شمارهٔ ۶۲
جام می پر کن که بی جام میم انجام نیست تا به کام او شوم این کار جز ناکام نیست ساقیا ساغر دمادم کن مگر مستی کنم زان که در هجر دلارامم مرا آرام نیست ای پسر دی رفت و فردا خود ندانم چون...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
جام می پر کن که بی جام میم انجام نیست تا به کام او شوم این کار جز ناکام نیست ساقیا ساغر دمادم کن مگر مستی کنم زان که در هجر دلارامم مرا آرام نیست ای پسر دی رفت و فردا خود ندانم چون...
سرخ گویی همیشه غر باشد شبه از لعل پاکتر باشد این چنین ژاژ نزد هر عاقل سخنی سخت مختصر باشد لعل مصنوع آفتاب بود شیشه مصنوع شیشه گر باشد سرخ اگر نیست پس بر هر عقل سخن مرتضا دگر باشد چ...
جانا به جز از عشق تو دیگر هوسم نیست سوگند خورم من که بجای تو کسم نیست امروز منم عاشق بی مونس و بی یار فریاد همی خواهم و فریادرسم نیست در عشق نمی دانم درمان دل خویش خواهم که کنم صبر...
هیچ کس نیست کز برای سه دال چون سکندر سفرپرست نشد پایها سست کرد و از کوشش دولت و دین و دل به دست نشد
عشق رخ تو بابت هر مختصری نیست وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست هر چند نگه می کنم از روی حقیقت یک لحظه ترا سوی دل ما نظری نیست تا پای تو از دایره عهد برون شد در هستی خویشم به سر تو ...
از جواب و سوال ما دانی شاید ار زیر کی فرو ماند گرد گفت محال را چه عجب کاینه عقل را بپوشاند زان که خورشید را ز بینش چشم ذره ای ابر تیره گرداند
کار دل باز ای نگارینا ز بازی در گذشت شد حقیقت عشق و از حد مجازی در گذشت گر به بازی بازی از عشقت همی لافی زدم کار بازی بازی از لاف و بازی در گذشت اندک اندک دل به راه عشقت ای بت گرم ...
چرا نه مردم دانا چنان زید که به غم چو سرش درد کند دشمنان دژم گردند چنان نباید بودن که گر سرش ببرند به سر بریدن او دوستان خرم گردند
سرگران از چشم دلبر دوش چون بر ما گذشت اشک خون کردم ز غم چون بر من از عمدا گذشت من ز غم رفتم ولی ترسیدم از نظاره ای کاندرین ساعت برین ره حور یا حورا گذشت گفت خورشید خرامان دیدم و ما...
خواجگانی که اندرین حضرت خویشتن محتشم همی دارند آن نکوتر که خادمان نخرند حرم اندرحرم همی دارند
زینهار این یادگار از دست رفت در غم تو روزگار از دست رفت چون مرا دل بود با او برقرار دل شد و با دل قرار از دست رفت سیم و زر بودی مرا و صبر و هوش در غم تو هر چهار از دست رفت پای من د...
دل منه با زنان از آنکه زنان مرد را کوزه فقع سازند تا بود پر زنند بوسه بر آن چون تهی شد ز دست بندازند
عشق ازین معشوقگان بی وفا دل بر گرفت دست ازین مشتی ریاست جوی دون بر سر گرفت عالم پر گفتگوی و در میان دردی ندید از در سلمان در آمد دامن بوذر گرفت اینت بی همت که در بازار صدق و معرفت ...
خادمان را ز بهر آن بخرند تا به رخسارشان فرو نگرند لا الی هولاء نه مرد و نه زن بین ذالک نه ماده و نه نرند جای ایشان شدست هند و عجم لاجرم هر دو جا به دردسرند
هر آن روزی که باشم در خرابات همی نالم چو موسی در مناجات خوشا روزی که در مستی گذارم مبارک باشدم ایام و ساعات مرا بی خویشتن بهتر که باشم به قرایی فروشم زهد و طاعات چو از بند خرد آزاد...
منشین با بدان که صحبت بد گرچه پاکی تو را پلید کند آفتاب ار چه روشن ست او را پاره ای ابر ناپدید کند
جادوان خدمت کنند آن چشم سحر آمیز را زنگیان سجده برند آن زلف جان آویز را توبه و پرهیز کردم ننگرم زین بیش من زلف جان آویز را یا چشم رنگ آمیز را گر لب شیرین آن بت بر لب شیرین بدی جان ...
چند گویی که بیا تا بر وزانت برم تا ز تو دور کند مکرمتش احزان را تو که ناموزونی خیز و ببر وزان شو من که موزون شده ام تا چکنم وزان را
تا سوی خرابات شد آن شاه خرابات همواره منم معتکف راه خرابات کردند همه خلق همی خطبه شاهی چون خیل خرابات بر آن شاه خرابات من خود چه خطر دارم تا بنده نباشم چون شاه خرابات بود ماه خرابا...
دوستی گفت صبر کن زیراک صبر کار تو خوب زود کند آب رفته به جوی باز آید کارها به از آنکه بود کند گفتم ار آب رفته باز آید ماهی مرده را چه سود کند
چه خواهی کرد قرایی و طامات تماشا کرد خواهی در خرابات زمانی با غریبان نرد بازم زمانی گرد سازم با لباسات گهی شه رخ نهم بر نطع شطرنج گهی شه پیل خواهم گاه شهمات گهی همچون لبک در نالش آ...
ای سنایی کسی به جد و به جهد سر گری را سخن سرای کند یا کسی در هوا به زور و به قهر پشه را با شه یا همای کند من چو چنگش به چنگ و طرفه تر آنک او ز من ناله همچو نای کند باز رفتن بر اشتر...
نخواهم من طریق و راه طامات مرا می باید و مسکن خرابات گهی با می گسارم انده خویش گهی با جام باشم در مناجات گهی شطرنج بازم با حریفان گهی راوی شوم با شعر و ابیات گهی شه رخ شوم با عیش و...
با دلی رفته به استسقا که معاصیش هیچ غم نکند با چنین دل چه جای بارانست کابر بر تو کمیز هم نکند