شمارهٔ ۲۰۱
از فلک در تاب بودم دی و دوش وز غمت بی تاب بودم دی و دوش با لب خشک از سرشک دیدگان در میان آب بودم دی و دوش گاه می خوردم گه از بحر دعا روی در محراب بودم دی و دوش بی رخ تو در میان بحر...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
از فلک در تاب بودم دی و دوش وز غمت بی تاب بودم دی و دوش با لب خشک از سرشک دیدگان در میان آب بودم دی و دوش گاه می خوردم گه از بحر دعا روی در محراب بودم دی و دوش بی رخ تو در میان بحر...
حاجت صد هزار قوی شد ز روا که مابونی حاجب من روا نگشت از تو گرچه از خواسته چو قارونی پس چو به بنگرم بر تو و من من کم از و تو کم از ونی
در عشق تو ای نگار خاموش بفزود مرا غمان و شد هوش من عشق ترا به جان خریدم تو مهر مرا به یاوه مفروش هرگز نشود غمت ز یادم تو نیز مرا مکن فراموش شد خواب ز چشم من رمیده تا هست غم توام در...
آدمی را دو بلا کرد رهی برد از هر دو بلا روسیهی یا کند پر شکم خویش ز نان یا کند پشت خود ز آب تهی
دوش تا روز من از عشق تو بودم به خروش تو چه دانی که چه بود از غم تو بر من دوش می زدم آب صبوری ز دو دیده بر دل چون دل از آتش عشق تو برآوردی جوش گاه چون نای بدم از غم تو با ناله گاه ب...
به خدای ار گل بهار بوی با کژی خوارتر ز خار بوی راستان رسته اند روز شمار جهد کن تا تو ز آن شمار بوی اندر این رسته رستگاری کن تا در آن رسته رستگاری بوی
ز جزع و لعلت ای سیمین بناگوش دلم پر نیش گشت و طبع پر نوش دو جادوی کمین ساز کمان کش دو نقاش شکر پاش گوهر نوش که پیش این و آن جان را و دل را هزاران غاشیه ست امروز بر دوش چو بینمت آن ...
ای سنایی به گرد شرک مپوی آنچه گوید مگوی عقل مگوی خنصر وسطی این دو انگشت است هر دو از بهر نفس در تک و پوی از زمانه اگر امان جویی زو بلندی مجوی پستی جوی این که گویی تو خرد حاتم راد و...
چون نهی زلف تافته بر گوش چون نهی جعد بافته بر دوش از دل من رمیده گردد صبر وز تن من پریده گردد هوش نه عجب گر خروش من بفزود تا شد آن عارض تو غالیه پوش ماه در آسمان سیاه شود خلق عالم ...
ای روی زردفام تو بر گردن نزار همچون بلندنی که بود بر بلندیی آنگه که مادر تو ترا داشت در شکم هر ساعتی ز رنج زمین را بکندیی نه ماه رنجت از چه کشید او که بعد از آن از کس همی فگند که ا...
ای جور گرفته مذهب و کیش این کبر فرو نه از سر خویش جز خوب مگو از آن لب خوب جز خوبی و لطف هیچ مندیش تا دور شدی ز پیش چشمم عشقت چه غم نهاده از پیش هر ساعت صبر من بود کم هر ساعت درد من...
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی نروم جز به همان ره که توام راه نمایی همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم همه توحید تو گویم که به توحید سزایی تو زن و جفت نداری تو خور و خفت ندا...
آن کژدم زلف تو که زد بر دل من نیش از ضربت آن زخم دل نازک من ریش آنجا که بود انجمن لشگر خوبان نام تو بود اول و پای تو بود پیش بنگر که همی با من و با تو چکند چرخ بر هر دو همی چون شمر...
در شهر مرد نیست ز من نابکارتر مادر پسر نزاد ز من خاکسارتر مغ با مغان به طوع ز من راست گوی تر سگ با سگان به طبع ز من سازگارتر از مغ هزار بار منم زشت کیش تر وز سگ هزار بار منم زشت کا...
ای زلف تو تکیه کرده بر گوش ای جعد تو حلقه گشته بر دوش ای کرده دلم ز عشق مفتون وی کرده تنم ز هجر مدهوش چون رزم کنی و بزم سازی ای لاله رخ سمن بناگوش گویند ترا مه قدح گیر خوانند ترا ب...
ای بس قدح درد که کردست دلم نوش دور از لب و دندان شما بی خبران دوش گه بوسه همی داد بر آن درد لب و چشم گه رقص همی کرد بر آن حال دل و هوش گه عقل همی گفت که ای طبع تو کم نال گه صبر همی...
ای از بنفشه ساخته بر گل مثال ها در آفتاب کرده ز عنبر کلال ها هاروت تو ز معجزه دارد دلیل ها ماروت تو ز شعبده دارد مثال ها هرروز بامداد برآیی و بر زنی از مشک سوده بر سمن تازه خال ها ...
خواجه منصور بپژمرد ز مرگ تازگی جهل ز پژمردن اوست عالمی بسته جهلند و کنون زندگی همه در مردن اوست
تا به بستانم نشاندی بر بساط انبساط ناگهانم در برآوردی و ماندی در بساط برگشاد از قهر و لطف لشکر قهرت کمین تا به دل ها درنگون شد رؤیت انس و نشاط من ز بهر دوستی را جان و دل کردم سبیل ...
ای زلف تو بند و دام عاشق ای روی تو ناز و کام عاشق در جستن تو بسی جهانها بگذشته به زیر گام عاشق بنمای جمال خویش و بفزای در منزلت و مقام عاشق وز شربت لطف خویش تر کن آخر یک روز کام عا...
خویشتن داری کنید ای عاشقان با درد عشق گر چه ما باری نه ایم از عشق بازی مرد عشق ما همه دعوی کنیم از عشق و عشق از ما به رنج عاشق آن باید که از معنی بود در خورد عشق عشق مردی هست قایم ...
تا دل من صید شد در دام عشق باده شد جان من اندر جام عشق آن بلا کز عاشقی من دیده ام باز چون افتاده ام در دام عشق در زمانم مست و بی سامان کند جام شورانگیز درد آشام عشق من خود از بیم ب...
از حل و از حرام گذشتست کام عشق هستی و نیستی ست حلال و حرام عشق تسبیح و دین و صومعه آمد نظام زهد زنار و کفر و میکده آمد نظام عشق خالیست راه عشق ز هستی بر آن صفت کز روی حرف پرده عشقس...
تا جهان باشد نخواهم در جهان هجران عشق عاشقم بر عشق و هرگز نشکنم پیمان عشق تا حدیث عاشقی و عشق باشد در جهان نام من بادا نوشته بر سر دیوان عشق خط قلاشی چو عشق نیکوان بر من کشند شرط ب...