شمارهٔ ۲۱۶
من کیستم ای نگار چالاک تا جامه کنم ز عشق تو چاک کی زهره بود مرا که باشم زیر قدم سگ ترا خاک صد دل داری تو چون دل من آویخته سرنگون ز فتراک در عشق تو غم مرا چو شادی وز دست تو زهر همچو...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
من کیستم ای نگار چالاک تا جامه کنم ز عشق تو چاک کی زهره بود مرا که باشم زیر قدم سگ ترا خاک صد دل داری تو چون دل من آویخته سرنگون ز فتراک در عشق تو غم مرا چو شادی وز دست تو زهر همچو...
ای بلبل وصل تو طربناک وی غمزت زهر و خنده تریاک ای جان دو صدهزار عاشق آویخته از دوال فتراک افلاک توانگر از ستاره در جنب ستانه تو مفلاک در بند تو سر زنان گردون با طوق تو گردنان سرناک...
در زلف تو دادند نگارا خبر دل معذورم اگر آمده ام بر اثر دل یا دل بر من باز فرست ای بت مه رو یا راه مرا باز نما تو به بر دل نی نی که اگر نیست ترا هیچ سر ما ما بی تو نداریم دل خویش و ...
چاک زد جان پدر دست صبا دامن گل خیز تا هر دو خرامیم به پیرامن گل تیره شد ابر چو زلفین تو بر چهره رخ تا بیآراست چو روی تو رخ روشن گل همه شب فاخته تا روز همی گرید زار ز غم گل چو من از...
ما باز دگرباره برستیم ز غم ها در بادیه عشق نهادیم قدم ها کندیم ز دل بیخ هواها و هوس ها دادیم به خود راه بلاها و الم ها اول به تکلف بنوشتیم کتب ها و آخر ز تحیر بشکستیم قلم ها لبیک ز...
ای جود تو ز لذت بخشش سوال جوی وی عفو تو ز غایت رحمت پناه دوست بیم و امید بنده ز رد و قبول تست یک شهر خواه دشمن من گیر خواه دوست
ای ساقی خیز و پر کن آن جام کافتاده دلم ز عشق در دام تا جام کنم ز دیده خالی وز خون دو دیده پر کنم جام ایام چو ما بسی فرو برد تا کی بندیم دل در ایام خیزیم و رویم از پس یار گیریم دو ز...
هر شب نماز شام بود شادیم تمام کاید رسول دوست هلا نزد ما خرام خورشید هر کسی که شب آید فرو رود خورشید ما برآید هر شب نماز شام روز فراق رفت و برآمد شب وصال ای روز منقطع شو و ای شب علی...
بس که من دل را به دام عشق خوبان بسته ام وز نشاط عشق خوبان توبه ها بشکسته ام خسته او را که او از غمزه تیر انداخته ست من دل و جان را به تیر غمزه او خسته ام هر کجا شوریده ای را دیده ا...
دلبرا تا نامه عزل از وصالت خوانده ام ای بسا خون دلا کز دیده بر رخ رانده ام بر نشان هرگز ندیدم بر دل بی رحم تو گر چه هر تیری که اندر جعبه بد بفشانده ام ظن مبر جانا که من برگشته ام ا...
برندارم دل ز مهرت دلبرا تا زنده ام ور چه آزادم تو را تا زنده ام من بنده ام مهر تو با جان من پیوسته گشت اندر ازل نیست روی رستگاری زو مرا تا زنده ام از هوای هر که جز تو جان و دل بزدو...
صنما تا بزیم بنده دیدار توام بتن و جان و دل دیده خریدار توام تو مه و سال کمر بسته به آزار منی من شب و روز جگر خسته ز آزار توام گرچه از جور تو سیر آمده ام تا بزیم بکشم جور تو زیرا ک...
بسته یار قلندر مانده ام زان دو چشمش مست و کافر مانده ام تا همه رویست یارم همچو گل من همه دیده چو عبهر مانده ام بر دم مار آمدم ناگاه پای زان چو کژدم دست بر سر مانده ام در هوای عشق و...
تا بر آن روی چو ماه آموختم عالمی بر خویشتن بفروختم پاره کرده پرده صبر و صلاح دیده عقل و بصر بردوختم رایت عشق از فلک بفراختم تا چراغ وصل را فروختم با بت آتش رخ اندر ساختم خرمن طاعت ...
از همت عشق بافتوحم پا بسته عشق بلفتوحم بربود ز بوی زلف عقلم بفزود ز آب روی روحم از موی سیاه اوست شامم وز روی نکوی او صبوحم یک بوسه ازو بیافتم بس آن بود ز عشق او فتوحم زان بوسه همچو...
دگر بار ای مسلمانان به قلاشی در افتادم به دست عشق رخت دل به میخانه فرستادم چو در دست صلاح و خیر جز بادی نمی دیدم همه خیر و صلاح خود به باد عشق در دادم کجا اصلی بود کاری که من سازم ...
فریاد از آن دو چشمک جادوی دلفریب فریاد از آن دو کافر غازی با نهیب این همبر دو ترکش دلگیر جان ستان وان پیش دو شمامه کافور یا دو سیب بردوش غایه کش او زهره می رود چون کیقباد و قیصر پا...
به مادرم گفتم ای بد مهر مادر نبیره دوست من دشمن نه نیکوست جوابم داد گفتا دشمن تست نباشد دشمن دشمن به جز دوست
تا من به تو ای بت اقتدی کردم بر خویش به بی دلی ندی کردم از بهر دو چشم پر ز سحر تو دین و دل خویش را فدی کردم آن وقت بیا که من ز مستوری در شهر ز خویش زاهدی کردم همچون تو شدم مغ از دل...
دستی که به عهد دوست دادیم از بند نفاق برگشادیم زان زهد تکلفی برستیم در دام تعلق اوفتادیم از پیش سجاده بر گرفتیم طاعات ز سر فرو نهادیم وز دست ریا فرو نشستیم در پیش هوا بایستادیم تن ...
ما عاشق همت بلندیم دل در خود و در جهان چه بندیم آن به که یکی قلندری وار می گیریم ار چه دانشمندیم از بهر پسر به سر بیاییم وز بهر جگر جگر برندیم ار هیچ شکار حاجت آید خود را به دو دست...
خیز تا ما یک قدم بر فرق این عالم زنیم وین تن مجروح را از مفلسی مرهم زنیم تیغ هجران از کف اخلاص بر حکم یقین در گذار مهره اصل بنی آدم زنیم جمله اسباب هوا را برکشیم از تن سلب پس تبرا ...
خیز تا بر یاد عشق خوبرویان می زنیم پس ز راه دیده باغ دوستی را پی زنیم از نوای ناله نی گوشها را پر کنیم وز فروغ آتش می چهره ها را خوی زنیم چون درین مجلس به یاد نی برآید کارها ما زما...
پسرا خیز تا صبوح کنیم راح را همنشین روح کنیم مفلسانیم یک زمان بگذار از شرابی دو تا فتوح کنیم باده نوشیم بی ریا از آنک با ریا توبه نصوح کنیم حال با شعر فرخی آریم رقص بر شعر بلفتوح ک...