شمارهٔ ۱۱۴ - شاهمیرزا
شهاب آسا نگاهم از سپهر دیده می تازد تماشا در بساط عارضش شطرنج می بازد الا شاهی که فرزین وش رقیب کج به او همدم مرا او بی گنه از راستی رخ مات می سازد همین بار غمش عمریست همچون فیل بر...

محمدنقیبخان طُغْرُلِ اَحراری (زادهٔ ۱۸۶۵ میلادی روستای زاسون از توابع ناحیهٔ عینی کنونی در شمال تاجیکستان - ۱۹۱۹ میلادی) شاعر تاجیکستانی است. تبار وی به عبیدالله احرار میرسید. علوم رایج روزگارش را در سمرقند و بخارا آموخت. پس از اتمام تحصیلات، به زادگاهش بازگشت. وی در آغاز شاعری نقیب تخلص میکرد، اما بعدها تخلص طغرل را برگزید. در غزل پیرو بیدل دهلوی و در قصیده پیرو انوری و خاقانی بود. وی پس از پیروزی بولشویکها به آنها پیوست، اما پس از شکست عسکران سرخ از دسته مجاهدینی که آن زمان «باسمهچی» خوانده میشدند، مورد سوء ظن قرار گرفت و در سال ۱۹۱۹ میلادی در دادگاه صحرایی از سوی سربازان ارتش سرخ محاکمه و به اعدام محکوم شد. شعر طغرل پیوند شعر نوی تاجیک پس از فروپاشی فئودالیسم با شعر کهن آن سامان است. علاوه بر دیوان اشعار دو کتاب «گیاه مهر» و «کاروان محبت» از وی به جا مانده است.
شهاب آسا نگاهم از سپهر دیده می تازد تماشا در بساط عارضش شطرنج می بازد الا شاهی که فرزین وش رقیب کج به او همدم مرا او بی گنه از راستی رخ مات می سازد همین بار غمش عمریست همچون فیل بر...
زلف مشکین تا به دور ماه رویش هاله زد شور طوفان از نوایم در نیستان ناله زد زاهد از بهر خدا سوز درون ما مپرس کز حدیث آتش عشقش لبم تبخاله زد تخم امیدی که اندر مزرع مهر و وفا کشته بودم...
مرا از عالم و آدم غم عشق تو بس باشد به پیش آتش عشقت دلم مانند خس باشد ازآن روزی که افتادم به دام چون تو صیادی ازآن رو پیرهن در تن مرا همچون قفس باشد یکی بازآ به سوی من که از بی طاق...
مرا عشق تو تا سرمایه دنیا و دین باشد ازآن از دین و دنیا حاصل عمرم همین باشد ز داغ فرقتت نالم ولی چون نی نمی نالم که این اندوه و محنت با من از خط جبین باشد خم ابروش محمل بسته از بار...
هر کرا زلف عنبرین باشد مار در گنج او قرین باشد هست کیوان غلام هندویت گرچه در چرخ هفتمین باشد توسن عمر بنده را ز ازل داغ های تو بر سرین باشد ماه در پیش خرمن حسنت همچو خورشید خوشه چی...
هر کرا دل محو آن آیینه رخسار شد جلوه آیینه او شوخی دیدار شد چشم مستش کرده هردم تازه کیش کافری اهرمن را زلف او تا حلقه زنار شد همچو موج از باد می لرزم ز چین ابرویش رحم نبود مهره تیغ...
گر به عرض آرد تمنا حسرت ناکام را شوخی مطلب شود خمیازه موج جام را شوق بسمل دم به دم از بی قراری های ما می کشد یک سر در آغوش تپش آرام را شهرت کان عقیق از هستی ما شد عدم کز نگین ما شن...
هر کرا چشم تو صهبا می کشد دست از دنیا و عقبی می کشد از غمت هرکس که افتد بر زمین مد آهش بر ثریا می کشد بهر دعوا عارضت خورشید را دم به دم پیش مسیحا می کشد کاتب قدرت ز زلفت یک قلم نسخ...
از تبسم لعل او تا نشیه از مل می کشد چهره مینا عرق از شرم قل قل می کشد از خدنگ ناز چشم شوخ او ایمن مباش نشتر مژگان او خون از رگ گل می کشد عمرها بهر وصال اندر بیابان غمش کاروان شوق م...
تا کمند زلف او صد دل به یک مو می کشد بار منت مرغ دل از خال هندو می کشد مردم چشم مرا از شش جهت تسخیر کرد بهر قتل عاشقان هم تیغ ابرو می کشد خاک پای توسنش را توتیا کردم به چشم سرمه اک...
کتاب عارضش را تا سواد خط نمایان شد ز مضمون براتش مور مهمان سلیمان شد نگاه حیرت انگیزش بساط آراست شوخی را رم چشم غزالان از خدنگ ناز مژگان شد تماشای بهارستان رخسارش چسان سازم که از ع...
آه از دور فلک یک لحظه بر کامم نشد قرعه فال طرب یک بار بر نامم نشد در هوای وصل مطلب کردم از آرام رم هیچ امری موجب تسکین آرامم نشد سوختم در آتش حسرت چو هندو بارها خال هندوی بتان از ب...
ماه سیم اندام من هرچند عالی جاه شد پیکرم سیماب کارم آه رنگم کاه شد حسن او از عشق من بالید سر بالا کشید دستم از شاخ وصالش سر به سر کوتاه شد یاد آن رخسار گلگون می برد حالت ز من هرکجا...
ماه من امروز در مصر ملاحت شاه شد یوسف از شرم جمال او به زیر چاه شد جام می بی یاد لعل او نصیب من مباد همدم بزمم اگر چندی که مهر و ماه شد تار گیسوی کمندش گشت دام مرغ دل دانه خال سیاه...
تا نزاکت زان خرام قد دلجو می چکد از حیا سرو آب گشته بر لب جو می چکد رمز زلف او به صحرای ختن شد آشکار خون حسرت تا ابد از ناف آهو می چکد از لطافت های حسن آبدار او مپرس موج گوهر از حد...
به اوج دلبری روی تو تا ماه تمام آمد هلال ابرویت در چشم من عید صیام آمد قیام قامتت بر ما نمود آشوب دوران را به باغ حسن تا سرو بلندت در خرام آمد ازآن روزی که حسنت از تجلی پرتوافکن شد...
شبی در خاطرم زلف تو آمد خیال نافه از یادم برآمد کشا امروز ابواب تبسم شب هجرانت ای ظالم سرآمد برآمد از دلم غم های عالم غم عشق تو تا در دل درآمد به رغم من زدی با غیر تیری خدنگ بر نشا...
گر قضا با من نویسد محنت ایام را التیام زخم سازم پنجه ضرغام را در بیابانی که مرغ وحشت ما پر زند خون بسمل دانه گردد حلقه های دام را از تپش دارد نوید بوی وصل او دلم بال جبریل است گویا...
خوبرویان شیوه حیرت شعارم کرده اند همچو نقش پا به خود آیینه دارم کرده اند چون قدح آغوش صد خمیازه عیش ابد از شکست و گردش رنگ خمارم کرده اند بشکفد گل از گلستان خیالم بعد ازین بس که رن...
مهر عشقش در ازل خط جبینم کرده اند نام مجنون را ازآن نقش نگینم کرده اند حلقه پرپیچ و تاب نذر زلفش دل ربود همچو اسکندر که با ظلمت قرینم کرده اند یاد دادن از وجود آن دهن وهم است و بس ...
شبنم عرض ادب از چشم حیران ریختند دانه امید را چون مهر یکسان ریختند هرکه شد همچون صدف در سعی سامان عمل عاقبت اندر دهانش آب نیسان ریختند از وجود خویش دارم گرمی مهر عدم شبنم ما را چسا...
ساغر عیش ابد گرچه به دستم دادند راه راحت همه از جام الستم دادند کاروانان قضا و قدر از هشیاری چون حنا بسته مرا بر کف مستم دادند هرکجا باشم اگر بی اثر داغ نیم شعله شوقم و بر خاک نشست...
از نگه تیری به جانم آن کمان ابرو زند شکر الطافش مرا بر تن سر از هر مو زند تاب لعل می پرستش قیمت از گوهر برد نسخ بازار شکر را او ز گفتگو زند مردم چشمش مرا از شش جهت تسخیر کرد تیر مژ...
هر کجا آن شوخ گر صیدی به ابرو می زند بسملش چون ماه نو بر چرخ پهلو می زند دی به گلگشت چمن نخلش خرام آورد بار قمری با یاد قدش امروز کوکو می زند نرگس مست خدنگ انداز افسون ساز او تیر آ...