شمارهٔ ۲۷۶
ما کلاه خواجگی اکنون ز سر بنهاده ایم تا که در بند کله دوزی اسیر افتاده ایم صد سر ار زد هر کلاهی کو همی دوزد ولیک ما بهای هر کله اکنون سری بنهاده ایم او کلاه عاشقان اکنون همی دوزد چ...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
ما کلاه خواجگی اکنون ز سر بنهاده ایم تا که در بند کله دوزی اسیر افتاده ایم صد سر ار زد هر کلاهی کو همی دوزد ولیک ما بهای هر کله اکنون سری بنهاده ایم او کلاه عاشقان اکنون همی دوزد چ...
تا ما به سر کوی تو آرام گرفتیم اندر صف دلسوختگان نام گرفتیم در آتش تیمار تو تا سوخته گشتیم در کنج خرابات می خام گرفتیم از مدرسه و صومعه کردیم کناره در میکده و مصطبه آرام گرفتیم خال...
چشم روشن بادمان کز خود رهایی یافتیم در مغاک خاک تیره روشنایی یافتیم گرچه ما دور از طمع بودیم یک چندی کنون از قناعت پایگاه پادشایی یافتیم ما ازین باطل خوران آشنا بیگانه وار پشت بر ک...
رو رو که دل از مهر تو بد عهد گسستیم وز دام هوای تو بجستیم و برستیم چونان که تو از صحبت ما سیر شدستی ما نیز هم از صحبت تو سیر شدستیم از تف دل و آتش عشقت برهیدیم در سایه دیوار صبوری ...
تا نقش خیال دوست با ماست ما را همه عمر خود تماشاست آنجا که جمال دلبر آمد والله که میان خانه صحراست وانجا که مراد دل برآمد یک خار به از هزار خرماست گرچه نفس هوا ز مشکست ورچه سلب زمی...
برخیز و برافروز هلا قبله زردشت بنشین و برافگن شکم قاقم بر پشت بس کس که به زردشت نگروید و کنون باز ناکام کند روی سوی قبله زردشت بس سرد نپایم که مرا آتش هجران آتشکده کرد این دل و این...
سر بر خط عاشقی نهادیم در محنت و رنج اوفتادیم تن را به بلا و غم سپردیم دل را به امید عشق دادیم غم خواره شدیم در ره عشق وز خوردن غم همیشه شادیم قصه چه کنم که در ره عشق با محنت و غم ج...
ما فوطه و فوطه پوش دیدیم تسبیح مراییان شنیدیم بر مسند زاهدان گذشتیم در عالم عالمان دویدیم هم ساکن خانقاه بودیم هم خرقه صوفیان دریدیم هم محنت قال و قیل بردیم هم شربت طیلسان چشیدیم ا...
نه سیم نه دل نه یار داریم پس ما به جهان چه کار داریم غفلت زدگان پر غروریم خجلت زدگان روزگاریم ای دل تو ز سیم و زر چه گویی ما جمله ز بهر یار داریم از دست بداده دسته گل در پای هزار خ...
آمد گه آنکه ساغر آریم آواز چو عاشقان برآریم بر پشت چمن سمن برآمد ما روی بر آن سمنبر آریم در باغ چو بنگریم رویش جانها به نثار بتگر آریم اندر ره عاشقی ز باده گر از سر لاف خود برآریم ...
ما عاشق روی آن نگاریم زان خسته و زار و دلفگاریم همواره به بند او اسیریم پیوسته به دام او شکاریم او دلبر خوب خوب خوبست ما عاشق زار زار زاریم ترسم که جهان خراب گردد از دیده سرشگ از آ...
خیز تا می خوریم و غم نخوریم وانده روز نامده نبریم تا توانیم کرد با همه کس رادمردی و مردمی سپریم قصد آزار دوستان نکنیم پرده راز دشمنان ندریم نشنویم آنچه ناشنودنیست زانچه ناگفتنیست د...
خیز تا دامن ز چرخ هفتمین برتر کشیم هفت کشور را به دور ساغری اندر کشیم هفت گردون مختصر باشد به پیش مرد عشق شاید ار دامن ز کون مختصر برتر کشیم نفس ما خصمی عظیم اندر نهاد راه ماست غزو...
ما قد ترا بنده تر از سرو روانیم ما خد ترا سغبه تر از عقل و روانیم بی روی تو لب خشک تر از پیکر تیریم با موی تو دل تیره تر از نقش کمانیم بیرون ز رخ و زلف تو ما قبله نداریم بیش از لقب...
گرچه از جمع بی نیازانیم عاشق عشق و عشقبازانیم منصف منصف خراباتیم کعبه کعبتین بازانیم گاه سوزان در آتش عشقیم گاه از سوز رود سازانیم همچو مرغ از قفس شکسته شدیم همچو شمع از هوس گدازان...
ما همه راه لب آن دلبر یغما زنیم شکر او را به بوسه هر شبی یغما زنیم هم توان از دو لبش شکر زدن یغما ولیک هر شبی راه لب آن دلبر یغما زنیم ما چو وامق او چو عذرا ما چو رامین او چو ویس ر...
از عشق روی دوست حدیثی به دست ماست صیدیست بس شگرف نه در خورد شست ماست میدان مهر او نه به کام سمند ماست درع وفای او نه به بالای پست ماست دیریست تا به یادش می نوش می کنم کس را نگفت او...
پسر هند اگر چه خال منست دوستی ویم به کاری نیست ور نوشت او خطی ز بهر رسول به خطش نیز افتخاری نیست در مقامی که شیر مردانند در خط و خال اعتباری نیست
او چنان داند که ما در عشق او کمتر زنیم یا دو چنگ از جور او در دامن دیگر زنیم هر زمان ما را دلی کی باشد و جانی دگر تا به عشق بی وفایی دیگر آتش در زنیم تا کی از نادیدنش ما دیده ها پر...
باز ماندم در بلایی الغیاث ای دوستان از هوای بی وفایی الغیاث ای دوستان باز آتش در زد اندر جانم و آبم ببرد باد دستی خاکپایی الغیاث ای دوستان باز دیگر باره چون سنگین دلان بر ساختم از ...
سنایی را یکی برهان ز ننگ و نام جان ای جان ز عشق دانه دو جهان میان دام جان ای جان مکن در قبه زنگار اوصاف حروف او را چو عشق عافیت پخته چو کارم خام جان ای جان به قهر از دست او بستان ح...
مرا عشقت بنامیزد بدانسان پرورید ای جان که با یاد تو در دوزخ توانم آرمید ای جان نترسم زاتشین مفرش که با عشق تو ای مهوش مرا صد بار دید آتش که روی اندر کشید ای جان ز عشقت شکر دارم من ...
تماشا را یکی بخرام در بستان جان ای جان ببین در زیر پای خویش جان افشان جان ای جان نخواهد جان دگر جانی اگر صد جان برافشاند که بس باشد قبول تو بقای جان جان ای جان ترا یارست بس در جان ...
جانا نخست ما را مرد مدام گردان وانگه مدام در ده مست مدام گردان بر ما چو از لطافت مل را حلال کردی بر خصم ما ز غیرت گل را حرام گردان دارالغرور ما را دارالسرور کردی درالملام ما را دار...