شمارهٔ ۲۵۶
ای دیدن تو حیات جانم نادیدنت آفت روانم دل سوخته ای به آتش عشق بفروز به نور وصل جانم بی عشق وصال تو نباشد جز نام ز عیش بر زبانم اکنون که دلم ربودی از من بی روی تو بود چون توانم دردی...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
ای دیدن تو حیات جانم نادیدنت آفت روانم دل سوخته ای به آتش عشق بفروز به نور وصل جانم بی عشق وصال تو نباشد جز نام ز عیش بر زبانم اکنون که دلم ربودی از من بی روی تو بود چون توانم دردی...
آمد بر من جهان و جانم انس دل و راحت روانم بر خاستمش به بر گرفتم بفزود هزار جان به جانم از قد بلند و زلف پشتش گفتم که مگر به آسمانم چون سر بنهاد در کنارم رفت از بر من جهان و جانم فر...
به صفت گر چه نقش بی جانم به نگاری و عاشقی مانم گه چو عشاق جفت صد ماتم گه چو معشوق جفت صد جانم به دور نگم چو روی و موی نگار زان که هم کفرم و هم ایمانم گر به شکلم نگه کنی اینم ور به ...
تا شیفته عارض گلرنگ فلانم از درد خمیده چو سر چنگ فلانم تنگ ست جهان بر من بیچاره غمگین تا عاشق چشم و دهن تنگ فلانم گه جنگ کند با من و گه صلح کند باز من فتنه بر آن صلح و بر آن جنگ فل...
دوش مرا عشق تو ز جامه برانگیخت بی عدد از دیدگانم اشگ فرو ریخت دست یکی کرد با صبوری و خوابم آن ز دل از دو دیده یکسر بگریخت باد جدا کرد زلفکان تو از هم مشک سیه با گل سپید برآمیخت مشک...
ضربت گردون دون آزادگان را خسته کرد کو دل آزاده ای کز تیغ او مجروح نیست در عنا تا کی توان بودن به امید بهی هر کسی را صابری ایوب و عمر نوح نیست
هر گه که به تو در نگرم خیره بمانم من روی تو را ای بت مانند ندانم هر گه که برآیی به سر کو به تماشا خواهم که دل و دیده و جان بر تو فشانم هجرانت دمار از من بیچاره برآورد گر دست نگیری ...
از عشق ندانم که کیم یا به که مانم شوریده تنم عاشق و سرمست و جوانم از بهر طلب کردن آن یار جفا جوی دل سوخته پوینده شب و روز دوانم با کس نتوانم که بگویم غم عشقش نه نیز کسی داند این را...
دگر بار ای مسلمانان ستمگر گشت جانانم گهی رنجی نهد بر دل گهی بی جان کند جانم به درد دل شدم خرسند که جز او نیست دلبندم به رنج تن شدم راضی که جز او نیست جانانم به بازی گفتمش روزی که د...
بی تو یک روز بود نتوانم بی تو یک شب غنود نتوانم یار جز تو گرفت نتوانم نام جز تو شنود نتوانم چون ترا در خور تو بستایم دیگران را ستود نتوانم کشت دیگر بتان ندارد بر کشت بی بر درود نتو...
روزی من آخر این دل و جان را خطر کنم گستاخ وار بر سر کویش گذر کنم لبیک عاشقی بزنم در میان کوه وز حال خویش عالمیان را خبر کنم جامه بدرم از وی و دعوی خون کنم شهری ازین خصومت زیر و زبر...
ای مسلمانان ندانم چاره دل چون کنم یا مگر سودای عشق او ز سر بیرون کنم عاشقی را دوست دارم عاشقان را دوستر صدهزاران دل برای عاشقی پر خون کنم سوختم در عاشقی تا ساختم با عاشقان عاجزم در...
بی تو ای آرام جانم زندگانی چون کنم چون تو پیش من نباشی شادمانی چون کنم هر زمان گویند دل در مهر دیگر یار بند پادشاهی کرده باشم پاسبانی چون کنم داشتی در بر مرا اکنون همان بر در زدی چ...
تا کی ز تو من عذاب بینم گر صلح کنی صواب بینم شبگیر ز خواب سست خیزم آن شب که ترا به خواب بینم یاد تو خورم به ساتکینی جایی که شراب ناب بینم امشب چه بود که حاضر آیی تا من به شب آفتاب ...
بی صحبت تو جهان نخواهم بی خشنودیت جان نخواهم گر جان و روان من بخواهی یک دم زدنت امان نخواهم جان را بدهم به خدمت تو من خدمت رایگان نخواهم رضوان و بهشت و حور و عین را بی روی تو جاودا...
ای دو زلفت دراز و بالا هم وی دو لعلت نهان و پیدا هم شوخ تنها که خواند چشم ترا چشم تو شوخ هست و رعنا هم بسته تو هزار نادان هست چه عجب صدهزار دانا هم بسته تست طبع ناگویا من چه گویم ز...
این رنگ نگر که زلفش آمیخت وین فتنه نگر که چشمش انگیخت وین عشوه نگر که چشم او داد دل برد و به جانم اندر آمیخت بگریخت دلم ز تیر مژگانش در دام سر دو زلفش آویخت افتاد به دام زلف آن بت ...
جان من خیز و جام باده بیار که مرا برگ پارسایی نیست ساغر و می به جان و دل بخرم پیش کس می بدین روایی نیست
ای به رخسار کفر و ایمان هم وی به گفتار درد و درمان هم زلف پر تاب تو چو قامت من چنبرست ای نگار چوگان هم خیره ماند از لب تو بیجاده به سر تو که لعل و مرجان هم از رخ تو دلیل اثبات ست ع...
لبیک زنان عشق ماییم احرام گرفته در وفاییم در کوی قلندری و تجرید در کم زدن اوفتاده ماییم جز روح طوافگه نداریم کز بادیه هوا برآییم گر در خور خدمتت نباشیم سقایی راه را بشاییم ما در غم...
خورشید تویی و ذره ماییم بی روی تو روی کی نماییم تا کی به نقاب و پرده یک ره از کوی برآی تا برآییم چون تو صنم و چو ما شمن نیست شهری و گلی تویی و ماییم آخر نه ز گلبن تو خاریم آخر نه ز...
ما را میفگنید که ما اوفتاده ایم در کار عشق تن به بلاها نهاده ایم آهستگی مجوی تو از ماورای هوش کاکنون به شغل بی دلی اندر فتاده ایم ما بی دلیم و بی دل هر چه کند رواست دل را به یادگار...
دلبرا ما دل به چنگال بلا بسپرده ایم رحم کن بر ما که بس جان خسته و دل مرده ایم ای بسا شب کز برای دیدن دیدار تو از سر کوی تو بر سر سنگ و سیلی خورده ایم بندگی کردیم و دیدیم از تو ما پ...
از پی تو ز عدم ما به جهان آمده ایم نز برای طرب و لهو و فغان آمده ایم عشق نپذیرد هستی و پرستیدن نفس ما ازین معنی بی نام و نشان آمده ایم تا کی از نسبت بی اصل همی لاف زنیم کز غرور خود...