شمارهٔ ۱۴۶
سیم اگر پیش سمن لافی زد از سیمای او سر و باری کیست تا گوید که من بالای او بر سر آن ست مه کز آسمان یک شب فتد با سری در محنت سودای او در پای او گیسوی ده پای او هر تا کز او بار افکنی ...

اثیرالدین ابوالفضل محمد بن طاهر اخسیکتی معروف به اثیر اخسیکتی (زادهٔ سال نامعلوم در اخسیکت، درگذشته به سال ۶۰۹ هجری قمری در خلخال) از شاعران مشهور سدهٔ ششم هجری است. اثیر در شهر اخسیکت زاده شد که در قرن ششم یکی از شهرهای آباد ماوراءالنهر در منطقهٔ فرغانه در شمال رود سیحون بودهاست. اثیر سخنوری را در همانجا آغاز کرد. با حملهٔ ترکان غز و زوال دولت سنجری و پریشانی خراسان که خود از آن با عنوان «وحشت خراسان» یاد میکند، نواحی شرقی ایران را ترک گفت و به نواحی غرب و شمال غرب ایران روی آورد. نخست در همدان به دربار غیاثالدین محمد بن ملکشاه سلجوقی (۵۵۵ ه.ق) پیوست و سالهای متمادی او و جمعی از وزیران و امیران دربارش را مدح گفت. در لشکر غیاثالدین محمد، با علاءالدین عربشاه (۵۸۴ ه.ق) حاکم کُهستان آشنا شد. عربشاه شعر اثیر را پسندید و او را نواخت. اثیر مدت زیادی از عمر خود را به تفاریق در همدان و کُهستان در دستگاه عربشاه بود. اثیر اخسیکتی با شاعران بزرگ همعصر خود همچون خاقانی شروانی، نظامی گنجوی، رشید وطواط، مجیر بیلقانی و ظهیر فاریابی مراودات و معارضاتی داشتهاست. اثیر بعضی از قصاید خاقانی را جواب گفته و پایه خود را بالاتر شمرده است. همچنین حکایتی در مورد ملاقات این دو شاعر در دست است که کمابیش بوی افسانه دارد. نویسندگان معاصر اثیر، به رقابت میان او و مجیر بیلقانی اشاره کردهاند. اثیر، یکجا در یکی از اشعارش مجیر را دزد شعر خود خوانده است: «از برای خدای خواجه مجیر/ کاروانهای شعر من چه زنی؟». رقابتهای شعری اثیر اخسیکتی و مجیر بیلقانی گاه باعث کدورت ممدوحین ایشان، قزل ارسلان و محمد جهان پهلوان، که برادر بودند، نیز میشد. دیوان اشعار اثیر از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان (بر اساس تصحیح دکتر رکنالدین همایون فرخ منتشر شده به سال ۱۳۳۷ هجری شمسی) در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
سیم اگر پیش سمن لافی زد از سیمای او سر و باری کیست تا گوید که من بالای او بر سر آن ست مه کز آسمان یک شب فتد با سری در محنت سودای او در پای او گیسوی ده پای او هر تا کز او بار افکنی ...
داد دلم نمی دهد زلف ستم پرست تو دست تظلم ای پسر در که زنم ز دست تو بس که ز راه عربده در دل هوشیار من تیر تمام کش کشد نرگس نیم مست تو از تو شکسته ام چو گل تابه کی ای مه چگل در حق من...
ای شکرخای شده گوش از تو رخ ماه آمده شب پوش از تو از لطافت چو خیالی که شبی پر نکرده ست کس آغوش از تو شام را غالیه در زلف ز توست ماه را غاشیه بر دوش از تو ملک سلطان سپرم گر ببرم به د...
ای مرهم هر سینه ی مجروح لب تو فرسوده قدم های دلم در طلب تو گم کرد سر رشته ی تدبیر دلم باز در طره سرگمشده ی بلعجب تو چون تار طراز است شب و روز تن من تا بر طرف روز تنیده ست شب تو چون...
ای اختری که شاه کواکب غلام توست این رجعت تو حاصل صد انتقام توست قدرت بلند باد که بر قدر روزگار اقبال تو بهینه لباس کرام توست شاید اگر نهیم به شکرانه در میان چشمی که بی جمال تو بر م...
احوال ناتوانی ایام خویشتن در مجلس رفیع تو گفتن ثواب نیست داریم دلبری که چو روی و چو موی او گلبرگ نوشکفته و مشک بتاب نیست در بند خواب او همه حیران بمانده ایم او نیم مست گشته و ما را...
تا شربت عاشقی چشیدم ز غمت هر بد که گمان بری کشیدم ز غمت قصه چه کنم به جان رسیدم ز غمت آن به که نگویم آنچه دیدم ز غمت
ای صورت تو آیت زیبایی و خوشی وی قامت تو غایت رعنایی و کشی صورت نیافت عقل تو عقل مصوری گر نقش جان ندید تو جان منقشی
ای فلک قدر آفتاب جناب مشتری مسند و هلال رکاب کعبه چار رکن دولت و دین که جهان را حریم توست مآب کوه حزمت بذات حمله درنک باد عزمت بطبع حمله شتاب بی قلا وز استشارت تو عقل گم کرده شاهرا...
ای همه شیران اسیر دام تو تو سنان خویشتن بین رام تو باز مالیده که مردی افکنی کعبتین تیغ گردان جام تو هم عنانی کرده در راه قبول آفرین بخت با دشنام تو مردم چشم روان رخسار تو حلقه ی گو...
ای شکار آویز دل فتراک تو روح گردی بر بساط پاک تو آب حیوان با همه باد قبول بر سر آتش نشست از خاک تو باز گیرد سر ز بالین عدم رفتگان را سر ز بالین پاک تو صد هزاران جان معصومان دوان در...
گوهر دیده کرد ه ام پیشکش جمال تو اطلس رخ کشیده ام در قدم خیال تو جان و خرد در آستین بر طمعی همی درم بو که عنایتی کند در حق من وصال تو در تو کجا رسد کسی تا برسد به پای تو مرغ تو کی ...
ما مانده ایم و جانی در دست غم بمانده از عمر بیش رفته از صبر کم بمانده در دل شرر فتاده بر مغز تف رسیده از روی آب رفته در دیده نم بمانده از سر گذشت گردون سر برخط حوادث نالان و اشک ری...
ای مرا چون جان گرامی جام جان پرور بخواه چون رخ و اشک من و خود باده ی احمر بخواه لعل جان آشوب بگشا بهر جان دارو بیار زلف جان آویز بشکن جام جان پرور بخواه همچو زلفت سر گرانم ساعتی دی...
ای غمت در جان من آویخته نه که خود با جان من آمیخته یاد رویت در نگارستان دل صد هزاران مهر و مه انگیخته غمزه ی خونخواره ی بی آب تو آب چشم و خون دلها ریخته خاکپاشان دو عالم را هوات آب...
توسن به سر عنان به من ده وان لعل شکر فشان به من ده این چهره چو زعفران نگه کن آن لعل شکر نشان به من ده پنهان ز رقیب نیم بوسی پیش آر سر و نهان به من ده وامی است مرا بر آن لب خوش رهنی...
گره مشک بر سمن چه زنی لشگر زنگ بر ختن چه زنی چون ز لعل تو بوسه ای طلبم بر شکر لؤلؤ عدن چه زنی صد گریبان دریده است از تو چاک بر طرف پیرهن چه زنی چون تو گویی که جان نفس نزنم من چه گو...
پسرا هست روز آن که تو روی در وفا کنی ز من ار پند بشنوی ره وحشت رها کنی نه چنان پای در گلم که ز تو مهر بگسلم چو خبر داری از دلم به وفا گر صفا کنی بکند چشم آشنا همه شب در سرشک خون اگ...
دگر بار ای دل سنگین فتادی عنان در دست بدعهدی نهادی ز در دم نیش ها در رگ شکستی ز چشمم چشمه ها بر رخ گشادی فرامش کرده آن کز عشق صدبار بمردی باز و وز مادر بزادی ندارد مهله چندان از شب...
بازار تو را کرانه ای نیست آزار تو را بهانه ای نیست آمد ز دهن دلم ز آتش بی قصه تو زبانه ای نیست تا بوده هزار بار بالین در کوی تو آستانه ای نیست در کوی تو ناز حسن سوز است بی ماتم هیچ...
ای وزیری که گوش هوش تو را از پس پرده ی قضا خبر است دیده ی فطنت تو می بیند هرچه ایام را به پرده در است پرده های رواق کردونت شده محرم چو پرده های دراست غیب همخوابه فراست توست گرچه خا...
در نامه ی تو قلم چو گردن بفراشت گفتم بنویسمت سرشکم نگذاشت حال دل مشتاق نه آن صورت داشت کان را به سر قلم توانست نگاشت
طنز کنی هر زمان که از تو چه دارم آه از آن شوخ دیدگان که تو داری
به بست شرع سلامت گذار بر سوی نوب برست بحر شریعت ز موج هر آشوب گشاد بهره ی وصل دو شاه یوسف چهر در اشتیاق سبق برده هر دو از یعقوب سلام کرد یکی را ظفر ز روی خشوع نماز کرد یکی را فلک ب...