شمارهٔ ۳۴
شهریارا چو ادب یافت ز عدل توجهان کرد کاری که نه نیکوست نگردد هرگز چرخ دربان تو گشته است و جهان دارد عزم که از این قاعده تا اوست نگردد هرگز گر مرا دوست ندارد چو من او را چه عجب چرخ ...

اثیرالدین ابوالفضل محمد بن طاهر اخسیکتی معروف به اثیر اخسیکتی (زادهٔ سال نامعلوم در اخسیکت، درگذشته به سال ۶۰۹ هجری قمری در خلخال) از شاعران مشهور سدهٔ ششم هجری است. اثیر در شهر اخسیکت زاده شد که در قرن ششم یکی از شهرهای آباد ماوراءالنهر در منطقهٔ فرغانه در شمال رود سیحون بودهاست. اثیر سخنوری را در همانجا آغاز کرد. با حملهٔ ترکان غز و زوال دولت سنجری و پریشانی خراسان که خود از آن با عنوان «وحشت خراسان» یاد میکند، نواحی شرقی ایران را ترک گفت و به نواحی غرب و شمال غرب ایران روی آورد. نخست در همدان به دربار غیاثالدین محمد بن ملکشاه سلجوقی (۵۵۵ ه.ق) پیوست و سالهای متمادی او و جمعی از وزیران و امیران دربارش را مدح گفت. در لشکر غیاثالدین محمد، با علاءالدین عربشاه (۵۸۴ ه.ق) حاکم کُهستان آشنا شد. عربشاه شعر اثیر را پسندید و او را نواخت. اثیر مدت زیادی از عمر خود را به تفاریق در همدان و کُهستان در دستگاه عربشاه بود. اثیر اخسیکتی با شاعران بزرگ همعصر خود همچون خاقانی شروانی، نظامی گنجوی، رشید وطواط، مجیر بیلقانی و ظهیر فاریابی مراودات و معارضاتی داشتهاست. اثیر بعضی از قصاید خاقانی را جواب گفته و پایه خود را بالاتر شمرده است. همچنین حکایتی در مورد ملاقات این دو شاعر در دست است که کمابیش بوی افسانه دارد. نویسندگان معاصر اثیر، به رقابت میان او و مجیر بیلقانی اشاره کردهاند. اثیر، یکجا در یکی از اشعارش مجیر را دزد شعر خود خوانده است: «از برای خدای خواجه مجیر/ کاروانهای شعر من چه زنی؟». رقابتهای شعری اثیر اخسیکتی و مجیر بیلقانی گاه باعث کدورت ممدوحین ایشان، قزل ارسلان و محمد جهان پهلوان، که برادر بودند، نیز میشد. دیوان اشعار اثیر از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان (بر اساس تصحیح دکتر رکنالدین همایون فرخ منتشر شده به سال ۱۳۳۷ هجری شمسی) در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
شهریارا چو ادب یافت ز عدل توجهان کرد کاری که نه نیکوست نگردد هرگز چرخ دربان تو گشته است و جهان دارد عزم که از این قاعده تا اوست نگردد هرگز گر مرا دوست ندارد چو من او را چه عجب چرخ ...
بر شاخ شکر لعل تو درها پرورد بر چهره ی من مهر تو زر ها پرورد عمان عقیق موج یعنی چشمم از بهر نثار تو گهر ها پرورد
ای عید ملک و ملت عیدت خجسته باد عالم به سعی تیغ تو از فتنه رسته باد چابک رکاب عمر تو تا منزل ابد بر تیز کام ابلق مدت نشسته باد شهباز همت تو چو طعمه طلب کند از کردگاه شیر سپهریش مست...
هرکه دل بر سرو بالایی نهد بر سر هر آرزو پایی نهد جمله برخیزد ز راه خویشتن آنکه سر در راه سودایی نهد دل بپردازد زهر رایی که هست پس بیارد بر دل آرایی نهد برنگین جان معمایی کند پس برا...
الا ای برید روان باد صبح کت از خلد عار آید و گلشنش چو آیی بدرگاه قاضی القضات دعاهای بی حد رسان از منش بگو ای فلک با همه ارتفاع فروتر از ایوان تو مسکنش گر از خواجگان نظم عقدی دهند ب...
بر من چو فراق آن بهشتی گذرد روزم به فغان شبم به زشتی گذرد دور از تو چنان اشک ز چشمم خیزد کز تارکم آسمان به کشتی گذرد
ای آفتاب عالم روزت خجسته باد عالم بنو ز ظلمت بیداد رسته باد پشتی که جز بخدمت درگاه تو دوتاست الا به عذر پیری در هم شکسته باد راهی کزو بمنزل جاهت توان رسید بر مسرعان حادثه آن راه بس...
هرکه در دامن تو آویزد نه چنان افتد او که برخیزد عشق تو صد هزار صف شکند که یکی گرد برنیانگیزد بالبت کش خدای توبه دهاد هیچ گویم که باز نستیزد طمع توبه خود که یارد داشت چو از او دیدنی...
از چشمه عذب خلق گشتی شوریده ز چشم شور مخلوق با اینهمه خوشتری بچشمم زین بیماری به چشم معشوق
چون بی رخ دلبر است ایام بهار عیشم به چه دل باید و شادی به چه کار در باغ بجای سبزه گو خار برآ از ابر بجای قطره گو سنگ ببار
ای شاه شیر زهره شکارت خجسته باد فیل دمان بخام کمند تو بسته باد باز تو را که شاه طیور است چون عقاب از گوسفند تخته افلاک مسته باد منقار چرخ و ناخن شاهین فرخت پشت دو نسر طایر واقع شکس...
بی غم عشق تو دل بکار نیاید جان نبود آب و گل بکار نیاید عقل برافشاند کیسه لیک ز تقصیر در رخ تو جز خجل بکار نیاید شمع دلت خوانم ای عزیزتر از جان نام تو شمع چگل بکار نیاید سوی تو هر ع...
چهار چیز که اصل فراغت است و منال نیرزد آن به چهار دگر در آخر حال گنه بشرم ملامت عمل به خجلت عزل بقا به تلخی مرگ و طمع بذل سؤال
امروز میی در کف و یاری در پیش دستی بزن از حدیث فردا مندیش وآن روز که چشم تر کنی ای درویش در رحمت او نگر نه در کرده خویش
در این دو پهنه که میدان ادهم است و سمند خیال همچو تویی در نیاورد بکمند لطیفه ایست نهادت ز شهر بیرنگی چه جای عرصه جولان ادهم است و سمند در آن جهان که جلال تو آشیان بنهاد غراب شام چو...
دوستی یکدل و دمساز نماند مونس محرم و همراز نماند تاز ده بر هدف سینه ما چرخ را هیچ یک انداز نماند گر یکی راست زبانی چوعیار که چو زر در دهن کز بماند گرچه ز آسایش در روی زمین نای کردا...
چو دولت قدم کرده از سررسیدم بعالی جناب تو مخدوم مفضل مرا ازوحل پای در گل که درمان نهاد از سر منع دستیم بر دل بدینسان تو مداح نو را پسندی همش دست بر دل همش پای در گل
روزم همه چون شب آمد از درد فراق لفظم همه یارب آمد از درد فراق و آن جان که لبالب آمد از درد فراق دریاب که بر لب آمد از درد فراق
در سر مردان غم عشق تو معجر می کشد زاهدان را در خرابات قلندر می کشد هشت راه از کعبه وصل تو تا زر می رود چار حد از خامه عشق تو تا سر می کشد نیک بر سنجم تو را چون زر کنی احوال آنک نام...
خوی تو باجور روزگار بسازد حسن تو با لطف کردگار بسازد وعده وصلت بکوش هوش فروخوان تا برود کار انتظار بسازد بر پی بوی گلی ز باغ رخ تو با الم صد هزار خار بسازد روی تو دیدم ز خوی خویش خ...
افضل الدین ما صناعت طب نیک داند همی کثیر و قلیل چون رود در وثاق بیماری ختم یاسین همی رود بدومیل او ز در پای نا نهاده برون که در آید ز بام عزراییل
هر شب ز دل و چشم خود ای شمع چگل چون شمع کنم در آب و آتش منزل در آرزوی روی تو ای مهر گسل دل را سر جان نماند و جان را منزل
نمی توان بسر سر روزگار رسید که خانه بسته در است و نظر شکسته کلید سپید گشت چو چشم شکوفه چشم امل که در بهار فراغت گلی شکفته ندید بر این چهار چمن خنده ی چو غنچه که زد کجا بسوزن خاری ج...
مدامم ده که ایامم مدام است شکار عیش را ایام دام است بیاور باده ای کز وی دو قطره خرابی دو عالم را تمام است چه در بند حریفی باده را باش حریفی باده ات آسوده جام است ز هشیاری به مستی ر...