قصیدهٔ شمارهٔ ۸ - در مدح قاضی یحیا صاعد
ای بنام و خوی خوش میراث دار مصطفا بر تو عاشق هر دو گیتی و تو عاشق بر سخا ای چو آب اندر لطافت ای چو خاک اندر درنگ وی چو آتش در بلندی و چو باد اندر صفا رشوت از حکمت چنان دورست کز گرد...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
ای بنام و خوی خوش میراث دار مصطفا بر تو عاشق هر دو گیتی و تو عاشق بر سخا ای چو آب اندر لطافت ای چو خاک اندر درنگ وی چو آتش در بلندی و چو باد اندر صفا رشوت از حکمت چنان دورست کز گرد...
زیبد ار بی مایه عطاری کند پیوسته یار زان که هر تاری ز زلفش نافه دارد صد هزار صد جگر بریان کند روزی ز حسنش ای شگفت هر که چندان مشک دارد با جگر او را چکار مایه عنبر فروشان بوی گرد زل...
ای دل از عقبات باید دست از دنیا بدار پاکبازی پیشه گیر و راه دین کن اختیار تخت و تاج و ملک و هستی جمله را در هم شکن نقش و مهر نیستی و مفلسی بر جان نگار پای بر دنیا نه و بردوز چشم از...
زیر مهر پادشاه زری در آرد روزگار گر نفاق اندرونی پاک آید در عیار در سرای شرع سازد علم دارالضرب درد در پناه شاه دارد مرد بیت المال کار گلبنی باید که تا بلبل برو دستان زند آبدار از چ...
ای خنده زنان بوس تو بر تنگ شکر بر وی طنز کنان نوش تو بر رنگ گهر بر جان تو که باشد ز در خنده او باش کز خنده شیرینت بخندد به شکر بر بر مردمک دیده عشاق زنی گام هر گه که ملک وار خرامی ...
نشود پیش دو خورشید و دو مه تاری تیر گر برد ذره ای از خاطر مختاری تیر آنکه در چشم خردمندی و در گوش یقین پیش اندازه صدقش به کمان آید تیر آنکه پیش قلم همچو سنانش گه زخم از پی فایده چو...
ای سنایی جهد کن تا پیش سلطان ضمیر از گریبان تاج سازی وز بن دامن سریر تا بدین تاج و سریر از بهر مه رویان غیب هر زمانی نوعروسی عقد بندی بر ضمیر با چنین تاج و سریر از بهر دارالملک سر ...
در کف خذلان و ذل فتح و ظفر گشتی اسیر گر نبودی هر دو را اقبال خواجه دستگیر نور چشم خواجه بوالفتح مسعود آنکه او چون ظفر با فتح و سعدست او همه ساله نظیر آن به جود و زیب و کین و رای و ...
ای دل به کوی فقر زمانی قرار گیر بیکار چند باشی دنبال کار گیر گر همچو روح راه نیابی بر آسمان اصحاب کهف وار برو راه غار گیر تا کی حدیث صومعه و زهد و زاهدی لختی طریق دیر و شراب و قمار...
ای دل خرقه سوز مخرقه ساز بیش ازین گرد کوی آز متاز دست کوتاه کن ز شهوت و حرص که به پایان رسید عمر دراز بیش ازین کار تو چو بسته نمود به قناعت بدوز دیده آز دل بپرداز ازین خرابه جهان پ...
ای سنایی کی شوی در عشقبازی دیده باز تا نگردی از هوای دل به راه دیده باز زان که عاشق را نیاز آن گه شفیع آید به عشق کز سر بینش ز کل کون گردد بی نیاز نیست حکم عقل جایز یک دم اندر راه ...
آراست جهاندار دگرباره جهان را چو خلد برین کرد زمین را و زمان را فرمود که تا چرخ یکی دور دگر کرد خورشید بپیمود مسیر دوران را ایدون که بیاراست مر این پیر خرف را کاید حسد از تازگیش تا...
درگه خلق همه زرق و فریبست و هوس کار درگاه خداوند جهان دارد و بس هر که او نام کسی یافت ز آن درگه یافت ای برادر کس او باش و میندیش از کس بنده خاص ملک باش که با داغ ملک روزها ایمنی از...
یکی بهتر ببینید ایها الناس که می دیگر شود عالم به هر پاس دمی از گردش حالات عالم نمی یابم نجات از بند وسواس چو دل در عقده وسواس باشد چه دانم دیدن از انواع و اجناس کجا ماند جهان را ر...
به آب ماند یار مرا صفات و صفاش که روی خویش ببینی چو بنگری بقفاش ز بوی و خوبی جعد و دو زلف مشکینش ز رنگ و گردن و گوش و دو عارض زیباش نگار خانه چین است و ناف آهوی چین درون چین دو زلف...
ای جوان زیر چرخ پیر مباش یا ز دورانش در نفیر مباش یا برون شو ز چرخ چون مردان ورنه با ویل و وای و ویر مباش اثر دوزخ ار نمی خواهی ساکن گنبد اثیر مباش گر سعیدیت آرزوست به عدن در سراپر...
ای سنایی خواجه جانی غلام تن مباش خاک را گر دوست بودی پاک را دشمن مباش گرد پاکی گر نکردی گرد خاکی هم مگرد مرد یزدان گر نباشی جفت اهریمن مباش خاص را گر اهل نبوی عام را منکر مشو جام ر...
ذات عشق ازلی را چون می آمد گهرش چون شود پیر تو آن روز جوان تر شمرش هر که را پیرهن عافیتی دوخت به چشم از پس آن نبود عشق بتی پرده درش خاصه اندوه چنین بت که همی از سر لطف جامه عافیتی ...
مست گشتم ز لطف دشنامش یارب آن می بهست یا جامش عنبرش خلق و زلف هم خلقش حسنش نام و روی هم نامش دل به چین رفت و بازگشت و ندید به ز اندام ترکه اندامش سوی آن کو بخیل تر در عصر زر پختست ...
ای به آرام تو زمین را سنگ وی به اقبال تو زمان را ننگ ای به نزد کفایت تو کفایت باد پیمای و کژ چو نای و چو چنگ ای دو عالم گرفته اندر دست به کمال و صیانت و فرهنگ با مجال سخات هفت اقلی...
ای سنایی نشود کار تو امروز چو چنگ تا به خدمت نشوی و نکنی قامت چنگ سر سرهنگان سرهنگ محمد هروی که سر آهنگان خوانند مر او را سرهنگ آنکه روی همه هشیاران آمد به شتاب آنکه پشت همه بیدارا...
مقدسی که قدیمست از صفات کمال منزهی که جلیل ست بر نعوت جلال به ذات لم یزلی هست واحد اندر مجد بعز وحدت پیدا از او سنا و کمال صفات قدس کمالش بری ز علت کون نمای بحر لقایش بداده فیض وصا...