شمارهٔ ۵۱
گر تو پنداری ترا لطف خدایی نیست هست بر سر خوبان عالم پادشایی نیست هست ور چنان دانی که جان پاکبازان را ز عشق با جمال خاکپایت آشنایی نیست هست ور گمانت آید که گاه دل ربودن در سماع روی...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
گر تو پنداری ترا لطف خدایی نیست هست بر سر خوبان عالم پادشایی نیست هست ور چنان دانی که جان پاکبازان را ز عشق با جمال خاکپایت آشنایی نیست هست ور گمانت آید که گاه دل ربودن در سماع روی...
ای که از بهر خدمت در تو بست دولت میان و کام گذارد پیش از آن کم زمانه آش کند فضل کن سیدی فرست آن آرد هر که از دیدن تو خرم نیست باد در گوش گیر و در دل کارد
کار تو پیوسته آزارست گویی نیست هست زین سبب کار دلم زارست گویی نیست هست خصم تو بازار من بشکست و با خصم ای صنم مر ترا پیوسته بازارست گویی نیست هست تا به خروارست شکر لعل نوشین ترا در ...
ای خواجه اگر قامت اقبال تو امروز مانند الف هیچ خم و پیچ ندارد بسیار تفاخر مکن امروز که فردا معلوم تو گردد که الف هیچ ندارد
ای ساقی می بیار پیوست کان یار عزیز توبه بشکست برخاست ز جای زهد و دعوی در میکده با نگار بنشست بنهاد ز سر ریا و طامات از صومعه ناگهان برون جست بگشاد ز پای بند تکلیف زنار مغانه بر میا...
چون ز بد گوی من سخن شنوی بر تو تهمت نهم ز روی خرد گویم ار تو نبودیی خرسند او مرا پیش تو نگفتی بد
سبب عاشقان نه نیکوییست آفت دلبران نه مه روییست عشق ذات و صفات شرکت نیست بت پرستیدن از سیه روییست عشق هم عاشقست و هم معشوق عشق دو رویه نیست یکروییست مایه عشق بی نصیبی دان هر که گوید...
روح مجرد شد خواجه زکی گام چو در کوی طریقت نهاد خواست که مطلق شود از بند غیر دست به انصاف و سخا بر گشاد داده هر هفت فلک بذل کرد زاده هر چار گهرباز داد
نرگسین چشما به گرد نرگس تو تیر چیست وان سیاهی اندرو پیوسته همچون قیر چیست گر سیاهی نیست اندر نرگس تو گرد او آن سیه مژگان زهرآلود همچون تیر چیست گر شراب و شیر خواهی ریخته بر ارغوان ...
صدر اسلام زنده گشت و نمرد گرچه صورت به خاک تیره سپرد در جهان بزرگ ساخت مکان هم بخردان گذاشت عالم خرد پس تو گویی که مرثیت گویش زنده را مرثیت که یارد برد
ماه رویا گرد آن رخ زلف چون زنجیر چیست وندران زنجیر چندان پیچ و تاب از قیر چیست گر بود زنجیر جانان از پی دیوانگان خود منم دیوانه بر عارض تو را زنجیر چیست گر شراب و شیر خواهی مضمر ان...
به گرمای تموز از سرد سوزش صد و پنجه مسافر خشک بفشرد رهی رفت و غلام برده برده زهی قسمت رهی و ژاله شاکرد زه ای پستت بمانده ماه بهمن زهی زنگی زن کیسه کج افسرد ای شده خاک در تواضع و حل...
عشق بازیچه و حکایت نیست در ره عاشقی شکایت نیست حسن معشوق را چو نیست کران درد عشاق را نهایت نیست مبر این ظن که عشق را به جهان جز به دل بردنش ولایت نیست رایت عشق آشکارا به زان که در ...
ای عمیدی که باز غزنین را سیرت و صورتت چو بستان کرد باز عکس جمال گلفامت حجره دیده را گلستان کرد باز نطق زبان در بارت صدف عقل را در افشان کرد خاطر دوربین روشن تو عیب را پیش عقل عنوان...
ای پسر عشق را بدایت نیست در ره عاشقی نهایت نیست اگرت عشق هست شاکر باش که به عشق اندرون شکایت نیست گر بنالی ز حال عشق تو را علت عاشقی بغایت نیست جهد کن جهد تا به عشق رسی کانچه گفتم ...
شکر ایزد را که تا من بوده ام حرص و آزم ساعتی رنجه نکرد هیچ خلق از من شبی غمگین نخفت هیچ کس روزی ز من خشمی نخورد از طمع هرگز ندادم پشت خم وز حسد هرگز نکردم روی زرد نیستم آزاد مرد ار...
هرکه را درد بی نهایت نیست عشق را پس برو عنایت نیست عشق شاهی ست بر نجیب ازل جز ابد مر ورا ولایت نیست عشق در عقل و علم درناید عشق را عقل و علم رایت نیست عشق را بوحنیفه درس نکرد شافعی...
آنچه دی کرد به من آن پسر سر گرغر اندر آفاق ندیدم که یکی لمتر کرد گفتمش پوتی و لوتی کنی امروز مرا دست بر سر زد و پس پای سبک در سر کرد دست در گردنم آورد پس او از سر لطف گوش و آغوش مر...
می ده ای ساقی که می به درد عشق آمیز را زنده کن در می پرستی سنت پرویز را مایه ده از بوی باده باد عنبربیز را در کف ما رادی آموز ابر گوهر بیز را ای خم اندر خم شکسته زلف جان آمیز را بر...
تلخ کرد از حدیث خویش طبیب دوش لفظ شکرفروش مرا از دو لب داد جهل خویش به من وز دوزخ برد باز هوش مرا زین پس از طلعت و مقالت او گوش و چشمست چشم و گوش مرا
چون درد عاشقی به جهان هیچ درد نیست تا درد عاشقی نچشد مرد مرد نیست آغاز عشق یک نظرش با حلاوت ست انجام عشق جز غم و جز آه سرد نیست عشق آتشی ست در دل و آبی ست در دو چشم با هر که عشق جف...
آنکه تدبیر ظفر گستر او گر خواهد عقده نفی ز دیباچه لا برگیرد تیغ را در سخن ملک زبان کنده شود هر کجا او قلم کامروا برگیرد در هوایی که در او پای سمند تو رسد تشنه از عین سراب آب بقا بر...
معشوقه از آن ظریف تر نیست زان عشوه فروش و عشوه خر نیست شهری ست پر از شگرف لیکن زو هیچ بتی شگرف تر نیست مریم کده ها بسی ست لیکن کس را چو مسیح یک پسر نیست فرزند بسی ست چرخ را لیک انص...
با سنایی سره بود او چو یکی دانگ نداشت چون دو دانگش به هم افتاد به غایت بد شد به قبول دو سه نسناس به نزدیک خران گرچه دی بی خردی بود کنون بخرد شد راست چون تا که جز آحاد شماریش نبود چ...