داستان درخت مردم پرست
زروی گفت شنیدم که بشهری از اقاصی بلادچین درختی بود اصول بعمق ثری برده و فروع بسمک ثریا کشیده بعمر پیرو بشکل جوان کهن سال و تازه روی گفتی نهالش ازجر ثومه باسقات خلد و ارومه باغ ارم
۱۲ شعر از سعدالدین وراوینی
زروی گفت شنیدم که بشهری از اقاصی بلادچین درختی بود اصول بعمق ثری برده و فروع بسمک ثریا کشیده بعمر پیرو بشکل جوان کهن سال و تازه روی گفتی نهالش ازجر ثومه باسقات خلد و ارومه باغ ارم
زیرک گفت رمه که حافظش من بودم رمه سالاری داشت مکثر باجناس و نقود اموال مستظهر اما گله گوسفندان او بعدد کم از هزار بودی تا اگر نتاج از هزار زیادت گشتی بفروختی و از هزار نگذرانیدی رو
زیرک گفت آورده اند که زغنی بود چند روز بگذشت تا از مور و ملخ و هوام و حشرات که طعمه او بود هیچ نیافت که بدان سد جوعی کردی و لوعت نایره گرسنگی را تسکینی دادی یک روز بطلب روزی برخاست
زروی گفت شنیدم که زاغی را دختری بود پاکیزه خلقت که در جلوه گاه جمال خویش طاوس را خیره کردی و در پرده تعزز و آشیانه تعذر مهر نگین عذرتش این نقش داشتی رخم مخواه که خرشید راست در حقه
آهو گفت شنیدم که خسرو از غایت رعیت پروری و دادگستری که طبع او بر آن منطبع بود نخواست که جزییات احوال رعایا من رعاع الناس و اشرافهم هیچ برو پوشیده بماند چه اگر داد بزبان دیگران خواه