شمارهٔ ۱
شمع آمد و گفت هر دم آتش بیش است وامشب تنم از گریه به روز خویش است گر میگریم به زاری زار رواست تا غسل کنم که کشتنم در پیش است
۱۰۱ شعر از عطار نیشابوری
شمع آمد و گفت هر دم آتش بیش است وامشب تنم از گریه به روز خویش است گر میگریم به زاری زار رواست تا غسل کنم که کشتنم در پیش است
شمع آمد و گفت شخصم آغشته که بود بود ای عجب از آتش سرگشته که بود با آتش سرکشم اگر بودی تاب بازم نشدی ز تاب این رشته که بود
شمع آمد و گفت سخت کوشم امشب وز آتش دل هزار جوشم امشب دی شیر ز پستان عسل نوشیدم شیر از آتش چگونه نوشم امشب
شمع آمد وگفت جان من میببرند وز من همه دوستان من میببرند ناگفتنیی نگفتهام در همه عمر پس از چه سبب زبان من میببرند
شمع آمد وگفت در دلم خون افتاد کز پرده ز بیم سوز بیرون افتاد من در هوس آتش و کس آگه نیست تا در سر من چنین هوس چون افتاد