شمارهٔ ۲۹۶
ای وصل تو دستگیر مهجوران هجر تو فزود عبرت دوران هنگام صبوح و تو چنین غافل حقا که نه ای بتا ز معذوران گر فوت شود همی نماز از تو بندیش به دل بسوز رنجوران برخیز و بیار آنچه زو گردد چو...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
ای وصل تو دستگیر مهجوران هجر تو فزود عبرت دوران هنگام صبوح و تو چنین غافل حقا که نه ای بتا ز معذوران گر فوت شود همی نماز از تو بندیش به دل بسوز رنجوران برخیز و بیار آنچه زو گردد چو...
عاشقی گر خواهد از دیدار معشوقی نشان گر نشان خواهی در آنجا جان و دل بیرون نشان چون مجرد گشتی و تسلیم کردستی تو دل بی گمان آنگه تو از معشوق خود یابی نشان چون ز خود بی خود شدی معشوق خ...
چون در معشوق کوبی حلقه عاشق وار زن چون در بتخانه جویی چنگ در زنار زن مستی و دیوانگی و عاشقی را جمع کن هر سه را بر دار کن وز کوی معنی دار زن گوهر بیضات باید خدمت دریا گزین ور عقیق و...
چنگ در فتراک عشق هیچ بت رویی مزن تا به شکرانه نخست اندر نبازی جان و تن یا دل اندر زلف چون چوگان دلبندان مبند یا چو مردان جان فدا کن گوی در میدان فگن هر چه از معشوق آید همچو دینش کن...
بنده یک دل منم بند قبای ترا چاکر یکتا منم زلف دو تای ترا خاک مرا تا به باد بر ندهد روزگار من ننشانم ز جان باد هوای ترا کاش رخ من بدی خاک کف پای تو بوسه مگر دادمی من کف پای ترا گر ب...
نبودی دین اگر اقبال مرد مصطفایی را نکردی هرگزی پیدا خدای ما خدایی را رسول مرسل تازی که برزد با وی از کوشش همین گنج زمینی را همان گنج سمایی را گواهی بر مقامی ده که آنجا حاضران یابی ...
ای سنایی بگذر از جان در پناه تن مباش چون فرشته یار داری جفت اهریمن مباش همچو شانه بسته هر تاره مویی مشو همچو آیینه درون تاری برون روشن مباش هر زمان از قیل و قال هر کسی از جا مشو گر...
حادثه چرخ بین فایده روزگار سیر ز انجم شناس حکم ز پروردگار نیز نباشد مدام هست چو بر ما گذار حسرت امشب چو دوش محنت فردا چو دی اسب قناعت بتاز پیش سپاه قدر عدل خداوند را ساز ز فضلش سپر...
ای مسلمانان مرا در عشق آن بت غیرت ست عشق بازی نیست کاین خود حیرت اندر حیرت ست عشق دریای محیط و آب دریا آتش ست موج ها آید که گویی کوه های ظلمت ست در میان لجه اش سیصد نهنگ داوری بر ک...
ای ماه صیام ار چه مرا خود خطری نیست حقا که مرا همچو تو مهمان دگری نیست از درد تو ای رفته به ناگه ز بر ما یک زاویه ای نیست که پر خون جگری نیست آن کیست که از بهر تو یک قطره ببارید کا...
جام را نام ای سنایی گنج کن راح در ده روح را بی رنج کن این دل و جان طبیعت سنج را یک زمان از می طریقت سنج کن تاج جان پاک را در راه دل مفرش جانان جان آهنج کن کدخدای روح را در ملک عشق ...
ساقیا مستان خواب آلوده را بیدار کن از فروغ باده رنگ رویشان گلنار کن لاابالی پیشه گیر و عاشقی بر طاق نه عشق را در کار گیر و عقل را بیکار کن گر ز چرخ چنبری از غم همی خواهی نجات دور ب...
خانه طامات عمارت مکن کعبه آفاق زیارت مکن نامه تلبیس نهفته مخوان جامه ناموس قضاوت قصارت مکن قاعده کار زمانه بدان هر چه کنی جز به بصارت مکن سر به خرابات خرابی در آر صومعه را هیچ عمار...
قومی که به افلاس گراید دل ایشان جز کوی حقیقت نبود منزل ایشان وقتی که شود کار برایشان همه مشکل جز باده بگو حل که کند مشکل ایشان گر چند قدیمست خلاف گل و آتش با آتش عشق ست موافق گل ای...
جوانی کردم اندر کار جانان که هست اندر دلم بازار جانان چو شکر می گدازم زآب دیده ز شوق لعل شکربار جانان ز من برد اندک اندک زندگانی خلاف وعده بسیار جانان فغان ای مردمان فریاد فریاد ز ...
ز دست مکر وز دستان جانان نمیدانم سر و سامان جانان ز بس کاخ شوخ داند پای بازی شدم سرگشته و حیران جانان گشاد از چشم من صد چشمه خون دو بند زلف مشک افشان جانان اگر چه خود ندارد با رهی ...
همه جانست سر تا پای جانان از آن جز جان نشاید جای جانان به آب روی و خون دل توان ریخت برای چون تو جان سودای جانان خرد داند که وصف او نداند ازیرا نیست هم بالای جانان چه جای دعوی سروست...
تخم بد کردن نباید کاشتن پشت بر عاشق نباید داشتن ای صنم ار تو بخواهی بنده را زین سپس دانی نکوتر داشتن چند ازین آیات نخوت خواندن چند ازین رایات عجب افراشتن نقش چین باید ز سینه محو کر...
نی نی به ازین باید با دوست وفا کردن یا نی کم ازین باید آهنگ جفا کردن یا زشت بود گویی در کیش نکورویان یک عهد به سر بردن یک قول وفا کردن هم گفتن و هم کردن از سوختگان آید باز از چه شم...
چیست آن زلف بر آن روی پریشان کردن طرف گلزار به زیر کله پنهان کردن زلف را شانه زدی باز چه رسم آوردی کفر درهم شده را پرده ایمان کردن ای گل باغ الاهی ز که آموخته ای دیده ها را به دو ر...
ماهرویا در جهان آوازه آواز تست کارهای عاشقان ناساخته از ساز تست هر کجا نظمیست شیرین قصه های عشق تست هر کجا نثریست زیبا نام های ناز تست باز عشقت جمله بازان را چو تیهو صید کرد هست عا...
زین پسم با دیو مردم پیکر و پیکار نیست گر بمانم زنده دیگر با غرورم کار نیست یافتم در بی قراری مرکزی کز راه دین جز نشاط عقل و جانش مرکز پرگار نیست یافتم بازاری اندر عالم فارغ دلان کا...
جانا ز لب آموز کنون بنده خریدن کز زلف بیآموخته ای پرده دریدن فریاد رس او را که به دام تو درافتاد یا نیست تو را مذهب فریاد رسیدن ما صبر گزیدیم به دام تو که در دام بیچاره شکاری خبه گ...
ای به راه عشق خوبان گام بر میخواره زن نور معنی را ز دعوی در میان زنار زن بر سر کوی خرابات از تن معشوق هست صدهزاران بوسه بر خاک در خمار زن قیل و قال لایجوز از کوی دل بیرون گذار بر د...