شمارهٔ ۳۵۲
ای شادی و غم ز صلح و جنگ تو وی داد و ستد ز سیم و سنگ تو ای آفت و راحت شب و روزم چشم و دهن فراخ و تنگ تو بر نافه مشک و باغ گل دایم حقد و حسدی ز بوی و رنگ تو عذر تو اگر چه لنگ من پیو...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
ای شادی و غم ز صلح و جنگ تو وی داد و ستد ز سیم و سنگ تو ای آفت و راحت شب و روزم چشم و دهن فراخ و تنگ تو بر نافه مشک و باغ گل دایم حقد و حسدی ز بوی و رنگ تو عذر تو اگر چه لنگ من پیو...
ای مونس جان من خیال تو خوش تر ز جهان جان وصال تو جان های مقدس خردمندان سرگشته به پیش زلف و خال تو کس نیست به بیدلی نظیر من چون نیست به دلبری همال تو گر صورت عشق و حسن کس بیند آن مث...
ای دریغا گر رسیدی دی به من پیغام تو دوش زاری کردمی در آرزوی نام تو از عتاب خود کنون پرم به بر گر بهر تو پر بریده به بود تا مانم اندر دام تو می نبود آن رخ نصیب چشم اکنون آمدم تا صدف...
موی چون کافور دارم از سر زلفین تو زندگانی تلخ دارم از لب شیرین تو خاک بر سر کردم از طور رخ پر آب تو سنگ بر دل بستم از جور دل سنگین تو مونس من ماه و پروین است هر شب تا به روز زان رخ...
تا کی از عشوه و بهانه تو چند ازین لابه و فسانه تو شور و آشوب در جهان افگند غمزه چشم جاودانه تو هیچ آشوب نیست در عالم این چه فتنه ست در زمانه تو کعبه عاشقان سوخته دل هست امروز آستان...
عاشقم بر لعل شکرخای تو فتنه ام بر قامت رعنای تو ماه بر راه اوفتاد از روی تو سرو شرمنده شد از بالای تو پوست در تن خشک دارم همچو چنگ از هوای چنگ روح افزا ی تو جان من شد مسکن رنج و بل...
باز افتادیم در سودای تو از نشاط آن رخ زیبای تو دستمان گیر الله الله زینهار زان که بنهادیم سر در پای تو باز ما را جاودان در بند کرد حلقه زلفین عنبرسای تو باز کاسد کرد در بازار عشق ع...
ای گشته ز تابش صفای تو آیینه روی ما قفای تو بادست به دست آب و آتش را با صفوت و نور خاک پای تو با تو چه کند رقیب تاریکت بس نیست رقیب تو ضیای تو خود قاف ز هم همی فرو ریزد از سایه کاف...
بر دوزخ هم کفر و هم ایمان تراست بر دو لب هم درد و هم درمان تراست گر دو صد یعقوب داری زیبدت کانچه یوسف داشت صد چندان تراست خنده تو چون دم عیساست کو هر چه در لب داشت در دندان تراست چ...
مرحبا بحری که آبش لذت از کوثر گرفت حبذا کانی که خاکش زینت از عنبر گرفت اتفاق آن دو جوهر بد که در آفاق جست اصل وقتی خضر بر دو فرع اسکندر گرفت جان و علم و عقل سرگردان درین فکرت مدام ...
ای کعبه من در سرای تو جان و تن و دل مرا برای تو بوسم همه روز خاک پایت را محراب من ست خاک پای تو چشم من و روی دل فریب تو دست من و زلف دلربای تو مشک ست هزار نافه بت رویا در حلقه زلف ...
تا بدیدم زلف عنبرسای تو وان خجسته طلعت زیبای تو جان و دل نزدت فرستادم نخست آمدم بی جان و دل در وای تو بی دل و بی جان ندارد قیمتی بنگر این بی قیمت اندر جای تو آستین پر خون و دیده پر...
ای ببرده آب آتش روی تو عالمی در آتشند از خوی تو مشک و می را رنگ و مقداری نماند ای نه مشک و می چو روی و موی تو چشمکانت جاودانند ای صنم نرگس آمد ای عجب جادوی تو تیر عشقت در جهان بر م...
باد عنبر برد خاک کوی تو آب آتش ریخت رنگ روی تو جاودان را نیست اندر کل کون هیچ دولتخانه چون ابروی تو کفر و دین را نیست در بازار عشق گیسه داری چون خم گیسوی تو چشم و دل ترست و گرم از ...
گر خسته دل همی نپسندی بیار رو تیمار عاشقی ز رهی باز دار رو گر من گیاه سبزم و تو ابر نوبهار هل تا گیه بجوشد بر من بهار رو پس گر به رود جیحون غرقه شوم در آب غرقه بمان مرا تو و کشتی م...
ای خواب ز چشم من برون شو ای مهر درین دلم فزون شو ای دیده تو خون ناب می ریز ای قد کشیده سرنگون شو آتش به صفات خویش در زن از هستی خویشتن برون شو زان سگ بچه ای به کتف برگیر ناگاه به ر...
خه خه ای جان علیک عین الله ای گلستان علیک عین الله اندرا اندرا که خوش کردی مجلس جان علیک عین الله برفشان برفشان دل و جان را در و مرجان علیک عین الله هیچ جایی نیافت از پی انس چون تو...
ای قوم مرا رنجه مدارید علی الله معشوق مرا پیش من آرید علی الله گز هیچ زیاری نهمی بر لب او بوس یک بوسه به من صد بشمارید علی الله ور هیچ به دست آرید از صورت معشوق بر قبله زهاد نگارید...
ای ز آب زندگانی آتشی افروخته واندر او ایمان و کفر عاشقان را سوخته ای تف عشقت به یک ساعت به چاه انداخته هر چه در صد سال عقل ما ز جان اندوخته ای کمالت کمزنان را صبرها پرداخته وی جمال...
ای دل اندر بیم جان از بهر دل بگداخته جان شیرین را ز تن در کار دل پرداخته تا دل و جان درنبازی دل نبیند ناز و عز کی سر آخور گشت هرگز مرکبی ناتاخته بند مادرزاد باید همچو مرغابی به پای...
تا بدیدم بتکده بی بت دلم آتشکده است فرقت نامهربانی آتشم در جان زده است هر که پیش آید مرا گوید چه پیش آمد تو را بر فراق من بگرید گوید این مسکین شده است ای فراق از من چه خواهی چون بن...
ای همه جانها ز تو پاینده جان چون خوانمت چون جهان ناپایدار آمد جهان چون خوانمت ای هم از امر تو عقل و جان بس اندر شوق و ذوق در مناجات از زبان عقل و جان چون خوانمت هر چه در زیر زمان آ...
من نه ارزیزم ز کان انگیخته من عزیزم از فلک بگریخته چرخ در بالام گوهر تافته طبع در پهنام عنبر بیخته آسمان رنگم ولیک از روی شکل آفتابی از هلال آویخته از برای کسب آب روی خویش آبروی خو...
ای نقاب از روی ماه آویخته صبح را با ماهتاب آمیخته در خیال عاشقان از زلف و رخ صورت حال و محال انگیخته آسمان خاک بیز از کوی تو سالها غربال دولت بیخته عقل ترسا روح عیسی روی را در چلیپ...