شمارهٔ ۴۱
گفتی که بترسد ز همه خلق سنایی پاسخ شنو ار چند نه ای در خور پاسخ جغد ار که بترسد بنترسد ز پی جنس آن مرغ که دارند شهانش همه فرخ آن مست ز مستی بنترسد نه ز مردی ور نه بخرد نیزه خطی شمر...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
گفتی که بترسد ز همه خلق سنایی پاسخ شنو ار چند نه ای در خور پاسخ جغد ار که بترسد بنترسد ز پی جنس آن مرغ که دارند شهانش همه فرخ آن مست ز مستی بنترسد نه ز مردی ور نه بخرد نیزه خطی شمر...
دلم بردی و جان بر کار داری تو خود جای دگر بازار داری نباشد عاشقت هرگز چو من کس اگر چه عاشق بسیار داری ز رنج غیرتت بیمار باشم چو تو با دیگران دیدار داری عزیزت خوانم ای جان جهانم از ...
روی چو ماه داری زلف سیاه داری بر سرو ماه داری بر سر کلاه داری خال تو بوسه خواهد لیکن هم از لب تو هم بوسه جای داری هم بوسه خواه داری زلف تو بر دل من بندی نهاد محکم گفتم که بند دارم ...
ای آنکه رخ چو ماه داری رخساره من چو کاه داری آیین دل سمنبران را بر سیم ز سیب جاه داری بر عرصه شطرنج خوبی از لطف هزار شاه داری در مجمع خیل خوبرویان چون یوسف پیشگاه داری هر لحظه رهی ...
انصاف بده که نیک یاری زو هیچ مگو که خوش نگاری در رود زدن شکر سماعی در گوی زدن شکر سواری مه جبهت و آفتاب رویی زهره دل و مشتری عذاری بنوشت زمانه گویی آنجا در جانت کتاب بردباری بنگاشت...
در ره روی عشق چه میری چه اسیری در مذهب عاشق چه جوانی و چه پیری آنجا که گذر کرد بناگه سپه عشق رخها همه زردست و جگرها همه قیری آزاد کن از تیرگی خویش و غم عشق تا بنده خال تو بود نور ا...
عشق و شراب و یار و خرابات و کافری هر کس که یافت شد ز همه اندهان بری از راه کج به سوی خرابات راه یافت کفرش همه هدی شد و توحید کافری بگذاشت آنچه بود هم از هجر و هم ز وصل برخاست از تص...
نگویی تا به گلبن بر چه غلغل دارد آن قمری که چندان لحن می سازد همی نالد ز کم صبری به لحن اندر همی گوید که سبحانا نگارنده که بنگارد چنان رویی بدان خوبی و خوش چهری مسیحادم و موسی کف س...
چرا ز روی لطافت بدین غریب نسازی که بس غریب نباشد ز تو غریب نوازی ز بهر یک سخن تو دو گوش ما سوی آن لب ستیزه بر دل ما و دو چشم تو سوی بازی چه آفتی تو که شب ها میان دیده چو خوابی چه ف...
ای گل آبدار نوروزی دیدنت فرخی و فیروزی ای فروزنده از رخانت جان آتش عشق تا کی افروزی دل بدخواه سوز اندر عشق چون که دل های عاشقان سوزی از لب آموز خوب مذهب خوب از دو زلفین چه تنبل آمو...
ای سنایی چو تو در بند دل و جان باشی کی سزاوار هوای رخ جانان باشی در دریا تو چگونه به کف آری که همی به لب جوی چو اطفال هراسان باشی چون به ترک دل و جان گفت نیاری آن به که شوی دور ازی...
توبه من جزع و لعل و زلف و رخسارت شکست دی که بودم روزه دار امروز هستم بت پرست از ترانه عشق تو نور نبی موقوف گشت وز مغابه جام تو قندیلها بر هم شکست رمزهای لعل تو دست جوانمردان گشاد ح...
تا چند معزای معزی که خدایش زینجا به فلک برد و قبای ملکی داد چون تیر فلک بود قرینش به رهاورد پیکان ملک برد و به تیر فلکی داد
لؤلؤ خوشاب من از چنگ شد یک بارگی لاله سیراب من بی رنگ شد یک بارگی دلبری را من به چنگ آورده بودم در جهان ای دریغا دلبرم کز چنگ شد یک بارگی جنگ ها بودی میان ما و گاهی آشتی آشتی این ب...
به درگاه عشقت چه نامی چه ننگی به نزد جلالت چه شاهی چه شنگی جهان پر حدیث وصال تو بینم زهی نارسیده به زلف تو چنگی همانا به صحرا نظر کرده ای تو که صحرا ز رویت گرفتست رنگی ز عکس رخ تو ...
الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی که پیدا نیست کارم را درین گیتی سرانجامی کنون چون توبه بشکستم به خلوت با تو بنشستم ز می باید که در دستم نهی هر ساعتی جامی نباید خورد چندین غم بب...
ای پسر گونه ز عشقت دست بر سر دارمی گاه عشرت پیش تو بر دست ساغر دارمی ورنه همچون حلقه در داردی عشقت مرا بر امیدت هر زمانی گوش بر در دارمی نیستی پشتم چو چنبر در غم هجران تو گر شبی در...
تا به گرد روی آن شیرین پسر گردم همی چون قلم گرد سر کویش به سر گردم همی بهر آن بو تا که خورشیدی به دست آرم چنو من به گرد کوی خیره خیره برگردم همی پس چو میدان فلک را نیست خورشیدی چو ...
ای چشم و چراغ آن جهانی وی شاهد و شمع آسمانی خط نو نبشته گرد عارض منشور جمال جاودانی بی دیده ز لطف تو بخواند در جان تو سوره نهانی با چشم ز تابشت نبیند بر روی تو صورت عیانی بخت ازلی ...
ای زبده راز آسمانی وی حله عقل پر معانی ای در دو جهان ز تو رسیده آوازه کوس لن ترانی ای یوسف عصر همچو یوسف افتاده به دست کاروانی لعل تو به غمزه کفر و دین را پرداخته مخزن امانی لعل تو...
تو آفت عقل و جان و دینی تو رشک پری و حور عینی تا چشم تو روی تو نبیند تو نیز چو خویشتن نبینی ای در دل و جان من نشسته یک جال دو جای چون نشینی سروی و مهی عجایب تو نه بر فلک و نه بر زم...
گاه آن آمد بتا کاندر خرابی دم زنی شور در میراث خواران بنی آدم زنی بارنامه بی نیازی برگشایی تا به کی آتش اندر بارمایه کعبه و زمزم زنی صدهزاران جان متواری درآری زیر زلف چون به دو کوک...
دلم بربود شیرینی نگاری سرو سیمینی شگرفی چابکی چستی وفاداری به آیینی جهانسوزی دل افروزی که دارد از پی فتنه ز شکر بر قمر میمی ز سنبل بر سمن سینی به نزد زلف چون مشکش نباشد مشک را قدری...
زان چشم پر از خمار سرمست پر خون دارم دو دیده پیوست اندر عجبم که چشم آن ماه ناخورده شراب چون شود مست یا بر دل خسته چون زند تیر بی دست و کمان و قبضه و شست بس کس که ز عشق غمزه او زنار...