شمارهٔ ۴۳
بی طمع باش اگر همی خواهی تا نیفتی ز پایه امجاد زان که چون مرغ دشتی ز ره طمع کرد آهنگ دانه صیاد ناشده حلق او چو حلقه دام همچو حرف طمع شدش ابعاد که مصاریع گنج خانه فضل در کف مالکست ی...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
بی طمع باش اگر همی خواهی تا نیفتی ز پایه امجاد زان که چون مرغ دشتی ز ره طمع کرد آهنگ دانه صیاد ناشده حلق او چو حلقه دام همچو حرف طمع شدش ابعاد که مصاریع گنج خانه فضل در کف مالکست ی...
الا ای نقش کشمیری الا ای حور خرگاهی به دل سنگی به برسیمی به قدسروی به رخ ماهی شه خوبان آفاقی به خوبی در جهان طاقی به لب درمان عشاقی به رخ خورشید خرگاهی خوش و کش و طربناکی شگرف و چس...
عاشق نشوی اگر توانی تا در غم عاشقی نمانی این عشق به اختیار نبود دانم که همین قدر بدانی هرگز نبری تو نام عاشق تا دفتر عشق برنخوانی آب رخ عاشقان نریزی تا آب ز چشم خود نرانی معشوقه وف...
ربی و ربک الله ای ماه تو چه ماهی کافزون شوی ولیکن هرگز چنو نکاهی مه نیستی که مهری زیرا که هست مه را گاه از برونش زردی گاه از درون سیاهی با مایه جمالت ناید ز مهر شمعی در سایه سلیمان...
برخی رویتان من ای رویتان چو ماهی وی جان بیدلان را در زلفتان پناهی با رویتان تنی را باطل نگشت حقی با زلفتان دلی را مشکل نماند راهی جز رویتان که سازد جان های عاشقان را از ما سجده گاه...
صنما چبود اگر بوسگکی وام دهی نه برآشوبی هر ساعت و دشنام دهی بسته دام تو گشت است دل من چه شود که مرا قوت از آن پسته و بادام دهی پخته عشق شود گرچه بود خام ای جان هر کرا روزی یک جام م...
گفتی که نخواهیم تو را گر بت چینی ظنم نه چنان بود که با ما تو چنینی بر آتش تیزم بنشانی بنشینم بر دیده خویشت بنشانم ننشینی ای بس که بجویی تو مرا باز نیابی ای بس که بپویی و مرا باز نب...
صبحدمان مست برآمد ز کوی زلف پژولیده و ناشسته روی زآن رخ ناشسته چون آفتاب صبح ز تشویر همی کند روی از پی نظاره آن شوخ چشم شوی جدا گشته ز زن زن ز شوی بوسه همی رفت چو باران ز لب در طرب...
دوست چنان باید کان منست عشق نهانی چه نهان منست عاشق و معشوق چو ما در جهان نیست دگر آنچه گمان منست جان جهان خواند مرا آن صنم تا بزیم جان جهان منست کیست درین عالم کو را دگر یار وفادا...
یک نیمه عمر خویش به بیهودگی به باد دادیم و هیچ گه نشدیم از زمانه شاد از گشت آسمان و ز تقدیر ایزدی بر کس چنین نباشد و بر کس چنین مباد یا روزگار کینه کش از مرد دانشست یا قسم من ز دان...
تا خیال آن بت قصاب در چشم من است زین سبب چشمم همیشه همچو رویش روشن است تا بدیدم دامن پر خونش چشم من ز اشگ بر گریبان دارم آنچ آن ماه را بر دامن است جای دارد در دل پر خونم آن دلبر مق...
گرچه شمشیر حیدر کرار کافران کشت و قلعه ها بگشاد تا سه تا نان نداد در حق او هفده آیت خدای نفرستاد
ای جان جهان کبر تو هر روز فزون ست لیکن چه توان کرد که وقت تو کنون ست نشگفت اگر کبر تو هرگز نشود کم چون خوبی دیدار تو هر روز فزون ست عالم ز جمال تو پرآوازه شد امروز زیرا که جمال تو ...
من نگویم که قاسم الارزاق نعمت داده از تو بستاناد بلکه گویم که هیچ بخرد را حاجتومند تو نگرداناد
ای پیک عاشقان گذری کن به بام دوست برگرد بنده وار به گرد مقام دوست گرد سرای دوست طوافی کن و ببین آن بار و بارنامه و آن احتشام دوست خواهی که نرخ مشک شکسته شود به چین بر زن به زلف پر ...
مرا به غزنین بسیار دوستان بودند به نامه ای ز من آن قوم را نیامد یاد مگر که جمله بمردند و نیز شاید بود خدای عزوجل جمله را بیامرزاد
دارم سر خاک پایت ای دوست آیم به در سرایت ای دوست آنها که به حسن سرفرازند نازند به خاکپایت ای دوست چون رای تو هست کشتن من راضی شده ام برایت ای دوست خون نیز ترا مباح کردم دیگر چکنم ب...
خواجه در غم من ار گفت که چون بی خردان دین به دل کرده ای اندر ره دنیا لابد دیو در گوش هوا و هوسش می گوید از پی کبر و کنی چون متنبی سد جد من چه دانستم کز تربیت روح القدس در گذشته ست ...
روی تو ای دلفروز گر نه چو ماهست زلف سیه زو چرا بدر دو تا هست روی چو ماه تو گرچه مایه نور است موی سیاه تو گرچه اصل گناهست شاه بتانی و عاشقانت سپاهند ماه زمینی و آسمانت کلاهست رسم چن...
چه ممسکی که ز جود تو قطره ای نچکد اگر در آب کسی جامه تو برتابد به مجلسی که تو باشی ز بخل نگذاری که رادمردی از آن صدر نیکویی یابد به ابر برشده مانی بلند و بی باران کدام زایر و شاعر ...
باز تابی در ده آن زلفین عالم سوز را باز آبی بر زن آن روی جهان افروز را باز بر عشاق صوفی طبع صافی جان گمار آن دو صف جادوی شوخ دلبر جان دوز را باز بیرون تاز در میدان عقل و عافیت آن س...
روزگار ای بزرگ چاکر تست هست از آن سوی تو قرار مرا دامن من ز دست او بستان به دگر چاکری سپار مرا شاعران را مدار مجلس تست ای مدار این چنین مدار مرا
گر تو پنداری که جز تو غم گسار م نیست هست ور چنان دانی که جز تو خواستگار م نیست هست یا به جز عشق تو از تو یادگار م هست نیست یا قدم در عشق تو سخت استوار م نیست هست یا به جز بیدادی تو...
سرشگی کز غم معشوق بارم همه رنگ لب معشوق دارد شنیدستی به عالم هیچ عاشق که از دیده لب معشوق بارد