شمارهٔ ۴۴ - مدح اتابک علاءالدین محمد خداوند مراغه
هرکه بر منهاج عزمی رای مقصد می کند عزم درگاه علاءالدین محمد می کند آنکه در هیجا به مار مقرعه با خصم ملک کار رمح خطی و تیغ ممهد می کند نام میمونش که بر چهر قمر منقوش باد ملک را فرما...

اثیرالدین ابوالفضل محمد بن طاهر اخسیکتی معروف به اثیر اخسیکتی (زادهٔ سال نامعلوم در اخسیکت، درگذشته به سال ۶۰۹ هجری قمری در خلخال) از شاعران مشهور سدهٔ ششم هجری است. اثیر در شهر اخسیکت زاده شد که در قرن ششم یکی از شهرهای آباد ماوراءالنهر در منطقهٔ فرغانه در شمال رود سیحون بودهاست. اثیر سخنوری را در همانجا آغاز کرد. با حملهٔ ترکان غز و زوال دولت سنجری و پریشانی خراسان که خود از آن با عنوان «وحشت خراسان» یاد میکند، نواحی شرقی ایران را ترک گفت و به نواحی غرب و شمال غرب ایران روی آورد. نخست در همدان به دربار غیاثالدین محمد بن ملکشاه سلجوقی (۵۵۵ ه.ق) پیوست و سالهای متمادی او و جمعی از وزیران و امیران دربارش را مدح گفت. در لشکر غیاثالدین محمد، با علاءالدین عربشاه (۵۸۴ ه.ق) حاکم کُهستان آشنا شد. عربشاه شعر اثیر را پسندید و او را نواخت. اثیر مدت زیادی از عمر خود را به تفاریق در همدان و کُهستان در دستگاه عربشاه بود. اثیر اخسیکتی با شاعران بزرگ همعصر خود همچون خاقانی شروانی، نظامی گنجوی، رشید وطواط، مجیر بیلقانی و ظهیر فاریابی مراودات و معارضاتی داشتهاست. اثیر بعضی از قصاید خاقانی را جواب گفته و پایه خود را بالاتر شمرده است. همچنین حکایتی در مورد ملاقات این دو شاعر در دست است که کمابیش بوی افسانه دارد. نویسندگان معاصر اثیر، به رقابت میان او و مجیر بیلقانی اشاره کردهاند. اثیر، یکجا در یکی از اشعارش مجیر را دزد شعر خود خوانده است: «از برای خدای خواجه مجیر/ کاروانهای شعر من چه زنی؟». رقابتهای شعری اثیر اخسیکتی و مجیر بیلقانی گاه باعث کدورت ممدوحین ایشان، قزل ارسلان و محمد جهان پهلوان، که برادر بودند، نیز میشد. دیوان اشعار اثیر از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان (بر اساس تصحیح دکتر رکنالدین همایون فرخ منتشر شده به سال ۱۳۳۷ هجری شمسی) در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
هرکه بر منهاج عزمی رای مقصد می کند عزم درگاه علاءالدین محمد می کند آنکه در هیجا به مار مقرعه با خصم ملک کار رمح خطی و تیغ ممهد می کند نام میمونش که بر چهر قمر منقوش باد ملک را فرما...
رخ او دیده را بصر بخشد لب او کام را شکر بخشد دو گروهی بر افتد از شب و روز اگر اقطاع حسن بر بخشد حلقه زلف ذره پرور او جان آزاده را کمر بخشد در ره او هم از گله داری است هر که مردانه ...
چرخ دولابی ام افکنده چویوسف درچاه وای سیاره ی او کز نظر آرد رسنم آب ناخورده از این برکه نیلوفر گون همچو نیلوفر تا حلق چرا در لجنم روی پرواز نمی بینم از این تنگ قفس که زمین وار فرو ...
غمگین دلکی ز راه دور آوردم او می نامد منش به زور آوردم آنجاش ز دست کافری بربودم وین جاش به پای خود به گور آوردم
به مهد کرد طبیعت مشیمه های ودود پس از سعادت میلاد سعد دین مسعود سپهر مجمره گردان پر اخگر اختر برای مجلس او ساخت چشم بدرا عود خرد مطابق دست و دلش چو دید بگفت بهم چه متفق افتاده اند ...
نه صفای تو در بصر گنجد نه صفات تو در خبر گنجد بر بساط قمارخانه حسن تا رخش هست کی قمر گنجد در جلاب روان رنجوران تا لبت هست کی شکر گنجد هرکه شد مرغ چینه لب تو مرغ جانش نه زیر پر گنجد...
خوش کن بوعده ای دل من گوخلاف باش تا چشم انتظار بعمری برآن نهم دست خوش توام بزبان خوشم بدار تا من بعمد نام تو بر هر زبان نهم
بنشین و ز دل هوای خوبان بنشان کاین قوم ز مردمی ندارند نشان یاری که در او وفا نبینی مطلب شاخی که در او میوه نباشد منشان
تا قافله شیر ز ماهی به حمل شد در باغ صبا صانع چالاک عمل شد از بلبل خوش نغمه که ناهید طیور است نالیدن او تار اغانی به زحل شد از خاک بر انگیخت گل زرد زر سرخ با مرتبت رونق او خاک خجل ...
آنرا که چنان سلسله ها بافته باشد هر سلسله زندان دلی تافته باشد هرجا که بجویید زجانهای عزیزان در هر شکن آرامگهی یافته باشد صد بار بگفتم مکن ای دل مرو آنجا کان ره نه به پای چو تویی ب...
بدرد تازه هر ساعت مرا مشغول خود میکن نه زین پیکار کم داری و نه بیکار بگذارم بیک غم ابلهی باشد که از عشق تو بگریزم چو یک غم بخشی ام جانا غمی دیگر طمع دارم
عشق تو کزو چاک زدم پیراهن بگرفت مرا چو پیرهن پیرامن تا سر ز گریبانش برآوردم من من باز ندانم ز گریبان دامن
گر خاتم مردمی نگین دارد حقا که ز دست نجم دین دارد رستم جگری که بر در همت رخش فلکی بزیر زین دارد چرب آخر مکرمات معروفش پهلوی نیاز راسمین دارد گردون ز شرف بر آستان دوزد ور بار سخا در...
روی تو ممالک جهان ارزد وصل تو حیات جاودان ارزد زان لعل که صد هزار دل دارد یک بوسه بصد هزار جان ارزد نام چو منی همی بری خه خه این نام بدین لب و دهان ارزد جان بندگی تو را کمر در بست ...
خسروا بر بساط همت توست قدم طبع آسمان سایم چون وطن بر ستانه ی تو کنم سر چرخ برین سزد جایم شکر یزدان که عقد مدحت توست گوهر نظم عالم آرایم پهن بگشای چشم و نغز ببین تا کیم من چکار را ش...
من بودم و دوش یار سیمین تن من جمعی ز نشاط و عیش پیرامن من آنها همه صبحدم پراکنده شدند جز خون جگر که ماند در دامن من
پای دار ای کوی گردون زخم چوگان در رسید هم نبردان را خبر کن مرد میدان در رسید عشق را گو دیده مفرش دار چون دلبر نشست جسم را گو دست درکش گیر چون جان در رسید منبر اسلام را چون گل مرصع ...
چه بود ماه که با روی تو از کوه بر آید چه زند سرو که با قد تو بالا بنماید هر کجا بوی تو آمد ز صبا گرد نخیزد هر کجا روی تو آمد ز سحر صبح نیاید غمت آورد بدر صبر خرد گفت که حقا اگر او ...
شاها سموم فاقه نهالی من بسوخت آبیم ده ز لطف که پرورده توام گر عالمم خراب کند غصه کی بود چون ز آب و خاک نطق برآورده توام در دست چرخ ناکس چون من بسی است لیک زان است غبن من که به کس ک...
سودای میان تهی ز دل بیرون کن از ناز بکاه و بر نیاز افزون کن استاد تو عشق است چو آنجا برسی او خود بزبان حال گوید چون کن
زهی بجان تو جاوید زنده جان خجند چه سایه بخش همایی ز آشیان خجند به هفت خاتم پیروزه دولت پیروز نداده مثل تو پیروزه ی ز کان خجند به عرصه ی که گران شد رکاب فکرت تو هزار گنج روان گشت در...
صبحدمان از می گل بوی مست همچو نسیم سحر از جا بجست خواب نهان در سر شهلای شوخ تاب عیان در سر مرغول شست خانه به هم بر زده چون عهد ترک زلف به هم درشده چون غول مست ساقی آزاده ستاده به پ...
دو کس بزاویه یی در نشسته مخموریم به یاد باده ی دوشینه هردومست وخراب مصاف عشرت ما بشکند زمانه اگر تو نشکنی بتفضل خمارما بشراب
تا دورم از آن دو زلف مشکین بتاب از آتش دل ز دیده می ریزم آب اکنون چه کنم که بخت برگشته من گفتار به نامه کرد و دیدار بخواب