شمارهٔ ۳۹۲
ای پیشه تو جفانمایی در بند چه چیزی و کجایی باری یک شب خیال بفرست گر ز آنکه تو خود همی نیایی در باختن قمار با دوست دست اولین مکن دغایی بیگانگی ای نگار بگذار چون با تو فتادم آشنایی د...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
ای پیشه تو جفانمایی در بند چه چیزی و کجایی باری یک شب خیال بفرست گر ز آنکه تو خود همی نیایی در باختن قمار با دوست دست اولین مکن دغایی بیگانگی ای نگار بگذار چون با تو فتادم آشنایی د...
ای یوسف ایام ز عشق تو سنایی ماننده یعقوب شد از درد جدایی تا چند به سوی دل عشاق چو خورشید هر روز به رنگ دگر از پرده برآیی گاهی رخ تو سجده برد مشتی دون را گه باز کند زلف تو دعوی خدای...
آخر شرمی بدار چند ازین بدخویی چون تو من و من توام چند منی و تویی گلشن گلخن شود چون به ستیزه کنند در یک خانه دو تن دعوی کدبانویی نایب عیسی شدی قبله یکی کن چنو بر دل ترسا نگار رقم دو...
بتا پای این ره نداری چه پویی دلا جان آن بت ندانی چه گویی ازین رهروان مخالف چه چاره که بر لافگاه سر چار سویی اگر عاشقی کفر و ایمان یکی دان که در عقل رعناست این تندخویی تو جانی و انگ...
کودکی داشتم خراباتی می کش و کمزن و خرافاتی پارسا شد ز بخت و دولت من پارسایی شگرف و طاماتی شیوه خمر و قمر و رمز مدام صفتی بود مرورا ذاتی آنکه والتین ز بر ندانستی همچو بلخیر گشت هیها...
ای آنکه به دو لب سبب آب حیاتی جانرا به دو شکر ز غم هجر نباتی آرایش دینی تو و آسایش جانی انس دل و نور بصر و عین حیاتی از خوبی خود غیرت خوبان جهانی وز حسن و ملاحت صنم حور صفاتی از لط...
غالیه بر عاج برآمیختی مورچه از عاج برانگیختی بر گل سرخ ای صنم دلربای رغم مرا مشک سیه بیختی روز فروزنده به روی و مرا با شب تاریک برآمیختی اشک رخ من چو عقیق و زرست تا شبه از سیم درآو...
باز این چه عیاری را شب پوش نهادستی آشوب دل ما را بر جوش نهادستی باز آن چه شگرفی را بر شعله کافوری صد کژدم مشکین را بر جوش نهادستی در حجره مهجوران چون کلبه زنبوران هم نیش کشیدستی هم...
باز بر عاشق فروش آن سوسن آزاد را باز بر خورشید پوش آن جوشن شمشاد را باز چون شاگرد مومن در پس تخته نشان آن نکو دیدار شوخ کافر استاد را ناز چون یاقوت گردان خاصگان عشق را در میان بحر ...
ای که اطفال به گهواره درون از ستمت سور نادیده بجویند همی ماتم را قفسی شد ز تو عالم به همه عالمیان اینت زحمت ز وجود تو بنی آدم را وه که تا روز قیامت پی آلایش ملک طاهری از تو نجس تر ...
ای دل ار جانانت باید منزل اندر جان مکن دیده در گبری مدار و تکیه بر ایمان مکن ور ز رعنایی هنوز از جای رایت آگهیست جای این مردان مگیر و رای این میدان مکن گرت باید تا بمانی در صفات خو...
راه عشق از روی عقل از بهر آن بس مشکل ست کآن نه راه صورت و پای ست کآن راه دل ست بر بساط عاشقی از روی اخلاص و یقین چون ببازی جان و تن مقصود آن گه حاصل ست زینهار از روی غفلت این سخن ب...
ای دل نیک مذهب و منهاج به تو اسرار هر دلی محتاج بر فلکها به کشف ماه ترا از حقیقت منازل و ابراج مبطلم گشت از حقیقت حق در ظهور نمایش معراج متواریست وقت شاد مباش ایمن از قبض و مکر و ا...
تا مسند کفر اندر اسلام نهادستی در کام دلم زهری ناکام نهادستی زلف تو نیآرامد یک ساعت و دل ها را در حلقه مشکینش آرام نهادستی از چهره خود باغی بر خاص گشادستی وز غمزه خود داغی بر عام ن...
اگر در کوی قلاشی مرا یکبار بارستی مرا بر دل درین عالم همه دشخوار خوارستی ار این ناسازگار ایام با من سازگارستی سرو کارم همیشه با می و ورد و قمارستی اگر نه محنت این نامساعد روزگارستی...
دلا تا کی سر گفتار داری طریق دیدن و کردار داری ظهور ظاهر احوال خود را ظهور ظاهر اظهار داری اگر مشتاق دلداری و دایم امید دیدن دلدار داری ز دیدارت نپوشیدست دلدار ببین دلدار اگر دیدار...
آن دلبر عیار من ار یار منستی کوس لمن الملک زدن کار منستی گر هیچ کلاهی نهدم از سر تشریف سیاره کنون ریشه دستار منستی بر افسر شاهان جهانم بودی فخر گر پاردم مرکبش افسار منستی ور گل دهد...
یار اگر در کار من بیمار ازین به داشتی کار این دلخسته را بسیار ازین به داشتی ور دل دیوانه رنگ من نبودی تند و تیز یا بهش تر زین بدی یا یار ازین به داشتی عاشق بیچاره ای بی پرسشست آخر ...
صنما آن خط مشکین که فراز آوردی بر گل از غلیه گوی که طراز آوردی گرچه خوبست به گرد رخ تو زلف دراز خط بسی خوبتر از زلف دراز آوردی گر نیازست رهی را به خط خوب تو باز تو رهی را به خط خوی...
ای راه تو را دلیل دردی فردی تو و آشنات فردی از دام تو دانه ای و مرغی در جام تو قطره ای و مردی بی روی تو روح چیست بادی با زلف تو شخص کیست گردی خارست همه جهان و آن گه روی تو در آن می...
تا معتکف راه خرابات نگردی شایسته ارباب کرامات نگردی از بند علایق نشود نفس تو آزاد تا بنده رندان خرابات نگردی در راه حقیقت نشوی قبله احرار تا قدوه اصحاب لباسات نگردی تا خدمت رندان ن...
زان خط که تو بر عارض گلنار کشیدی ابدال جهان را همه در کار کشیدی بر ماه به پرگار کشیدی خط مشکین دلها همه در نقطه پرگار کشیدی هر دل که ترا جست چو دیوانه مستی در سلسله زلف زره دار کشی...
زهی پیمان شکن دلبر نکوپیمان به سر بردی مرا بستی و رخت دل سوی یار دگر بردی کشیدی در میان کار خلقی را به طراری پس آنگه از میان خود را به چالاکی بدر بردی دلی کز من به صد جان و به صد د...
ای پر در گوش من ز چنگت وی پر گل چشم من ز رنگت هنگام سماع بر توان چید تنگ شکر از دهان تنگت چون چنگ به چنگ بر نهادی آید ز هزار زهره ننگت چون شوخ نه ای بسان نرگس کی باده دهد چو بادرنگ...