شمارهٔ ۴
ایا دقیق نظر دلبری که گاه سخا تو آنی ار بچکانی همی ز آتش آب به پیش دست سخی تواز خجالت و شرم بجای قطره باران عرق چکد زسحاب

اثیرالدین ابوالفضل محمد بن طاهر اخسیکتی معروف به اثیر اخسیکتی (زادهٔ سال نامعلوم در اخسیکت، درگذشته به سال ۶۰۹ هجری قمری در خلخال) از شاعران مشهور سدهٔ ششم هجری است. اثیر در شهر اخسیکت زاده شد که در قرن ششم یکی از شهرهای آباد ماوراءالنهر در منطقهٔ فرغانه در شمال رود سیحون بودهاست. اثیر سخنوری را در همانجا آغاز کرد. با حملهٔ ترکان غز و زوال دولت سنجری و پریشانی خراسان که خود از آن با عنوان «وحشت خراسان» یاد میکند، نواحی شرقی ایران را ترک گفت و به نواحی غرب و شمال غرب ایران روی آورد. نخست در همدان به دربار غیاثالدین محمد بن ملکشاه سلجوقی (۵۵۵ ه.ق) پیوست و سالهای متمادی او و جمعی از وزیران و امیران دربارش را مدح گفت. در لشکر غیاثالدین محمد، با علاءالدین عربشاه (۵۸۴ ه.ق) حاکم کُهستان آشنا شد. عربشاه شعر اثیر را پسندید و او را نواخت. اثیر مدت زیادی از عمر خود را به تفاریق در همدان و کُهستان در دستگاه عربشاه بود. اثیر اخسیکتی با شاعران بزرگ همعصر خود همچون خاقانی شروانی، نظامی گنجوی، رشید وطواط، مجیر بیلقانی و ظهیر فاریابی مراودات و معارضاتی داشتهاست. اثیر بعضی از قصاید خاقانی را جواب گفته و پایه خود را بالاتر شمرده است. همچنین حکایتی در مورد ملاقات این دو شاعر در دست است که کمابیش بوی افسانه دارد. نویسندگان معاصر اثیر، به رقابت میان او و مجیر بیلقانی اشاره کردهاند. اثیر، یکجا در یکی از اشعارش مجیر را دزد شعر خود خوانده است: «از برای خدای خواجه مجیر/ کاروانهای شعر من چه زنی؟». رقابتهای شعری اثیر اخسیکتی و مجیر بیلقانی گاه باعث کدورت ممدوحین ایشان، قزل ارسلان و محمد جهان پهلوان، که برادر بودند، نیز میشد. دیوان اشعار اثیر از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان (بر اساس تصحیح دکتر رکنالدین همایون فرخ منتشر شده به سال ۱۳۳۷ هجری شمسی) در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ایا دقیق نظر دلبری که گاه سخا تو آنی ار بچکانی همی ز آتش آب به پیش دست سخی تواز خجالت و شرم بجای قطره باران عرق چکد زسحاب
زان شب که نهاد روی بر بالش ما هر شب به فلک همی رسد نالش ما ای یک شبه وصل از پی یکساله فراق باز آی اگر تمام شد لایش ما
شادم به غم تو گرچه شادی در مذهب عاشقان حرام است
خسر و خسرو نشان شاهی که جز بر لفظ او نیک بختی کم فرستد تحفه و زادی مرا آن جهان بختی که الا ز آستین فرخش روی ننمودست در عالم کف رادی مرا جوشن اقبال او تا پشت من دارد قوی موم گردون ب...
ای بخوبی پای بوس عارضت ماه آمده دست نقص از دامن حسن تو کوتاه آمده تیر چرخ از ترکش جزع تو یک بیلک شده لطف جان از خرمن لعل تو یک کاه آمده دلبرباییهای زلفت را چه دانم گفت لیک جانفزایی...
خیمه در کوی یار خواهم زد در آن غمگسار خواهم زد با جنیبت گشان نوبت وصل پای بر روزگار خواهم زد اولین تازیانه یی که زنم بر سر انتظار خواهم زد با رخ خویش و خط اولکدی در خزان و بهار خوا...
مدتی تا در این جهان بودیم هرزه گفتیم و باد پیمودیم مردمان در عمارت افزایند ما همه در خسارت افزودیم ای بسا کز برای سود و زیان شب نخفتیم و روز ناسودیم ملکا گرچه ما ز بدبختی خود نکردی...
در خواب شبی هم نفس یار شدم با وی نفسی محرم اسرار شدم رویی که بدان روی نهادم به طرب بر روی زمین بود چو بیدار شدم
ماهی ز آستین معالی در او فتاد سر وی ز بوستان معانی بر او فتاد شهباز شیر گیر اجل پی بریده شد یکران تیز کام هنر در سر او فتاد هین پای صبر و سلسله کز صدر کاه عمر صدری بسان حلقه برون د...
همچو بالای تو سروی به چمن می نرسد در خور لعل تو دری ز عدن می نرسد چه کنم قصه هجران به که گویم که مرا یک زبان است و ز افغان به دهن می نرسد هر زمان زلف تو دارد به سر ما سیهی سپهی کش ...
مرا گر ز آب حیوان جرعه ریزند چه عیب آید که در پای تو دردم چو اطلس بر سر شاهان نشسته نه قصب آمد که در پای تو بر دم گر آهن بودم از سختی شکستم ور آتش بودم از سردی فسر دم ز تو مهری اما...
آنم که برد رشک بر امروز دی ام جانم خردم دلم ندانم که چی ام چون پرسیدی با تو بگویم که کی ام سلطان سخن اثیر اخسیکتی ام
ملک را فال ز اقبال بقا می یابد آز را علت افلاس دوا می یابد بدل و دست بهاء الدین تاج الوزراء آنکه ایام از او فرو بها می یابد حامدی اصلی فرخنده محمد نامی که عطا میدهد و حمد و ثنا می ...
دل به عشق تو جانسپاری کرد صبر هم نیز حق گذاری کرد صبر و دل دست چون بهم دادند هم نیارست پایداری کرد تاب در کار ما همی افتاد هم برآمد چو بخت یاری کرد بخت ما را نخوانده پیش آمد راستی ...
تا دست به چشم شوخ و تنگش داریم کفری سر زلف مشک رنگش داریم ماییم دلی و نیم جانی ز غمش و آن نیز برای صلح و جنگش داریم
چیست آن معشوقه ای کاو نه زخاص است و نه عام با حریفان سر بسر یکسان بود در ابتسام گاه باشد چشم او در جامه های شعر زرد گاه باشد فرش او بر فرشهای سیم خام گاه در تیمار یاران گاه در تیما...
چیست از احسان که خورشید کرم با من نکرد هرچه از احسان تو نامش دانی او احسن نکرد از نشیب چاه آزم بر سپهر ماه برد رستم توران گشای این لطف با بیژن نکرد آفرین باد آفرین بر خسرو مغرب که ...
وقت بیاید که دور غم به سر آید صبح وصال از شب امید برآید عمر عزیز از سر وداع بر آرد آن دو سه روز فراق هم به سر آید بر در این سخت خفته صبر کنم صبر آخر اگر مرده نیست هم به در آید باز ...
از غایت حسن تو و زغیرت چشم خود پیدات نمی یابم پنهانت نمی بینم گرچه زتومیگویم در گفت نمی آیی ورچه بتو می بینم چون جانت نمی بینم
جوینده آن خاطر عاطر ماییم دیوانه ی آن دو چشم ساحر ماییم در خاطر ما همه تویی لیک تو را چیزی که نمی رسد به خاطر ماییم
عشق برآورد گرد از سر مردان مرد گر تو بسر زنده ی از سر این راه گرد فرد شو از هر دو کون تا بقبولی رسی طالب مشرک مباش در ره مطلوب فرد و الله کافسار حکم بر سر دوران کنی بر در او گر تو ...
روزی که جفاهای تو بر یاد من آید دل نوش کند غصه و از خویشتن آید چون صف بلا راست کنی از سر تسلیم مرد آن بود آری که نه کمتر ززن آید گر تیغ بیالاید عشقت بمن این فخر حاشا که ز صد پیرهنم...
تعرضی مرسان ای زمانه عرض مرا که مر تو را دگری هست و من همان دارم گزند عالم پیر از بقاش دور که من همه امید به اقبال این جوان دارم
دل بر تو بدل نمی گزیند چه کنم جز با غم تو نمی نشیند چه کنم وین دیده که امروز تو را می بیند فردا که مبادا که نبیند چه کنم