شمارهٔ ۱۷۹
روز تو اقبال و فرخ نیستی گر تماشاگاهش آن رخ نیستی هم خریداری فتادی قند را گر لب او نوش پاسخ نیستی ورنه حسنش داغ یوسف داردی در جهان اسم تناسخ نیستی ماه نخشب خود سبق بردی ز خور گر رخ...

اثیرالدین ابوالفضل محمد بن طاهر اخسیکتی معروف به اثیر اخسیکتی (زادهٔ سال نامعلوم در اخسیکت، درگذشته به سال ۶۰۹ هجری قمری در خلخال) از شاعران مشهور سدهٔ ششم هجری است. اثیر در شهر اخسیکت زاده شد که در قرن ششم یکی از شهرهای آباد ماوراءالنهر در منطقهٔ فرغانه در شمال رود سیحون بودهاست. اثیر سخنوری را در همانجا آغاز کرد. با حملهٔ ترکان غز و زوال دولت سنجری و پریشانی خراسان که خود از آن با عنوان «وحشت خراسان» یاد میکند، نواحی شرقی ایران را ترک گفت و به نواحی غرب و شمال غرب ایران روی آورد. نخست در همدان به دربار غیاثالدین محمد بن ملکشاه سلجوقی (۵۵۵ ه.ق) پیوست و سالهای متمادی او و جمعی از وزیران و امیران دربارش را مدح گفت. در لشکر غیاثالدین محمد، با علاءالدین عربشاه (۵۸۴ ه.ق) حاکم کُهستان آشنا شد. عربشاه شعر اثیر را پسندید و او را نواخت. اثیر مدت زیادی از عمر خود را به تفاریق در همدان و کُهستان در دستگاه عربشاه بود. اثیر اخسیکتی با شاعران بزرگ همعصر خود همچون خاقانی شروانی، نظامی گنجوی، رشید وطواط، مجیر بیلقانی و ظهیر فاریابی مراودات و معارضاتی داشتهاست. اثیر بعضی از قصاید خاقانی را جواب گفته و پایه خود را بالاتر شمرده است. همچنین حکایتی در مورد ملاقات این دو شاعر در دست است که کمابیش بوی افسانه دارد. نویسندگان معاصر اثیر، به رقابت میان او و مجیر بیلقانی اشاره کردهاند. اثیر، یکجا در یکی از اشعارش مجیر را دزد شعر خود خوانده است: «از برای خدای خواجه مجیر/ کاروانهای شعر من چه زنی؟». رقابتهای شعری اثیر اخسیکتی و مجیر بیلقانی گاه باعث کدورت ممدوحین ایشان، قزل ارسلان و محمد جهان پهلوان، که برادر بودند، نیز میشد. دیوان اشعار اثیر از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان (بر اساس تصحیح دکتر رکنالدین همایون فرخ منتشر شده به سال ۱۳۳۷ هجری شمسی) در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
روز تو اقبال و فرخ نیستی گر تماشاگاهش آن رخ نیستی هم خریداری فتادی قند را گر لب او نوش پاسخ نیستی ورنه حسنش داغ یوسف داردی در جهان اسم تناسخ نیستی ماه نخشب خود سبق بردی ز خور گر رخ...
طبیب درد بی درمان کدام است رفیق راه بی پایان کدام است همی دانم وثاق اوست جانی اگر دانستمی کان جان کدام است گر این عقل است پس دیوانگی چیست ور این جان است پس جانان کدام است کسی کاو ر...
گله هجر تو با وصل تو می کردم دوش گر بشد عمر مرا هیچ به جز غم نگشاد زآن میان روی به من کرد خیالت که اثیر زین سخن بگذر و این واقعه بگذار زیاد وصل ما مظلمه کس به قیامت نبرد گر ز تو جا...
تقدیر هر آنچه کردنی بود بکرد خواهی به طرب نشین و خواهی که به درد دیگر نشود حکمت دارنده فرد ما را غم بیهوده چرا باید خورد
الحق این جشن نه جشن است که باغ ارم است ارم از لطف مزاجش به وبا متهم است نقش بند چمنش باد ز چین لطف است رنگریز ثمرش ماه ز چرخ کرم است دامنش پر زر و سیم است که کان امل است دهنش پر می...
چون گشت رخ چمن دل آرای وقت است به عیش کن دلا رای بفزود جمال باغ در ده آن انده کاه شادی افزای آراسته شد ز گل در و دشت برخیز و صبوح را بیارای آرایش جان می است و معشوق یک ساعت از این ...
گرد ماه از زلف عنبر می نهی پیش جان از لعل شکر می نهی حلقه در گوش دو زنجیر توام از چه ام چون حلقه بر در می نهی بر گل روی تو عشق آورده ام هر دمم زان خار دیگر می نهی چهره زردم به خون ...
مشک می رنگ بر سمن چه زنی شب دیرند بر بدن چه زنی با سپه زنگ سرکشی چه کنی خیمه بر دامن ختن چه زنی تو مهی ای پسر برهنه بهی بر تن از ابر پیرهن چه زنی باده ده موسم است سرچه کشی بوسه ده ...
بدین جمال اگر تو را وفاستی همه جهان به مملکت تو راستی وگر به سکه بودمی شدی به دل که خطبه طرب به نام ماستی خیالت اینکه حلقه باز می زند ور آمدی ز در گر آشناستی بخواست دل به دام و بند...
به تن بودم امروز چون ناتوانی شدم با رفیقی سوی بوستانی ز هر سو که کردم سوی لاله زاری به هر سو که کردم نظر گلستانی درختان بستان عروسان و هریک گشاد از زمین لاله گون بر بیانی ز نیلوفری...
صبحدم آن روی چون نگار چه شویی ابر نه ای روی لاله زار چه شویی آب حیات است غبغب تو فسرده پس تو بدین آب خاکسار چه شویی جوشن شمشاد لاله بوی چه بندی صدره نسرین کامکار چه شویی آتش روی تو...
سوزی است مرا در دل دانی که چه سان سوزی سوزی که وجود من بر باد دهد روزی در هم زده کار من چون خط معمایی سر گم شده حال من چون نکته مرموزی چون شاخ پر از آتش می نالم و می سوزم دیده قدح ...
بس کین دل زار ریش کردی گفتم زینهار بیش کردی دل شیشه نازک و غمت سنگ آسان شکند چو ریش کردی فرمان هوای خویشتن را بر تیر جفا چو کیش کردی وین طرفه که در کنام شیران خونریز به چشم میش کرد...
کره مشک بر سمن چه زنی لشکر زنگ بر ختن چه زنی چون ز لعل تو بوسه ای طلبم بر شکر لولو عدن چه زنی صد کریبان دریده است از تو چاک بر طرف پیرهن چه زنی چون تو گویی که جان نفس نزنم من چه گو...
ای قاعده ی بزرگواری از حزم تو برده استواری با طوق کفایت تو تقدیر بر طاق نهد فلک سواری اندر صف کارسازی ملک یک مرد نه ای که صد هزاری برنامه ی عقل بسم و صدری در جامه شرع پود و تاری مع...
رخسار آن نگارین یارب چه شاهداست و آن زلف وخال مشکین یارب چه شاهداست مخمور نرگسش را در بزم نیکویی سنبل حریف و نسرین یارب چه شاهداست ترکانه چشم مستش بگشاده است کفر وز غارت دل و دین ی...
من گرد سر کوی تو از بهرتو گردم بلبل ز پی گل بکنار چمن آید بشکست دلم در شکن زلف مبادا کز چشم بدی برشکن او شکن آید
یکدل چه کند هزار جانبازی کرد خون گشت ز درد تو و دمسازی کرد بسیار بکوشید نهان داشت غمت بوی جگر سوخته غمازی کرد
آنچه بر من ز دل و دلدار است چون دهم شرح که بس بسیار است گر تن است از در او محروم است ور دل است از بر من آوار است حالش از هر که به پرسم گوید که خبر دارم از او بر کار است عملی یافت د...
ای بنده ی لب تو لب آبدار می گلگونه کرده عکس رخت بر عذار می تخت هوس نهاده رخت بر بساط گل رخت خرد فکنده لبت در جوار می چون صبح جامه چاک زده غنچه حباب پیش نسیم زلف تو بر جویبار می در ...
شبگیر و تنها می روی ای شمع دل ها تا کجا دانم بر ما می روی اینک تو با ما تا کجا دیبای رخ پرداخته زلفین مشکین آخته بر تبت و چین تاخته زان مشک و دیبا تا کجا با ماه عنابی شفق یا خط کاف...
زهی چتر قمر طرف کلاهت به غلطاق سحر زلف سیاهت غلامی را قبا کوتاه کرده هزاران خسرو صاحب کلاهت اگر زلفت بجنباند نسیمی شود بر جان خون آلود آهت به بزم اختران شو تا ببینی فلک مسند نهد بر...
هرکه عشقت خرید جان بفروخت و آن خریدن بدو جهان بفروخت در هوای تو دل قفس بشکست ز قفس بگذر آشیان بفروخت هر که نام تو خواست برد نخست بر مراد و ادب زبان بفروخت وان که یک روز شد معامل تو...
نیم شبان دلبرک نیم مست بهر صبوحی ز برم چست جست زلف کمابیش تر از جام خورد صدره بسا بیشتر از زلف دست بانگ برآورد به شادی که کو آنکه طلسم در غم او شکست بستد از او جام به بالین من تنگ ...