شمارهٔ ۴۲ - آتش سینه
پرده تا باد صبا از رخ جانانه کشید پیش رویم همه جا نقش پریخانه کشید ماجرایی که کشید از سر زلفش دل من می توان گفت که در سلسله دیوانه کشید میل بر باده و پیمانه و ساقی نکند هر که با یا...

شاطر عباس متخلص به صبوحی، تولد او را به سال ۱۲۷۵ هجری قمری در شهر قم، اقامتگاهش را تهران، نام پدر او را کربلایی محمد علی و نام جدش را مشهدی مراد نوشتهاند، دربارۀ سیما و قد و قامت و اخلاقش چنین گفتهاند: قامتی متوسط به حد اعتدال داشت، چهارشانه، دارای موی مشکی، ابروان پر پشت و دیدگانی فراخ و گشاده بود. کلفتی لبان و خوشترکیبی بینی و چشمان درشت، روی هم رفته چهرهای بسیار جذاب به او بخشیده بود آنچنان که نظرها را بسوی خود جلب میکرد. صبوجی صدایی بم و مردانه و گیرا داشت. راجع به خلق و خویش گفتهاند: خوش مشرب، مصاحبتش دلپذیر و مطبوع بود. اغلب فکور و اندیشناک به نظر میرسید. در هنگام کار، همیشه پیراهنی تمیز و پاک به تن میکرد و پیشبندی لطیف میبست. ولی در بیرون از محل کار سرداری ماهوت آبی کمرچین در بر مینمود. زلفانش انبوه و تا پشت گردنش افتاده بود. در شرح حالش آمده است: از شاعران خوش قریحه، خوش ذوق و با استعداد کافی در غزل و رباعی بوده است. اشعارش، بسیار روان و ساده و در خور فهم عموم طبقات میباشد. شاطر عباس غیر از غزلیات آثار دیگری از قبیل مسمطات، رباعیات و دوبیتی از خود یادگار نهاده است. از جزئیات زندگی این شاعر اطلاع دقیقی در دست نیست. وفات شاطر عباس صبوحی به سال ۱۳۱۵ هجری قمری در تهران اتفاق افتاد. ظاهراً معروفیت او بیشتر بدان سبب است که چنان که گفتهاند از سواد خواندن و نوشتن بیبهره بوده و با این حال طبعی موزون داشته و اشعاری عاشقانه میسروده است. این مجموعه به کوشش یکی از همراهان گنجور با استفاده از دو چاپ جداگانه: یکی تهیه شده به اهتمام حبیبی کهدر و دیگری چاپ انتشارات منوچهری به کوشش احمد کرمی گردآوری شده و در دسترس علاقمندان قرار گرفته است.
پرده تا باد صبا از رخ جانانه کشید پیش رویم همه جا نقش پریخانه کشید ماجرایی که کشید از سر زلفش دل من می توان گفت که در سلسله دیوانه کشید میل بر باده و پیمانه و ساقی نکند هر که با یا...
کی روا باشد که گردد عاشق غمخوار خوار در ره عشق تو اندر کوچه و بازار زار در جهان عیشی ندارم بی رخت ای دوست دوست جز تو در عالم نخواهم ای بت عیار یار از دهانت کار گشته بر من دلتنگ تنگ...
شوم من گرچه صید غرقه در خون گشته ترکش ندانم ترک او هر کس که بتواند کند ترکش کشیدی ناز چشمش ای دل آخر ریخت خونت را بگفتم بارها من با تو ناز مست کمتر کش به جایی پا نهاده ست او که خور...
چنان سدی ز چین بسته است آن زلفین گیسویش که یأجوج نگه را نیست ره در کشور رویش نگردد تا سپاه خط تمامی جمع ممکن نیست خلاص اسکندر دل از عقابین دو ابرویش رخش گویی بهشت است و دهان کوثر ق...
ای خواجه چشم من همه سوی خط است و خال تو در خیال مال و در اندیشه منال من معترف که باده حرامست می خورم ای شیخ مال وقف چه سان بر تو شد حلال جستی نشان او که مبادا نشان او هر جا بر افکن...
شبی به خواب زدم بوسه بر لبش به خیال هنوز بر لب آن شوخ می زند تبخال ز چاک پیرهن اندام نازکش ماند چو عکس برگ گل اندر میان آب زلال بنوش باده که اندر طریقت عشق است چو شیر مادر خون حرام...
ز عشق روی تو چون بلبل از گل شکفته گرددم هر دم گل از گل ز روی و موت دانستم ندارد گل از سنبل جدایی سنبل از گل دهانست و لب این یا خضر بسته به روی چشمه حیوان پل از گل گلی بر سر زده آن ...
پیوسته من از شوق لب لعل تو مستم زین ذوق که دارم خبرم نیست که هستم در بادیه عشق تو تا پای نهادم یکباره بشد دین و دل و عقل ز دستم از بس که نظر بر گل رخسار تو دارم شد شهره بهر شهر که ...
ایا صیاد رحمی کن مرنجان نیم جانم را بکن بال و پرم اما مسوزان استخوانم را اگر قصد شکارم داشتی اینک اسیرم من دگر از باغ بیرون شو مسوزان آشیانم را به گردن بسته ای چون رشته بر پای زنجی...
تا بوسه از آن لعل دلآرام گرفتم جانم به لبم آمد و آرام گرفتم منعم مکن از دیدن قد و رخ و چشمش من انس به سرو و گل و بادام گرفتم ساقی بر من قصه جمشید چه خوانی جمشید منم تا به کفم جام گ...
تا در آن حلقه زلف تو گرفتار شدم سوختم تا که من از عشق خبردار شدم من چه کردم که چنین از نظرت افتادم چاره ای کن که به لطف تو گنهکار شدم خواب دیدم که سر زلف تو در دستم بود بوی عطری به...
طالب طره خم در خم جانانه شدم عاقلان سلسله آرید که دیوانه شدم در جهان بودنم از دوستی اوست بلی شایق گنج بدم ساکن ویرانه شدم خادم مسجد آدینه اگر بودم دوش از دم پیر مغان خازن میخانه شد...
ترنج غبغب آن یوسف عزیز چو دیدم چنان شدم که به جای ترنج دست بریدم ز قهر تیغ کشیدی به سوی من بدویدی ز من تو سر ببریدی من از تو دل نبریدم نشست یار به محفل گذشت قافله غافل که هر چه من ...
خوش می کشد به سوی تو این عشق سرکشم گر از جفا رقیب نسازد مشوشم گه خال دانه می کشدم گه کمند زلف چون صید ناتوان ز جفا در کشاکشم از آب چشم و آتش دل بی تو هر زمان گاهی در آب غوطه ور و گ...
من اگر رندم و قلاشم اگر درویشم هر چه ام عاشق رخسار تو کافر کیشم دست کوتاه از آن زلف درازت نکشم گر زند عقرب جراره هزاران نیشم خواهمت تا که شبی تنگ در آغوش کشم چه غمم گر خطری صبح درآ...
صبر در عشق تو جانا هله تا چند کنم من که مردم ز غمت حوصله تا چند کنم تا سر زلف پریشان تو دیدم گفتم از پریشانی خاطر گله تا چند کنم روزگاری ست که با زلف تو در کشمکشم پنجه در پنجه یک س...
وقت آن شد که سر خویش من از غم شکنم آهی از دل کشم و حلقه ماتم شکنم گر مراد دل من را ندهد این گردون همه اوضاع جهان یکسره در هم شکنم باده از کاس سفالین خورم و از مستی به یقین جام جهان...
دو چشم مست تو خوش می کشند ناز از هم نمی کنند دو بد مست احتراز از هم شدی به خواب و به هم ریخت خیل مژگانت گشای چشم و جدا کن سپاه ناز از هم میان ابرو و چشم تو فرق نتوان داد بلا و فتنه...
بار دگر به کوچه رندان گذر کنیم تا بشکنیم توبه و سجاده تر کنیم یک جرعه در کشیم از آن داروی نشاط چندین هزار وسوسه از سر به در کنیم دل را بدست مطرب و معشوق می دهیم فارغ ز فکر نیک و بد...
تا پریشان به رخ آن زلف سمن ساست تو را جمع اسباب پریشانی دل هاست تو را دست بردی به رخ از شرم و حریفان گفتند که تو موسایی و عزم ید بیضاست تو را همچو ترسابچگان عود و صلیب افکندی یا حم...
وقت آن است که از خانه به بازار شویم خرقه و سبحه فروشیم و به خمار شویم قدحی باده بنوشیم چه هشیار چه مست همچنان از در خمار به گلزار شویم صبحگاهان بنشانیم ز سر رنج خمار به عیادت به سر...
از حسرت شمع رخت افتاده در طرف چمن یکجا صبا یکجا خزان یکجا گل و یکجا سمن برقع ز عارض برفکن تا عالمی شیدا شود فوجی ز رو بعضی ز مو خلقی ز لب من از دهن چون در تکلم می شوی از حسرتت گم م...
تویی در ملک جان جان و چه جانی جان مهرویان تو سروی و قدت محشر چه محشر محشر دوران جمالت مجمع ما شد چه مجمع مجمع خوبان چه خوبی خوبی یوسف چه یوسف یوسف کنعان بود چشمت یکی جادو چه جادو ج...
ره دل را بتا زان شوخ چشم مست رهزن زن به عیاری زلفت خویش را غافل به مخزن زن نقاب پرنیان را برفکن از چهر آذرگون شرر از چشمه خورشیدوش بر مرد و بر زن زن رقیب بوالهوس در بزم از روزن نظر...