رباعی شمارهٔ ۷۸
ای خواجه اگر کار به کامت نبود یا خطبه جاوید به نامت نبود خوش باش و مخور غصه که گر دار جهان ملکت شود از حرص تمامت نبود

افضل الدین محمد بن حسین بن محمد مَرَقی کاشانی معروف به بابا افضل ( زاده نیمۀ اول قرن شش، فوت حدود ۶۱۰ ه.ق.)، فیلسوف و حکیم بزرگ ایرانی است که تعداد زیادی رباعی به او نسبت داده شده است. از جزئیات زندگی او تقریباً هیچ چیز روشنی در دست نیست، بر اساس قراین در اوایل قرن هفت مقارن حملۀ سراسری چنگیز به ایران زمین، بابا افضل در سنین پیری بوده است. خواجه نصیرالدین توسی گفته است که شخصی به نام کمال الدین محمد حاسب که از شاگردان بابا افضل کاشانی بوده است در روزگار نوباوگی خواجه نصیر ( زادۀ ۵۹۷ ) به دیار آنها ( توس ) افتاده است وخواجه نصیر برای یادگیری ریاضی پیش وی می رفته است. نسخه های خطی نوشته های فلسفی بابا افضل در کتابخانههای ایران و جهان به نسبت زیاد است. نوشتههای فلسفی او کوتاه است و بیشترین آنها به زبان فارسی و تعدادی هم به زبان عربی است و بعضی از نوشتههای عربی خود را به خواهش دوستان و مریدان به فارسی برگردانده است. نوشتههای فارسی او به زبانی روان و سلیس نوشته شده است. بابا افضل در نوشته های فلسفی خود اصطلاحات نوین فلسفی ابداع کرده است. هم چنین تعدادی از نامههای او در زمینۀ فلسفه به جای مانده است. برخی از نوشتههای فلسفی بابا افضل جداگانه و پراکنده چاپ شده بود تا آنکه آقای مجتبی مینوی با همراهی آقای یحیی مهدوی، مصنفات بابا افضل را در دو جلد در سالهای ۱۳۳۱ و ۱۳۳۷ با تصحیح علمی - پژوهشی در انتشارات دانشگاه تهران منتشر کرد. در جلد دوم این مجموعه، تعداد ۱۹۲رباعی، ۷ غزل و ۳ قصیده درج شده است که مستند است. هر چند شهرت بابا افضل در حوزۀ فلسفه است ولی در حوزۀ ادبیات رباعی های بابا افضل آوازۀ بلند بالایی داشته اند، در لابه لای جُنگ ها و سفینه ها تعداد زیادی رباعی به بابا افضل منتسب شده است که یقیناً اکثریت آنها از او نیست. در دوران جدید، اولین بار، به دستور مخبرالدوله، اولین وزیر تلگرافخانه، رباعی های بابا افضل گردآوری شده و به خط خوش نستعلیق نگارش یافته است. این کتاب حدود ۴۰۰ رباعی در بر دارد و در شعبان ۱۳۱۹ قمری پایان یافته و نسخهای از آن در کتابخانۀ مجلس به شمارۀ ۳۹۶/ ۵۵۰۱ موجود است. آقای سعید نفیسی، در سال ۱۳۱۱ شمسی، رباعی های بابا افضل را چاپ کرده است که حاوی ۴۸۳ رباعی است که به اذعان خود نفیسی تعداد زیادی از آن رباعی ها به شاعران دیگر هم منتسب هستند. در سال ۱۳۵۱ چهار تن به نام های آقایان مصطفی فیضی، حسن عاطفی، عباس بهنیا و علی شریف ( گویا همه از فرهنگیان کاشان) کتابی را چاپ کردند و اسم آن را گذاشتند دیوان بابا افضل ( تا آن تاریخ بابا افضل دیوان نداشت)، در آن دیوان۶۸۷ رباعی و چند غزل و قصیده گردآوری شده است که بسیاری از آنها از بابا افضل نیست. تنافر اندیشۀ زمینهساز رباعی های گرد آمده در این مجموعه بسیار زیاد است و آشکارا نشان می دهد که این همه شعر های متنافر نمیتواند از یک شاعر یگانه و آن هم بابا افضل باشد. اندیشههای بابا افضل در نوشتههای فلسفی او کتبا وجود دارد و میتواند معیار سنجش رباعی های منتسب به او باشد. مجموعهای که در اینجا برای گنجور تهیه شده است اشعاری است که ازجلد دوم مصنفات بابا افضل چاپ مجتبی مینوی استخراج شده و به فرمت گنجور تایپ گردیده است. کتابها و نوشته های فلسفی که از بابا افضل به جای مانده است : ۱) مدارج الکمال ، که عنوان دیگر آن گشایش نامه است. ۲) ره انجام نامه ۳) ساز و پیرایۀ شاهان پرمایه ۴) رسالۀ تُفّاحه ۵) عَرْض نامه ۶) جاودان نامه ۷) ینبوع الحیاة ۸) رسالۀ نفس ارسطو طالس ۹) مختصری در حال نفس ۱۰) رساله در علم و نطق ( منهاج مبین ) ۱۱) مبادی موجودات نفسانی ۱۲) ایمنی از بطلان نفس در پناه خرد ۱۳) نوشتههای پراکنده ( تا ۳۶ نوشتۀ کوتاه شمرده شده است) ۱۴) نامهها و پاسخ پرسش ها ( ۷ نامه شمرده شده است) علاوه بر آن ها کتابها و نوشته هایی به او منتسب هستند که محققان انتساب آنها درست نمی دانند. اشعار بابا افضل، به همت جناب «الف. رسته» در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ای خواجه اگر کار به کامت نبود یا خطبه جاوید به نامت نبود خوش باش و مخور غصه که گر دار جهان ملکت شود از حرص تمامت نبود
درویش کسی بود که نامش نبود گامی که نهد مراد و کامش نبود در آتش فقر اگر بسوزد شب و روز هرگز طمع پخته و خامش نبود
گر بر فلکی به خاک باز آرندت ور بر سر نازی به نیاز آرندت فی الجمله حدیث مطلق از من بشنو آزار مجوی تا نیازارندت
هر دیده که او عطای حق دیده بود سر تا قدمش ز نور حق دیده بود زنهار تو دید هر کسی دیده مخوان آن دیده بود که حق در او دیده بود
ای ذات منزهت مبرا ز وجود بر خاک در تو کرده ارواح سجود چون قطره شبنم است بر برگ گلی از راه عدم هر آن چه آید به وجود
ای ذات تو سر دفتر اسرار وجود نقش صفتت بر در و دیوار وجود در پرده کبریا نهان گشته ز خلق بنشسته عیان بر سر بازار وجود
هر گه که دلم با غمت انباز شود صد در ز طرب بر رخ من باز شود به زان نبود که جان فدای تو کنم تیهو چو فدای باز شود باز شود
تا دل ز علایق جهان حر نشود هرگز صدف وجود پر در نشود پر می نشود کاسه سرها از عقل هر کاسه که سر نگون بود پر نشود
از رفته قلم هیچ دگرگون نشود وز خوردن غم به جز جگر خون نشود هان تا جگر خویش به غم خون نکنی هر ذره هر آن چه هست افزون نشود
رو دیده بدوز تا دلت دیده شود زان دیده جهان دگرت دیده شود گر تو ز سر پسند خود برخیزی احوال تو سر به سر پسندیده شود
می زن نفسی کاین دم از او می زاید وین دم دم ماست گر تو را می شاید گر در یابی زنده بمانی جاوید ور نه دم ماست هم به ما می آید
سیر آمده ای ز خویشتن می باید برخاسته ای ز جان و تن می باید در هر منزل هزار بند افزون است زین گرم روی بند شکن می باید
رو خانه برو که شاه ناگاه آید ناگاه به نزد مرد آگاه آید خرگاه وجود را از خود خالی کن چون پاک شود شاه به خرگاه آید
باشد که ز اندیشه و تدبیر درست خود را به در اندازم از این واقعه چست کز مذهب این قوم ملالم بگرفت هر یک زده دست عجز بر صحبت سست
ای از همه آزرده بی آزار گذر وای مست فریب بوده هشیار گذر آرامگه نهنگ مرگ است دهنت بر خوابگه نهنگ بیدار گذر
یا رب ز کرم بر من دل ریش نگر وی محتشما بر من درویش نگر خود می دانم لایق درگاه نی ام بر من منگر بر کرم خویش نگر
ای از تو فتاده عالمی در شر و شور فارغ شده غنی و مردم همه عور تو با همه در حدیث و گوش همه کر تو با همه در حضور و چشم همه کور
زنهار در آن کوش که در زیر سپهر با هیچ کس ات هیچ نپیوندد مهر تا بو که از این هزاهزکون و فساد بیرون شدنیت زود بنماید چهر
عمر از پی افزون زر کاسته گیر صد گنج زر از رنج تن آراسته گیر پس بر سر آن گنج چو بر صحرا برف روزی دو سه بنشسته و برخاسته گیر
دانی که چرا زنند این طبلک باز تا گم شده گان به راه باز آیند باز دانی که چرا دوخته اند دیده باز تا باز به قدر خود کند دیده فراز
در هستی کون خویش مردم ز آغاز با خلق جهان و با جهان است انباز وآنگه ز جهان و هر چه هست اندر وی آگه شود و همه به او گردد باز
تاریک شد از هجر دل افروزم روز شب نیز شد از آه جهان سوزم روز شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم اکنون نه شبم شب است نه روزم روز
ای خواجه تو خود چه دیده ای باش هنوز زین ره به کجا رسیده ای باش هنوز زآن جرعه کز آن سپهر سرگردان شد یک قطره تو کی چشیده ای باش هنوز
تا کی باشی ز عافیت در پرهیز با خلق به آشتی و با خود به ستیز ای خفته بی خبر اگر مرده نه ای روز آمد و رفت تا به کی خسبی خیز