شمارهٔ ۳۳۲
مکن آن زلف را چو دال مکن با دل غمگنان جدال مکن پرده راز عاشقان بمدر کار بر کام بدسگال مکن خون حرامست خیره خیره مریز می نبیلست در سفال مکن حال خود عالمی کند حالی فتنه نو میار و حال ...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
مکن آن زلف را چو دال مکن با دل غمگنان جدال مکن پرده راز عاشقان بمدر کار بر کام بدسگال مکن خون حرامست خیره خیره مریز می نبیلست در سفال مکن حال خود عالمی کند حالی فتنه نو میار و حال ...
ای دل ار مولای عشقی یاد سلطانی مکن در ره آزادگان بسیار ویرانی مکن همره موسی و هارون باش در میدان عشق فرش فرعونی مساز و فعل هامانی مکن بی جمال خوب لاف یوسف مصری مزن بی فراق و درد یا...
جانا اگر چه یار دگر می کنی مکن اسباب عشق زیر و زبر می کنی مکن گویی دگر کنم مگرم کار به شود حقا که کار خویش بتر می کنی مکن منمای روی خویش بهر ناسزا از آنک خود را بگرد شهر سمر می کنی...
ای نموده عاشقی بر زلف و چاک پیرهن عاشقی آری ولیکن بر مراد خویشتن تا ترا در دل چو قارون گنجها باشد ز آز چند گویی از اویس و چند گویی از قرن در دیار تو نتابد ز آسمان هرگز سهیل گر همی ...
صبر کم گشت و عشق روز افزون کیسه بی سیم گشت و دل پرخون می دهد درد می نهد منت یار ما را عجب گرفت زبون صنعتش سال و ماه عشوه و زرق سخنش روز و شب فنون و فسون پشت کوژ و تنم ضعیف شدست پشت...
ای ماه ماهان چند ازین ای شاه شاهان چند ازین پندت سزای بند گشت آخر نگیری پند ازین گشتی تو سلطان از کشی تا کی بود این سرکشی عادت مکن عاشق کشی توبه بکن یکچند ازین با روی خوب و خوی بد ...
ای چون تو ندیده جم آخر چه جمالست این وی چون تو به عالم کم آخر چه کمالست این تو با من و من پویان هر جای ترا جویان ای شمع نکورویان آخر چه وصالست این زان گلبن انسانی هر دم گلی افشانی ...
ای رشک رخ حورا آخر چه جمالست این وی سرو سمن سیما آخر چه کمالست این کوشم به وفای تو کوشی به جفای من کس نی که ترا گوید آخر چه خیالست این نابوده شبی شادان از وصل تو ای جانان در هجر مر...
تا هلاک عاشقان از طره شبرنگ توست وای مسکین عاشقی کو را دل اندر چنگ توست عاشق مسکین چه داند کرد با نیرنگ تو جادوی بلبل اسیر چشم پر نیرنگ توست نافه آهو غلام زلف عنبر بوی توست عنبر سا...
آمد آن حور و دست من بربست زده استادوار نیش به دست زنخ او به دست بگرفتم چون رگ دست من ز نیش بخست گفت هشیار باش و آهسته دست هر جا مزن چون مردم مست گفتمش گر به دست بگرفتم زنخ ساده تو ...
خواجه سلام علیک آن لب چون نوش بین توشه جان ها در آن گوشه شب پوش بین پیش رکابت جمال کیست گرفته عنان چرخ جفا کیش بین لعل وفا کوش بین گردش ایام دوش تعبیه ای ساخته ست سوخته عشق باش ساخ...
خواجه سلام علیک آن لب چون نوش بین لعل شکروش نگر سنبل خور جوش بین تا که بر اسب جمال گشت سوار آن پسر جلمه عشاق را غاشیه بر دوش بین جزع وی و لعل وی خامش و گویا شدند جزعی گویا نگر لعلی...
جاوید زی ای تو جان شیرین هرگز دل تو مباد غمگین از راه وفا گسسته ای دل بر اسب جفا نهاده ای زین عاشق ترم ای پسر ز خسرو نیکوتری ای پسر ز شیرین عاشق خوانند مرا و بی دل زیبا خوانند ترا ...
اسب را باز کشیدی در زین راه را کردی بر خانه گزین راه بیداری آوردی پیش دل من کردی گمراه و حزین بدل و شق بپوشیدی درع بدل جام گرفتی زوبین دست بردی به سوی تیر و کمان روی دادی به سوی حر...
ای لعبت مشکین کله بگشای گوی از آن کله می خور ز جام و بلبله با ما خور و با ما نشین مشک از هلال انگیختی وز لاله عنبر بیختی وز مه فرود آویختی کرده به چنگ اندر عجین از هیچ مادر یا پدر ...
چون سخن زان زلف و رخ گویی مگو از کفر و دین زان که هر جای این دو رنگ آمد نه آن ماند نه این نیست با زلفین او پیکار دارالضرب کفر نیست با رخسان او بی شاه دارالملک دین خود ز رنگ زلف و ن...
گر نشد عاشق دو زلف یار بر رخسار او چون ز ما پنهان کند هر ساعتی دیدار او یک زمان در هجر و وصل او شود خرم دلم این چه آفت رفت یارب بر من از دیدار او غمزه غماز او چون می رباید جان و دل...
ای جهانی پر از حکایت تو گه ز شکر و گه از شکایت تو برگشاده به عشق و لاف زبان خویشتن بسته در حمایت تو ای امیری که بر سپهر جمال آفتابست و ماه رایت تو هست بی تحفه نشاط و طرب آنکه او نی...
ای شکسته رونق بازار جان بازار تو عالمی دل سوخته از خامی گفتار تو توشه هر روزی مرا از گوشه انده نهد گوشه شب پوش تو بر طره طرار تو خوبی خوبان عالم گر بسنجی بی غلط صد یکی زان هیچ پیش ...
ای همه انصاف جویان بنده بی داد تو زاد جان رادمردان حسن مادرزاد تو حسن را بنیاد افگندی چنان محکم که نیست جز و یبقی وجه ربک نقش بی بنیاد تو بوالفضولان را سوی تو راه نبود تا بود کبریا...
ماه شب گمرهان عارض زیبای تست سرو دل عاشقان قامت رعنای تست همت کروبیان شعبده دست تست سرمه روحانیان خاک کف پای تست رای همه زیرکان بسته تقدیر تست جان همه عاشقان سغبه سودای تست وصل تو ...
آمد آن رگ زن مسیح پرست تیغ الماس گون گرفته به دست کرسی افگند و بر نشست بر او بازوی خواجه عمید ببست نیش درماند و گفت عز علی این چنین دست را نیابد خست سر فرو برد و بوسه ای دادش خون ب...
خنده گریند همی لاف زنان بر در تو گریه خندند همی سوختگان در بر تو دل آن روح گسسته که ندارد دل تو سر آن حور بریده که ندارد سر تو گاه دشنام زدن طاقچه گوش مرا حقه های شکرین گرد دو تا ش...
حلقه ارواح بینم گرد حلقه گوش تو آفتاب و ماه بینم حامل شبپوش تو بی دلان را نرگس گویای تو خاموش کرد عاشقان را کرد گویا پسته خاموش تو تلخ نو شیرین ترست از شهد و شکر وقت کین چون بود هن...