شمارهٔ ۷۳
گل به باغ آمده تقصیر چراست ساقیا جام می لعل کجاست به چنین وقت و چنین فصل عزیز کاهلی کردن و سستی نه رواست ای سنایی تو مکن توبه ز می که ترا توبه درین فصل خطاست عاشقی خواهی و پس توبه ...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
گل به باغ آمده تقصیر چراست ساقیا جام می لعل کجاست به چنین وقت و چنین فصل عزیز کاهلی کردن و سستی نه رواست ای سنایی تو مکن توبه ز می که ترا توبه درین فصل خطاست عاشقی خواهی و پس توبه ...
با همه خلق جهان گرچه از آن بیشتر بی ره و کمتر به رهند تو چنان زی که بمیری برهی نه چنان چون تو بمیری برهند
ای مستان خیزید که هنگام صبوح است هر دم که درین حال زنی دام فتوح است آراست همه صومعه مریم که دم صبح صاحب خبر گلشن و نزهتگه روح است یک مطربتان عقل و دگر مطرب عشق است یک ساقیتان حور و...
آخر این آمدنم نزد تو تا چند بود تا کی این شعبده و وعده و این بند بود تا تو پنداری کاین خادم تو خصیست که به آمد شد بی فایده خرسند بود
رازی ز ازل در دل عشاق نهانست زان راز خبر یافت کسی را که عیانست او را ز پس پرده اغیار دوم نیست زان مثل ندارد که شهنشاه جهانست گویند ازین میدان آن را که درآمد کی خواجه دل و روح و روا...
معجزی خود ز معجز ادبار نزد هر زیرکی کم از خر بود خود همه کس برو همی خندید زان که عقلش ز جهل کمتر بود زین چنین کون دریده مادر و زن ریشخندش نیز درخور بود
راه فقر است ای برادر فاقه در وی رفتن است وندرین ره نفس کش کافر ز بهر کشتن است نفس اماره و لوامه ست و دیگر ملهمه مطمینه با سه دشمن در یکی پیراهن است خاک و باد و آب و آتش در وجود خود...
چون خاک باش در همه احوال بردبار تا چون هوات بر همه کس قادری بود چون آب نفع خویش به هر کس همی رسان تا همچو آتشت ز جهان برتری بود
دوش رفتم به سر کوی به نظاره دوست شب هزیمت شده دیدم ز دو رخساره دوست از پی کسب شرف پیش بناگوش و لبش ماه دیدم رهی و زهره سماکاره دوست گوش ها گشته شکرچین که همی ریخت ز نطق حرف های شکر...
دور عالم جز به آخر نامدست از بهر آنک هر زمان بر رادمردی سفله ای مهتر شود آن نبینی آفتاب آنجا که خواهد شد فرو سایه جوهر فزون ز اندازه جوهر شود
اندر دل من عشق تو چون نور یقین است بر دیده من نام تو چون نقش نگین است در طبع من و همت من تا به قیامت مهر تو چو جان است و وفای تو چو دین است تو بازپسین یار منی و غم عشقت جان تو که ه...
چون تو شدی پیر بلندی مجوی کانکه ز تو زاد بلندان شود روز نبینی چو به آخر رسد سایه هر چیز دو چندان شود
شور در شهر فکند آن بت زنارپرست چون خرامان ز خرابات برون آمد مست پرده راز دریده قدح می در کف شربت کفر چشیده علم کفر به دست شده بیرون ز در نیستی از هستی خویش نیست حاصل شود آن را که ب...
زهی سزای محامد محمد بن خطیب که خطبه ها همی از نام تو بیاراید چنان ثنای تو در طبعها سرشت که مرغ ز شاخسار همی بی ثبات نسراید ز دور نه فلک و چار طبع و هفت اختر به هر دو گیتی یک تن چو ...
انعم الله صباح ای پسرا وقت صبح آمده راح ای پسرا با می و ماه و خرابات بهار خام خامست صلاح ای پسرا با تو در صدر نشستیم هلا در ده آواز مباح ای پسرا خام ما خام تو و پخته تست تو ز می دا...
ای برآراسته از لطف و سخا معدن خویش همچو گوهر که بیاراید مر معدن را دفتری ساختم از بهر تو پر مدح و هجا هر چه مدحست ترا هر چه هجا دشمن را
در کوی ما که مسکن خوبان سعتری ست از باقیات مردان پیری قلندری ست پیری که از مقام منیت تنش جداست پیری که از بقای بقیت دلش بری ست تا روز دوش مست خرابات اوفتاده بود بر صورتی که خلق برو...
ای صدر اجل قوام دولت در صدر به جز تو کس نیاید گیتی چو تو پر هنر نبیند گردون چو تو نامور نزاید حاشا که زیان مال هرگز اندر دلت اندهی فزاید باید که فروخته بود شمع پروانه ز شمع کم نیای...
ای سنایی خواجگی در عشق جانان شرط نیست جان اسیر عشق گشته دل به کیوان شرط نیست رب ارنی بر زبان راندن چو موسی روز شوق پس به دل گفتن انا الاعلیٰ چو هامان شرط نیست از پی عشق بتان مردانگ...
اگر معمار جاه او نباشد بنای مملکت ویران نماید جهان را از امانی دل بگیرد به قدر همت ار احسان نماید
هر که در راه عشق صادق نیست جز مرایی و جز منافق نیست آنکه در راه عشق خاموش است نکته گوی است اگر چه ناطق نیست نکته مرد فکرت است و نظر وندر آن نکته جز دقایق نیست آه سرد و سرشک و گونه ...
عزیز عمر چنان مگذران که آخر کار چو آفتاب تو ناگاه زیر میغ آید هر آنکه بشنود احوال تو در آن ساعت به خیر بر تو دعا گفتنش دریغ آید
ساقیا می ده که جز می عشق را پدرام نیست وین دلم را طاقت اندیشه ایام نیست پخته عشقم شراب خام خواهی زان کجا سازگار پخته جانا جز شراب خام نیست با فلک آسایش و آرام چون باشد ترا چون فلک ...
با بقای پدر پسر ناید شادی مهتری به سر ناید شمس در غرب تا فرو نشود از سوی شرق بدر برناید