شمارهٔ ۳۷۲
بردیم باز از مسلمانی زهی کافر بچه کردیم بندی و زندانی زهی کافر بچه در میان کم زنان اندر صف ارباب عشق هر زمان باز بنشانی زهی کافر بچه کشتن و خون ریختن در کافری نیست هرگز بی پشیمانی ...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
بردیم باز از مسلمانی زهی کافر بچه کردیم بندی و زندانی زهی کافر بچه در میان کم زنان اندر صف ارباب عشق هر زمان باز بنشانی زهی کافر بچه کشتن و خون ریختن در کافری نیست هرگز بی پشیمانی ...
آن جام لبالب کن و بردار مرا ده اندک تو خور ای ساقی و بسیار مرا ده هرکس که نیاید به خرابات و کند کبر او را بر خود بار مده بار مرا ده مسجد به تو بخشیدم میخانه مرا بخش تسبیح ترا دادم ...
ساقیا مستان خواب آلوده را آواز ده روز را از روی خویش و سوز ایشان ساز ده غمزه ها سر تیز دار و طره ها سر پست کن رمزها سرگرم گوی و بوسها سرباز ده سرخ روی ناز را چون گل اسیر خار کن زرد...
ای من مه نو به روی تو دیده واندر تو ماه نو بخندیده تو نیز ز بیم خصم اندر من از دور نگاه کرده دزدیده بنموده فلک مه نو و خود را در زیر سیاه ابر پوشیده تو نیز مه چهارده بنمای بردار ز ...
ای مهر تو بر سینه من مهر نهاده ای عشق تو از دیده من آب گشاده بسته کمر بندگی تو همه احرار از سر کله خواجگی و کبر نهاده دستان دو دست تو به عیوق رسیده آوازه آواز تو در شهر فتاده ابدال...
ای سنایی خیز و بشکن زود قفل میکده بازخر ما را زمانی زین غمان بیهده جام جمشیدی بیار از بهر این آزادگان درد می درده برای درد این محنت زده درد صافی درده ای ساقی درین مجلس همی تا زمانی...
زهی سروی که از شرمت همه خوبان سرافگنده چرا تابی سر زلفین چرا سوزی دل بنده عقیقین آن دو لب داری به زیرش گور من کنده مرا هر روز بی جرمی به گور اندر کنی زنده تن من چون خیالی شد بسان ز...
از عشق آن دو نرجس وز مهر آن دو لاله بی خواب و بی قرارم چون بر گلت کلاله خدمت کنم به پیشت همچون صراحی از جان تا برنهی لبم را بر لبت چون پیاله تا روز ژاله بارد از چشم همچو رودم آری ن...
ای صنم در دلبری هم دست و هم دستان تو راست بر دل و جان پادشاهی هم دل و هم جان تو راست هم حیات از لب نمودن هم شفا از رخ چو حور با دم عیسی و دست موسی عمران تو راست در سر زلفت نشان از ...
ای شده پیر و عاجز و فرتوت مانده در کار خویشتن مبهوت داده عمر عزیز خویش به باد شده راضی ز عیش خویش به قوت متردد میان جبر و قدر غافل از عین عزت جبروت ملکوت جهان نخست بدان پس خبر ده ز...
دی ناگه از نگارم اندر رسید نامه قالت رایٰ فؤادي من هجرک القیامه گفتم که عشق و دل را باشد علامتی هم قالت دموع عیني لم تکف بالعلامه گفتا که می چه سازی گفتم که مر سفر را قالت فمر صحیح...
پر کن صنما هلاقنینه زان آب حیات راستینه زان می که چو از خم سفالین تحویل کند در آبگینه حاجی به شعاع او به شب در تا مکه ببیند از مدینه آن دل که بیافت قبله ای زان بهتر ز حدایق و سکینه...
جان جز پیش خود چمانه منه طبع جز بر می مغانه منه باده را تا به باغ شاید برد آنچنان در شرابخانه منه گرچه همرنگ نار دانه بود نام او آب نار دانه منه در هر آن خانه ای که می نبود پای اند...
گر بگویی عاشقی با ما هم از یک خانه ای با همه کس آشنا با ما چرا بیگانه ای ما چو اندر عشق تو یکرویه چون آیینه ایم تو چرا در دوستی با ما دو سر چون شانه ای شمع خود خوانی همی ما را و ما...
سینه مکن گرچه سمن سینه ای زان که نه مهری که همه کینه ای خوی تو برنده چون ناخن برست گرچه پذیرنده چو آیینه ای حسن تو دامست ولیکن ترا دام چه سودست که بی چینه ای من سوی تو شنبه و تو نز...
عقل و جانم برد شوخی آفتی عیاره ای باد دستی خاکیی بی آبی آتشپاره ای زین یکی شنگی بلایی فتنه ای شکر لبی پای بازی سر زنی دردی کشی خونخواره ای گه در ایمان از رخ ایمان فزایش حجتی گاه بر...
این چه رنگست برین گونه که آمیخته ای این چه شورست که ناگاه برانگیخته ای خوابم از دیده شده غایب و دیگر به چه صبر تا تو غایب شده ای از من و بگریخته ای رخ زردم به گلی ماند نایافته آب ک...
ای جان و جهان من کجایی آخر بر من چرا نیایی ای قبله حسن و گنج خوبی تا کی بود از تو بیوفایی خورشید نهان شود ز گردون چون تو به وثاق ما در آیی اندر خم زلف بت پرستت حاجت ناید به روشنایی...
جانا نگویی آخر ما را که تو کجایی کز تو ببرد آتش عشق تو آب مایی ما را ز عشق کردی چو آسیای گردان خود همچو دانه گشتی در ناو آسیایی گه در زمین دل ها پنهان شوی چو پروین گاه از سپهر جان ...
ای کرده دلم سوخته درد جدایی از محنت تو نیست مرا روی رهایی معذوری اگر یاد همی نایدت از ما زیرا که نداری خبر از درد جدایی در فرقت تو عمر عزیزم به سر آمد بر آرزوی آنکه تو روزی به من آ...
هر زمان از عشق جانانم وفایی دیگرست گرچه او را هر نفس بر من جفایی دیگرست من بر او ساعت به ساعت فتنه زانم کز جمال هر زمان او را به من از نو عنایی دیگرست گر قضا مستولی و قادر شود بر ه...
از بس غر و غر زن که به بلخند ادیبانش می باز ندانند مذکر ز مونث بلخی که کند از گه خردی پسران را برکان دهی و دف زنی و ذلت لت حث زان قبه لقب گشت مر او را که نیابی در قبه به جز مسخره و...
از ماه رخی نوش لبی شوخ بلایی هر روز همی بینم رنجی و عنایی شکرست مر آن را که نباشد سر و کارش با پاک بری عشوه دهی شوخ دغایی گویی که ندارد به جهان پیشه دیگر جز آن که کند با من بیچاره ...
ای لعل ترا هر دم دعوی خدایی برخاسته از راه تو چونی و چرایی با جزع تو و لعل تو بر درگه حسنت عیسی به تعلم شده موسی به گدایی پیش تو همی گردم در خون دو دیده می بینی و می پرسی ای خواجه ...