شمارهٔ ۳۳
دلبرا در کشتن ما خود بگویی سود چیست ور نخواهی کشتن از جور و ستم مقصود چیست کس نمیپرسد ز احوال درون درد من هم نمیپرسد یکی کین آه درد آلود چیست زاهدا تا چند بر افعال ما منکر شوی چون
۱۲۲ شعر از ابراهیم شاهدی دده
دلبرا در کشتن ما خود بگویی سود چیست ور نخواهی کشتن از جور و ستم مقصود چیست کس نمیپرسد ز احوال درون درد من هم نمیپرسد یکی کین آه درد آلود چیست زاهدا تا چند بر افعال ما منکر شوی چون
خوش بود که تیرش به دل ما گذری داشت وان چشم هم از غمزه به سویش نظری داشت آورد صبا وقت سحر مژده دیدار گویا که دعای سحر ما اثری داشت بگریست بر احوال درونم همه شب شمع او هم مگر از سوز
هر سر که بوی سنبل تو در دماغ داشت از مشک و از شمامه عنبر فراغ داشت در تن نماند یک سر مو بی نشان تو هر جا که دیدمش ز خدنگ تو داغ داشت هر چند بود لاله جگر خون ز درد عشق لیکن به یاد ل
آنکو دل خود به خار ننهاد گل گل شد و در کنار ننهاد اشکی که به خاک ره نیامیخت سر در قدم نگار ننهاد عقلی که به زیر بار نفس است از کار نماند بار ننهاد از کار جهان چو دل بپرداخت پا در ر
جان ز تن رفت و دل اندر عقد گیسویت بماند شد تنم هم خاک دروی تا ابد بویت بماند خاک ره گشتم ولی شادم که بعد از سالها گردی از خاک وجودم بر سر کویت بماند در دل پر درد خود دیدم که در هرگ