شمارهٔ ۸۴
در دل آن را که روشنایی نیست در خراباتش آشنایی نیست در خرابات خود به هیچ سبیل موضع مردم مرایی نیست پسرا خیز و جام باده بیار که مرا برگ پارسایی نیست جرعه ای می به جان و دل بخرم پیش ک...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
در دل آن را که روشنایی نیست در خراباتش آشنایی نیست در خرابات خود به هیچ سبیل موضع مردم مرایی نیست پسرا خیز و جام باده بیار که مرا برگ پارسایی نیست جرعه ای می به جان و دل بخرم پیش ک...
مبر تو رنج که روزی به رنج نفزاید به رنج بردن تو چرخ زی تو نگراید چو روزگار فرو بست تو از آن مندیش که آنگهی که بباید گشاد بگشاید چو بسته های زمانه گشاده خواهد گشت چنان گشاید گویی که...
دان و آگه باش اگر شرطی نباشد با منت بامدادان پگه دست منست و دامنت چند ازین شوخی قرارم ده زمانی بر زمین نه همین آب و زمین بخشید باید با منت سوزنی گشتم به باریکی به خیاطی فرست تا همی...
ز راه رفتن و آسودنم چه سود و زیان چو هر دو معنی نتوان همی معاینه دید یکی بسی بدوید و ندید کنگر قصر یکی ز جای نجنبید و پیش گاه رسید
نگارینا دلم بردی خدایم بر تو داور باد به دست هجر بسپردی خدایم بر تو داور باد وفاهایی که من کردم مکافاتش جفا آمد بتا بس ناجوانمردی خدایم بر تو داور باد به تو من زان سپردم دل نگارا ت...
داستان پسر هند مگر نشنیدی که از او بر سر اولاد پیمبر چه رسید پدر او لب و دندان پیمبر بشکست مادر او جگر عم پیمبر بمکید خود به ناحق حق داماد پیمبر بگرفت پسر او سر فرزند پیمبر ببرید ب...
معشوق به سامان شد تا باد چنین باد کفرش همه ایمان شد تا باد چنین باد زان لب که همی زهر فشاندی به تکبر اکنون شکر افشان شد تا باد چنین باد آن غمزه که بد بودی با مدعی سست امروز بتر زان...
اگر رای رحمت شود با دلم دمی بو که بی زای زحمت زید مگس را کند در زمان نامزد که تا بر سر رای رحمت رید
دوش یارم به بر خویش مرا بار نداد قوت جانم زد و یاقوت شکر بار نداد آن درختی که همه عمر بکشتم به امید دوش در فرقت او خشک شد و بار نداد شب تاریک چو من حلقه زدم بر در او بار چون داد دل...
چون شکرم در آب دو چشم و دلم فلک در جام کینه خوشتر از آب و شکر کشید گردون زبان عقل مرا قفل برفگند و ایام چشم بخت مرا میل در کشید
روزی دل من مرا نشان داد وز ماه من او خبر به جان داد گفتا بشنو نشان ماهی کو نامه عشق در جهان داد خورشید رهی او نزیبد مه بوسه ورا بر آستان داد یک روز مرا بخواند و بنواخت و آنگاه به و...
کسی کز کار قلاشی برو بعضی عیان گردد گمان او یقین گردد یقین او گمان گردد نشانی باشد آنکس را در آن دیده که هر ساعت نشان بی نشانی را نشان او نشان گردد به گاه دیدن از دیدن به گاه گفتن ...
ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را تا زمانی کم کنم این زهد رنگ آمیز را ملکت آل بنی آدم ندارد قیمتی خاک ره باید شمردن دولت پرویز را دین زردشتی و آیین قلندر چند چند توشه باید ساختن ...
گفتی به پیش خواجه که این غزنوی غرست زان رو که تا مرا ببری پیش خواجه آب گر تو دروغ گفتی دادت به راستی هم لفظ غزنوی به مصحف ترا جواب
تا نگار من ز محفل پای در محمل نهاد داغ حسرت عاشقان را سر به سر بر دل نهاد دلبران بی دل شدند زان گه که او بربست بار عاشقان دادند جان چون پای در محمل نهاد روز من چون تیره زلفش گشت از...
نمی داند مگر آنکس مراد از کشف حال آید که کشف حال را در حال بی حالی زوال آید زوال حال آن باشد کمال حال بی حالان که درگاه زوال حال بی حالان مجال آید اگر چه هر که در کوی هدی باشد به ش...
این نه زلفست آنکه او بر عارض رخشان نهاد صورت جوریست کو بر عدل نوشروان نهاد گر زند بر زهر بوسه زهر گردد چون شکر یارب آن چندین حلاوت در لبی بتوان نهاد توبه و پرهیز ما را تابش از هم ب...
اول خلل ای خواجه ترا در امل آید فردا که به پیش تو رسول اجل آید زایل شده گیر اینهمه ملک به یک بار آن دم که رسول ملک لم یزل آید هر سال یکی کاخ کنی دیگر و در وی هر روز ترا آرزوی نو عم...
تا کی کنم از طره تو فریاد تا کی کشم از غمزه تو بیداد یک شهر زن و مرد همی باز ندانند فریاد من از خنده و بیداد تو از داد آن روز که زلفین نگون تو بدیدند گشتند ترا بنده چو من بنده و آز...
ای بس که نباشی تو و ای بس که درین چرخ بی تو زحل و زهره به حوت و حمل آید هرچ آن تو طمع داری کاید ز کواکب ویحک همه از حکم قضای ازل آید روزی که به دیوان مثلا دیرتر آیی ترسی که در اسبا...
ایام چو من عاشق جانباز نیابد دلداده چنو دلبر طناز نیابد از روی نیاز او همه را روی نماید یک دلشده او را ز ره ناز نیابد بگداخت مرا طره طرارش از آن سان پیشم به دو صد غمزه غماز نیابد چ...
کسی را که سر حقیقت عیان شد مجاز صفات وی از وی نهان شد نشان آن بود بر وجود حقیقت که نام وی از نیستی بی نشان شد کسی کو چنین شد که من وصف کردم یقین دان که او پادشاه جهان شد ملک شد زمی...
مرا عشق نگارینم چو آتش در جگر بندد به مژگان در همی دانم مرا عقد درر بندد بیاید هر شبی هجران به بالینم فرو کوبد بدان آید همی هر شب که چشمم بر سهر بندد به یارم گفت وی را من که خواب م...
عاشق دین دار باید تا که درد دین کشد سرمه تسلیم را در چشم روشن بین کشد با قناعت صلح جوید محرم حرمت شود برگ بی برگی به فرق زهره و پروین کشد دیده یعقوب را دیدار یوسف توتیاست سینه فرها...