شمارهٔ ۲۳ - فخریه
گره گشای سخن خامه توان من است خزانه دار روان خاطر روان من است کشید زین من این دیزه هلال رکاب از آنک شهپر روح القدس عنان من است کنار و آستی کان چو بحر پر در شد که در ولایت معنی گدای...

اثیرالدین ابوالفضل محمد بن طاهر اخسیکتی معروف به اثیر اخسیکتی (زادهٔ سال نامعلوم در اخسیکت، درگذشته به سال ۶۰۹ هجری قمری در خلخال) از شاعران مشهور سدهٔ ششم هجری است. اثیر در شهر اخسیکت زاده شد که در قرن ششم یکی از شهرهای آباد ماوراءالنهر در منطقهٔ فرغانه در شمال رود سیحون بودهاست. اثیر سخنوری را در همانجا آغاز کرد. با حملهٔ ترکان غز و زوال دولت سنجری و پریشانی خراسان که خود از آن با عنوان «وحشت خراسان» یاد میکند، نواحی شرقی ایران را ترک گفت و به نواحی غرب و شمال غرب ایران روی آورد. نخست در همدان به دربار غیاثالدین محمد بن ملکشاه سلجوقی (۵۵۵ ه.ق) پیوست و سالهای متمادی او و جمعی از وزیران و امیران دربارش را مدح گفت. در لشکر غیاثالدین محمد، با علاءالدین عربشاه (۵۸۴ ه.ق) حاکم کُهستان آشنا شد. عربشاه شعر اثیر را پسندید و او را نواخت. اثیر مدت زیادی از عمر خود را به تفاریق در همدان و کُهستان در دستگاه عربشاه بود. اثیر اخسیکتی با شاعران بزرگ همعصر خود همچون خاقانی شروانی، نظامی گنجوی، رشید وطواط، مجیر بیلقانی و ظهیر فاریابی مراودات و معارضاتی داشتهاست. اثیر بعضی از قصاید خاقانی را جواب گفته و پایه خود را بالاتر شمرده است. همچنین حکایتی در مورد ملاقات این دو شاعر در دست است که کمابیش بوی افسانه دارد. نویسندگان معاصر اثیر، به رقابت میان او و مجیر بیلقانی اشاره کردهاند. اثیر، یکجا در یکی از اشعارش مجیر را دزد شعر خود خوانده است: «از برای خدای خواجه مجیر/ کاروانهای شعر من چه زنی؟». رقابتهای شعری اثیر اخسیکتی و مجیر بیلقانی گاه باعث کدورت ممدوحین ایشان، قزل ارسلان و محمد جهان پهلوان، که برادر بودند، نیز میشد. دیوان اشعار اثیر از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان (بر اساس تصحیح دکتر رکنالدین همایون فرخ منتشر شده به سال ۱۳۳۷ هجری شمسی) در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
گره گشای سخن خامه توان من است خزانه دار روان خاطر روان من است کشید زین من این دیزه هلال رکاب از آنک شهپر روح القدس عنان من است کنار و آستی کان چو بحر پر در شد که در ولایت معنی گدای...
ازفلک آن ماه کون آمده است یا پری از پرده برون آمده است صبر من از هیچ کم آید از آنک حسن وی از بیش فزون آمده است چاه نگونسار زنخدانش را چشمه ی حیوان ز درون آمده است آب کره بسته ببین ...
نهاد طبع لطیفت چه گوهری است کزو هزار دریا در لحظه یی همی زاید روان بمجلس مانوس او بیاراید بصر بطلعت میمون او بیاساید خرد چسان کمر عشق برمیان بندد عروس فکرت او چون نقاب بگشاید بر اس...
حاشا که ز دل مهر تو آسان برود وان عشق گران خریده ارزان برود ای از بر من نرفته مهر تو مرا با شیر فرو شده ست با جان برود
در گلشن ایام نسیمی ز وفا نیست در دیده افلاک نشانی ز حیا نیست بر خوانچه مینای فلک خود همه قرص است و آن هم زپی گرسنه چشمان چوما نیست پنهای فلک حبر ندارد که به تحقیق بر مایده او به جز...
کار ستمت به جان رسیده است این کارد به استخوان رسیده است آهی که جهان به هم برآرد از دل به سر زبان رسیده است در وعده تو نمی رسم من دریاب که وقت آن رسیده است بر چهره ببین قطار اشکم از...
زهی دست بیضات چون تیغ خورشید جهان را شده نیک از او حالت بد قلم وار دادی زبان خرد را چو دفتر نشان کردم این بر دل خود نه همچون دوات سیه کاسه مانم سپیدی چرا میکنم همچو کاغذ
خاک قدم تو آب خورشید برد باد سخطت کلاه جمشید برد هر دست که چوگان قبول تو گرفت از کل وجود گوی امید برد
یک ره به نشمری که جهانی مشمر است ملک از برادرت به مصیبت برادر است چتر سیاه غمزده در هجر و ماتم است تیغ کبود نم زده در شرم افسر است هم خطبه زار مانده ز هجران کرسی است هم سکه روی کند...
یارب آن روی است با آن زیب و کشی یا مه است چشمه آب حیاتش در زنخدان یا چه است از رخ آیینه فامش نیم عکسی بیش نیست اینکه بر پیشانی خورشید و رخسار مه است زلف کوتاهش جهانی جان به غارت بر...
شها زهره گر جز ببزمت سراید دف و بر بطش هر دو ناساز گردند وگر آفتابت سپر کش نگردد در او ذره ها ناوک انداز گردند اثیر است و اقبال هر دو بدین در چگویی در آیند یا باز گردند
این بس که ز چشم من گهر خواهد چید آن کز قدمت نثار برخواهد چید یک خنده ز دست لب شیرین روزی تا حشر هنوز جان شکر خواهد چید
ای خرد را خاک درگاه تو اکسیر نجات خوانده حق برخطه عالم تو را اقضی القضات در دبیرستان عزم و حزم تو تشبیه طبع باد را تعلیم سیر و کوه را درس ثبات نیست بی طغرای تو نافذ قضا را یک مثال ...
یک امروزت سر من چاکرت هست چه گویی این لطافت در سرت هست مرا گر داده ای صدبار دانم کز آن باری هزار دیگرت هست بدین معنی تو باکس برنیایی که از من نازنین تر در برت هست گدایی هم بباید چش...
جمشید رکابا تویی آن شاه که امرت از سنگ سیه ناقه صالح بدر آرد گر گلبن فردوس خورد آب خلافت برجای گل تازه شتر خار بر آرد او بار بیک رقص شتر بگسلد از هم هر کار که بدخواه تو در یکدگر آر...
دست تو کزو گنج گهر می زاید بحری است که یک دم از سخا ناساید وز باد سماع اگر بجنبد شاید کز جنبش باد بحر در موج آید
اقتدارش رایت خورشید بر گردون زده است بارگاهش خیمه جمشید بر هامون زده است خاک درگاهش چو عقد گلستان از باد صبح آتش اندر آبروی لولوی مکنون زده است طرف حکم اوست هر در شب افروزی که صنع ...
محرم عشق را حکایت نیست همره راز تو روایت نیست گرچه آهنگ خون من داری آه را زهره شکایت نیست نوک مژگانت ناوکی آهینحت هیچکس را از او سعایت نیست روی تو هر صفی نزد که بر او سرنگون صد هزا...
بخدایی که روی بند عدم امرش از چهره جهان بگشاد باد لطفش بباغ رحمت در بید امید را زبان بگشاد عقد های جواهر و اعراض از دل کان کن فکان بگشاد هیبتش عقل را زبان بربست رحمتش عجز را دهان ب...
در بند تو بی وفا ست دل چه توان کرد بر روی تو مبتلا ست دل چه توان کرد اقبال دو کون عرض کردیم بر او جز محنت دل نخواست دل چه توان کرد
مرا دلی است زصد گه نهاده بر ره حاج بباجشان شده لکن طمع نداشته باج شکر شکسته ز مقلان غنچه بویا سپر فکنده ز پیکان غنچه غناج به پرده دار صبا داده جان که باز افکن جلال هودج آن ناقه ضعی...
هنگامه ی خورشید ز رخسار تو بشکست بازارچه سرو ز رفتار تو بشکست هر تعبیه لطف که در تازه گلی بود قدرش زرخ زر تو برتار تو بشکست هر رونق و ناموس که هر لعل و گهرداشت با قاعدد لعل گهربار ...
خسرو دشمن شکن که صورت فتحش در سر تیغ جهانگشای توان دید با سخطش صولت عقاب توان یافت در نظرش سایه همای توان دید هندوی شب را ز گرد طره چترش بر صدف ماه مشک سای توان دید زین سوی مدح وی ...
صد پاره وجود را فرو بیخته اند تا مثل تو صورتی برانگیخته اند سبحان الله ز فرق سر تا پایت در قالب آرزوی من ریخته اند