تصویر
مصور آمد و روی تو را چو ماه کشید قلم چو بر سر زلفت رسید آه کشید چو دید چاه زنخدان دلفریب تو را دوباره یوسف بیچاره را به چاه کشید کمان ابروی ناز تو را به آن سختی کشید گرچه به آسان و
۶ شعر از شاطر عباس صبوحی
مصور آمد و روی تو را چو ماه کشید قلم چو بر سر زلفت رسید آه کشید چو دید چاه زنخدان دلفریب تو را دوباره یوسف بیچاره را به چاه کشید کمان ابروی ناز تو را به آن سختی کشید گرچه به آسان و
آهوی چشم تو نازم که چو نخجیر کند شیر را گیرد و در زلف تو زنجیر کند تکیه بر گوشه ابرو زده چشمت آری ترک چون مست شود دست به شمشیر کند بی سبب خون من آن ابروی پیوسته نریخت رنگ را خواست
چو سوخت خال تو دل عاشقان یکدله را به باغ لاله دگر خورد داغ باطله را ز کاروان جنون دل گرفت و داد به زلف شریک دزد ببین و رفیق قافله را دلم به زلف تو بر ابروی تو سجده کند بلی کنند دل
ره دل را بتا زان شوخ چشم مست رهزن زن به عیاری زلفت خویش را غافل به مخزن زن نقاب پرنیان را برفکن از چهر آذرگون شرر از چشمه خورشیدوش بر مرد و بر زن زن رقیب بوالهوس در بزم از روزن نظر
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را به یک رو از پی هنگام کردم مبتلا خود را نه دستی داشتم در سر نه پایی داشتم در گل به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را
ناز کن ناز که نازت به جهان می ارزد بوسه ای از لب لعلت به روان می ارزد بگشا غنچه لب را بنما بر همه کس یک شکر خنده که با روح روان می ارزد رخ و زلف و خط و خالت به گلستان ماند چه گلستا