوش ای توانگر همچو قارون از جمال عاشق از عشق تو قارون بود دوش ای به رخ ...
چونت نپرسم بگویی اینت کراهت چونت بخوانم نیایی اینت گرانی دعوی دانش کنی همیشه ولیکن هیچ ندانی ورا که هیچ ندانی
جمالت کرد جانا هست ما را جلالت کرد ماها پست ما را دل آراما نگارا چون تو هستی همه چیزی که باید هست ما را شراب عشق روی خرمت کرد بسان نرگس تو مست ما را اگر روزی کف پایت ببوسم بود بر ه...
خیز ای دل زین برافگن مرکب تحویل را وقف کن بر ناکسان این عالم تعطیل را پاک دار از خط معنی حرف رنگ و بوی را محو کن از لوح دعوی نقش قال و قیل را اندرین صفهای معنی در معنی را مجوی زان ...
المستغاث ای ساربان چون کار من آمد به جان تعجیل کم کن یک زمان در رفتن آن دلستان نور دل و شمع بیان ماه کش و سرو روان از من جدا شد ناگهان بر من جهان شد چون قفس ای چون فلک با من به کین...
ای قوم ازین سرای حوادث گذر کنید خیزید و سوی عالم علوی سفر کنید یک سر بپر همت ازین دامگاه دیو چون مرغ بر پریده مقر بر قمر کنید تا کی ز بهر تربیت جسم تیره روی جان را هبا کنید و خرد ر...
گرچه شاخ میوه دار آرایش بستان شود هم دی اصل چشم زخم ملک تابستان شود از کمال هیچ چیزی نیست شادی عقل را زان که کامل بهر آن شد چیز تا نقصان شود شاخها از میوه ها گر گشت چون بی زه کمان ...
ای ز عشقت روح را آزارها بر در تو عشق را بازارها ای ز شکر منت دیدار تو دیده را بر گردن دل بارها فتنه را در عالم آشوب و شور با سر زلفین تو اسرارها عاشقان در خدمت زلف تواند از کمر بر ...
دیگ خواجه ز گوشت دوشیزه ست مطبخ او ز دود پاکیزه ست خواجه چون نان خورد در آن موضع مور در آرزوی نان ریزه ست
چه رسم ست آن نهادن زلف بر دوش نمودن روز را در زیر شب پوش گه از بادام کردن جعبه نیش گه از یاقوت کردن چشمه نوش برآوردن برای فتنه خلق هزاران صبحدم از یک بناگوش تو خورشیدی از آن پیش تو...
اگر بد گمان گشتی ای دوست بر من نیازارم از تو بدین بدگمانی ز خود ایمنم زان که عیبی ندارم ز تو ایمنم زان که عیبی ندانی