داستانِ روباه با خروس
سعدالدین وراوینیزیرک گفت شنیدم که خروسی بود جهان گردیده و دام های مکر دریده و بسیار دستان های روباهان دیده و داستان های حیل ایشان شنیده روزی پیرامن دیه به تماشای بوستانی می گشت پیشتر رفت و بر سر راهی بایستاد چون گل و لاله شکفته کلاله جعد مشکین از فرق و تارک بر دوش و گردن افشانده قوقه لعل بر کلاه گوشه نشانده در کسوت منقش و قبای مبرقش چون عروسان در حجله و طاوسان در جلوه دامن رعنایی در پای کشان می گردید بانگی بکرد روباهی در آن حوالی بشنید طمع در خروس کرد و به حرصی تمام می دوید تا به نزدیک خروس رسید خروس از بیم بر دیوار جست روباه گفت از من چرا می ترسی من این ساعت درین پیرامن می گشتم ناگاه آواز بانگ نماز تو به گوش من آمد و از نغمات حنجره تو دل در پنجره سینه من تپیدن گرفت و اگرچه تو مردی رومی نژادی حدیث ارحنا که با بلال حبشی رفت در پرده ذوق و سماع به سمع من رسانیدند سلسله وجد من بجنبانید همچون بلال را از حبشه و صهیب را از روم دواعی محبت و جواذب نزاع تو مرا اینجا کشید
من گرد سر کوی تو از بهر تو گردم
بلبل ز پی گل به کنار چمن آید
اینک بر عزم این تبرک آمدم تا برکات انفاس و استیناس تو دریابم و لحظه ای به محاورت و مجاورت تو بیاسایم و ترا آگاه کنم که پادشاه وقت منادی فرموده ست که هیچ کس مبادا که بر کس بیداد کند یا اندیشه جور و ستم در دل بگذراند تا از اقویا بر ضعفا دست تطاول دراز نبود و جز به تطول و احسان با یکدیگر زندگانی نکنند چنانکه کبوتر هم آشیانه عقاب باشد و میش همخوابه ذیاب شیر در بیشه به تعرض شغال مشغول نشود و یوز دندان طمع از مذبح آهو برکند و سگ در پوستین روباه نیفتد و باز کلاه خروس نرباید اکنون باید که از میان من و تو تناکر و تنافی برخیزد و به عهد وافی از جانبین استظهار تمام افزاید خروس در میانه سخن او گردن دراز کرد و سوی راه می نگرید روباه گفت چه می نگری گفت جانوری می بینم که از جانب این دشت می آید به تن چند گرگی با دم و گوشهای بزرگ روی به ما نهاده چنان می آید که باد به گردش نرسد روباه را ازین سخن نومیدی در دندان آمد و تب لرزه از هول بر اعضاء او افتاد از قصد خروس باز ماند ناپروا و سراسیمه پناه گاهی می طلبید که مگر به جایی متحصن تواند شد خروس گفت بیا تا بنگریم که این حیوان باری کیست روباه گفت این امارات و علامات که تو شرح می دهی دلیل آن می کند که آن سگ تازی ست و مرا از دیدار او بس خرمی نباشد خروس گفت پس نه تو می گویی که منادی از عدل پادشاه ندا در داده ست در جهان که کس را بر کس عدوان و تغلب نرسد و امروز همه باطل جویان جور پیشه از بیم قهر و سیاست او آزار خلق رها کردند روباه گفت بلی اما امکان دارد که این سگ این منادی نشنیده باشد بیش ازین مقام توقف نیست از آنجا بگریخت و به سوراخی فرو شد این فسانه از بهر آن گفتم که شاید یکی ازین همه قوم آوازه موافقت و مواثقت عهد که در میانه تا چه غایت رفته ست نشنیده باشد اکنون لایق وقت آنست که ترا که زرویی به استقبال ایشان باز فرستم تا چون ترا که از ابناء جنس ایشانی بینند که از پیش ما می روی سکون و اطمینان جماعت حاصل آید و ساحت سینه ها یکباره از غبار ظن و شبهت پاک گردد کبوتر درین رای مساعدت نمود پس اشارت کرد تا زروی به اتمام این مهم انتهاض کند و فتور و انتفاض از عزیمت خویش یک سو افکند و به تکمله کار قیام نماید و به حکم آنکه شهامت دل و صرامت عزم و وفور حزم او در همه معظمات و مختصرات ستوده و آزموده است حاجتمند وصیت نمی گرداند و معلوم ست که هرچه گوید جز به استصلاح مفاسد و استنجاح مقاصد ما نکوشد و رضای ما را به هوای خویش باز نکند و هرگز عشوه غرور نخرد و مخدوم را به هیچ غرض نفروشد پس اشارت کرد که برخیز و چنانکه دانی و توانی این عقده دیگر از کار بگشای و این عهده دیگر از ذمت خویش بیرون کن
