شمارهٔ ۳۱۲
ای سنایی در ره ایمان قدم هشیار زن در مسلمانی قدم با مرد دعوی دار زن ور تو از اخلاص خواهی تا چو زر خالص شوی دیده اخلاص را چون طوق بر زنار زن پی به قلاشی فرو نه فرد گرد از عین ذات آت...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
ای سنایی در ره ایمان قدم هشیار زن در مسلمانی قدم با مرد دعوی دار زن ور تو از اخلاص خواهی تا چو زر خالص شوی دیده اخلاص را چون طوق بر زنار زن پی به قلاشی فرو نه فرد گرد از عین ذات آت...
ای برادر در ره معنی قدم هشیار زن در صف آزادگان چون دم زنی بیدار زن شو خرد را جسم ساز و عقل رعنا را بسوز تیغ محو اندر سرای نفس استکبار زن گردن اندر راه معنی چند گه افراشتی تیغ معنی ...
ای هوایی یار یک ره تو هوای یار زن آتشی بفروز و اندر خرمن اغیار زن طبل از هستی خویش اندر جهان تاکی زنی بر در هستی یکی از نیستی مسمار زن با می تلخ مغانه دامن افلاس گیر آز را بر روی آ...
گر رهی خواهی زدن بر پرده عشاق زن من نخواهم جفت را از جفت بگذر طاق زن این سخن بگذشت از افلاک و از آفاق نیز قصه افلاک را بر تارک آفاق زن خواجگی در خانه نه پس آب را در خاک بند مهتری ب...
عاشقا قفل تجرد بر در آمال زن در صف مردان قدم بر جاده اهوال زن خاک کوی دوست خواهی جسم و جان بر باد ده آب حیوان جست خواهی آتش اندر مال زن مال را دجال دان و عشق را عیسی شمار چون شدی ا...
خیز ای بت و در کوی خرابی قدمی زن با شیفتگان سر این راه دمی زن بر عالم تجرید ز تفرید رهی ساز در بادیه هجر ز حیرت علمی زن بر هر چه ترا نیست ز بهرش مبر انده وز هر چه ترا هست ز اسباب ک...
ای رخ تو بهار و گلشن من همچو جانست عشق در تن من راست چون زلف تو بود تاریک بی رخ تو جهان روشن من همچو خورشید و ماه در تابد عشق تو هر شبی ز روزن من دست تو طوق گردن دگری غم عشق تو طوق...
ای نگار دلبر زیبای من شمع شهرافروز شهرآرای من جز برای دیدنت دیده مباد روشنایی دیده بینای من جان و دل کردم فدای مهر تو خاک پایت باد سر تا پای من از همه خلقان دلارامم تویی ای لطیف چا...
تا گل لعل روی بنمودست بلبل از خرمی نیاسودست دیرگاهست تا چو من بلبل عاشق بوستان و گل بودست روز و شب گر بنغنوم چه عجب پیش معشوق کس بنغنودست من غلام زبان آن بلبل کو گل لعل روش بستودست...
ای سنایی خواجگی با عشق جانان شرط نیست جان به تیر عشق خسته دل به کیوان شرط نیست رب ارنی بر زبان راندن چو موسا وقت شوق پس به دل گفتن انا الاعلی چو هامان شرط نیست از پی عشق بتان مردان...
گر کار به جز مستی اسکندر می من ور معجزه شعرستی پیغمبر می من با این همه گر عشق یکی ماه نبودی اندر دو جهان شاه بلند اخترمی من ماهی و چه ماهی که ز هجرانش برین حال گر من به غمش نگرومی ...
ای دوست ره جفا رها کن تقصیر گذشته را قضا کن بر درگه وصل خویش ما را با حاجب بارت آشنا کن در صورت عشق ما نگارا بدخویی را ز خود جدا کن آخر روزی برای ما زی آخر کاری برای ما کن ماها تو ...
ایا معمار دین اول دل و دین را عمارت کن پس آنگه خیز و رندان را سحرگاهی زیارت کن خرابات ای خراباتی به عین عقل چون دیدی نهان از گوشه ای ما را به عین سر اشارت کن بکش خط بر همه عالم ز ب...
این که فرمودت که رو با عاشقان بیداد کن دوستانرا رنجه دار و دشمنان را شاد کن حسن را بنیاد افگندی چنان محکم که هست جز و یبقی وجه ربک نقش را بنیاد کن ملک حسنت چون نخواهد ماند با تو جا...
ای باد به کوی او گذر کن معشوق مرا ز من خبر کن با دلبر من بگو که جانا در عاشق خود یکی نظر کن چوبی که ز هجر تو بود خشک از آب وصال خویش تر کن صد دفتر هجر حفظ کردی یک صفحه ز وصل هم ز ب...
غلاما خیز و ساقی را خبر کن که جیش شب گذشت و باده در کن چو مستان خفته انداز باده شام صبوحی لعلشان صبح و سحر کن به باغ صبح در هنگام نوروز صبایی کرد و بر گلبن نظر کن جهان فردوس وش کن ...
غریب و عاشقم بر من نظر کن به نزد عاشقان یک شب گذر کن ببین آن روی زرد و چشم گریان ز بد عهدی دل خود را خبر کن ترا رخصت که داد ای مهر پرور که جان عاشقان زیر و زبر کن نه بس کاریست کشتن...
بند ترکش یک زمان ای ترک زیبا باز کن با رهی یک دم بساز و خرمی را ساز کن جامه جنگ از سر خود برکش و خوش طبع باش خانه لهو و طرب را یک زمان در باز کن چند گه در رزم شه پرواز کردی گرد خصم...
ساقیا برخیز و می در جام کن در خرابات خراب آرام کن آتش ناپاکی اندر چرخ زن خاک تیره بر سر ایام کن صحبت زنار بندان پیشه گیر خدمت جمشید آذرفام کن با مغان اندر سفالی باده خور دست با زرد...
ای شوخ دیده اسب جفا بیش زین مکن ما را چو چشم خویش نژند و حزین مکن ای ماه روی بر سر ما هر زمان ز جور چون دور آسمان دگری به گزین مکن مهری که خود نهاده ای آن مهر بر مدار مهری که خود ن...
این چه جمالست و ناز کز تو در ایام تست وین چه کمالست باز کز شرف نام تست جان همه جانها کوثر و تسنیم تست نقل همه نقلها پسته و بادام تست سرمه چشم سپهر تربت درگاه تست حلقه گوش سروش صدمه...
هر که در خطه مسلمانیست متلاشی چو نفس حیوانیست هر که عیسی ست او ز مریم زاد هر که او یوسفست کنعانیست فرق باشد میان لام و الف این چه آشوب و حشو و لامانیست چه گرانی کنی ز کافه کاف این ...
جانا دل دشمنان حزین کن با خود شبکی مرا قرین کن تیغ عشرت ز باده برکش اسب شادی به زیر زین کن من خاتم کرده ام دو بازو خود را به میان این نگین کن تا جان من از رخت نسوزد رخ زیر دو زلف خ...
چشمکان پیش من پر آب مکن دلم از عاشقی کباب مکن ریگ را پیش چشم رود مکن رود را پیش دل سراب مکن به کس از ابتدا رسول مباش رقعه ای آیدت جواب مکن به صبوری توان رسید به دوست به هم اندر مزن...