شمارهٔ ۲۳۶
خیز تا در صف عقل و عافیت جولان کنیم نفس کلی را بدل بر نقش شادروان کنیم دشنه تحقیق برداریم ابراهیم وار گوسفند نفس شهوانی بدو قربان کنیم گر برآرد سر چو فرعون اندرین ره شهوتی ما بر او...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
خیز تا در صف عقل و عافیت جولان کنیم نفس کلی را بدل بر نقش شادروان کنیم دشنه تحقیق برداریم ابراهیم وار گوسفند نفس شهوانی بدو قربان کنیم گر برآرد سر چو فرعون اندرین ره شهوتی ما بر او...
گفتم از عشقش مگر بگریختم خود به دام آمد کنون آویختم گفتم از دل شور بنشانم مگر شور ننشاندم که شور انگیختم بند من در عشق آن بت سخت بود سخت تر شد بند تا بگسیختم عاشقان بر سر اگر ریزند...
الا ای ساقی دلبر مدار از می تهی دستم که من دل را دگرباره به دام عشق بربستم مرا فصل بهار نو به روی آورد کار نو دلم بربود یار نو بشد کار من از دستم اگر چه دل به نادانی به او دادم به ...
من نصیب خویش دوش از عمر خود برداشتم کز سمن بالین و از شمشاد بستر داشتم داشتم در بر نگاری را که از دیدار او پایه تخت خود از خورشید برتر داشتم نرگس و شمشاد و سوسن مشک و سیم و ماه و گ...
از آن می خوردن عشقست دایم کار من هر شب که بی من در خراباتست دایم یار من هر شب بتم را عیش و قلاشیست بی من کار هر روزی خروش و ناله و زاریست بی او کار من هر شب من آن رهبان خود نامم من...
هر جا که روضه ایست وردیست هر جا که ناله ایست دردیست گیتی همه سر به سر کلوخی ست قسم تو از آن گلوخ گردیست هر کز تو به خرقه ای فزونست کم گوی که بختیار مردیست
تو را دل دادم ای دلبر شبت خوش باد من رفتم تو دانی با دل غم خور شبت خوش باد من رفتم اگر وصلت بگشت از من روا دارم روا دارم گرفتم هجرت اندر بر شبت خوش باد من رفتم ببردی نور روز و شب ب...
تا به رخسار تو نگه کردم عیش بر خویشتن تبه کردم تا ره کوی تو بدانستم بر رخ از خون دیده ره کردم تا سر زلف تو ربود دلم روز چون زلف تو سیه کردم دست بر دل هزار بار زدم خاک بر سر هزار ره...
به دردم به دردم که اندیشه دارم کز آن یاسمین بر تهی شد کنارم به وقتی که دولت بپیوست با من بپیوست هجرش به غم روزگارم که داند که حالم چگونست بی تو که داند که شبها همی چون گذارم خیالش ...
ای یار سر مهر و مراعات تو دارم ای دولت دل خدمت و طاعات تو دارم طاعات و مراعات ترا فرض شناسم جان و دل و دین وقف مراعات تو دارم حاجات تو گر هست به جان و دل و دینم جان و دل و دین از پ...
روزی که رخ خوب تو در پیش ندارم آن روز دل خلق و سر خویش ندارم چندین چه کنی جور و جفا با من مسکین چون طاقت هجرت من درویش ندارم در مجمره عشق و غمت سوخته گشتم زین بیش سر گفت و کمابیش ن...
الحق نه دروغ سخت زارم تا فتنه آن بت عیارم من پار شراب وصل خوردم امسال هنوز در خمارم صاحب سر درد و رنج گشتم تا با غم عشق یار غارم قتال ترین دلبرانست قلاش ترین روزگارم وز درد فراق و ...
می ده پسرا که در خمارم آزرده جور روزگارم تا من بزیم پیاله بادا بر دست ز یار یادگارم می رنگ کند به جامم اندر بس خون که ز دیده می ببارم از حلقه و تاب و بند زلفت هم مؤمن و بسته زنارم ...
چو آمد روی بر رویم که باشم من که من باشم که آنگه خوش بود با من که من بی خویشتن باشم من آنگه خود کسی باشم که در میدان حکم او نه دل باشم نه جان باشم نه سر باشم نه تن باشم چه جای سرکش...
فراق آمد کنون از وصل برخوردار چون باشم جدا گردید یار از من جدا از یار چون باشم به چشم ار نیستم گنج عقیق و لولو و گوهر عقیق افشان و گوهربیز و لولوبار چون باشم کسی کوبست خواب من در آ...
روا داری که بی روی تو باشم ز غم باریک چون موی تو باشم همه روز و همه شب معتکف وار نشسته بر سر کوی تو باشم به جوی تو همه آبی روان ست سزد گر من هواجوی تو باشم اگر چشمم ز رویت باز ماند...
ای لعبت صافی صفات ای خوشتر از آب حیات هستی درین آخر زمان این منکران را معجزات هم دیده داری هم قدم هم نور داری هم ظلم در هزل وجد ای محتشم هم کعبه گردی هم منات حسن ترا بینم فزون خلق ...
به همه وقت دلیری نکنند هر کرا از خرد و هش یاریست زان که هر جای به جز در صف حرب بد دلی بیش بود هشیاریست
من که باشم که به تن رخت وفای تو کشم دیده حمال کنم بار جفای تو کشم ملک الموت جفای تو ز من جان ببرد چون به دل بار سرافیل وفای تو کشم چه کند عرش که او غاشیه من نکشد چون به جان غاشیه ح...
چو دانستم که گردنده ست عالم نیاید مرد را بنیاد محکم پس آن بهتر که ما در وی مقیمیم شبان و روز با هم مست و خرم مرا زان چه که چونان گفت ابلیس مرا زان چه که چونین کرد آدم تو گویی می مخ...
ای چهره تو چراغ عالم با دیدن تو کجا بود غم شد خلد به روی تو سرایم بی روی تو خلد شد جهنم ای شمسه نیکوان به خوبی چون تو دگری نزاد ز آدم کوی تو شدست باغ عشاق باریده بر او ز دیده هانم ...
در راه عشق ای عاشقان خواهی شفا خواهی الم کاندر طریق عاشقی یک رنگ بینی بیش و کم روزی بیاید در میان تا عشق را بندی میان عیسی بباید ترجمان تا زنده گرداند به دم چون دیده کوته بین بود ه...
مسلم کن دل از هستی مسلم دمادم کش قدح اینجا دمادم نه زان می ها کز آن مستی فزاید از آن می ها که از جانم کم کند غم حریفانت همه یکرنگ و دلشاد چو بسطامی و ابراهیم ادهم جنید و شبلی و معر...
ای ناگزران عقل و جانم وی غارت کرده این و آنم ای نقش خیال تو یقینم وی خال جمال تو گمانم تا با خودم از عدم کمم کم چون با تو بوم همه جهانم در بازم با تو خویشتن را تا با تو بمانم ار بم...