شمارهٔ ۱۱۶ - میرزا طاهر تنکابنی
ای دربغا میرزا طاهر که بود فضل و تقوی را جناب او مناص مدرسش دایم به درس و بحث گرم مجلسش یکسر به اهل فضل غاص بود ثابت مدت پنجاه سال منت استادیش بر عام و خاص توشه گیر از خلق نیکویش ع...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
ای دربغا میرزا طاهر که بود فضل و تقوی را جناب او مناص مدرسش دایم به درس و بحث گرم مجلسش یکسر به اهل فضل غاص بود ثابت مدت پنجاه سال منت استادیش بر عام و خاص توشه گیر از خلق نیکویش ع...
رفت از ایران قوام سلطنه زانک پهنه کوچک بد و نبرد بزرگ روی ازین ره بتافت زيرا بود راه باريک و ره نورد بزرگ پاره شد نسخه پزشک آری خسته بود این مریض و درد بزرگ او نگنجید در عمل که بدن...
بوی خون ای باد از طوس سوی یثرب بر با نبی برگو از تربت خونین پسر عرضه کن بر وی کز حالت فرزند غریب وان مصیبت ها آیا بودت هیچ خبر هیچ دانی که چه بودست غریبان را حال یا چه رفته است غری...
به شهر ری شدم از دشت خاور بدیدم کار ملک و کار کشور بدیدم کشوری خالی ز مردم همه دیوان فتاده یک به دیگر دگرگونه شده کار ولایت نه مهتر مانده بر جای و نه کهتر نه دیوان مانده و نه کار د...
شاد باش ای وثوق دولت و دین که تو را روزگار کرد بزرگ گر مهمات سخت ییش آید سهل گیرش که شد نبرد بزرگ کارهای بزرگ و صعب و درشت رخ نماید چو گشت مرد بزرگ کاین مثل یادگار پیشین است هر کرا...
به هر سخن که شنیدی گمار دل زنهار که آیتی است سخن از مهیمن ذی الطول به قول خویش عمل کن مباش از آن مردم که قولشان بود اندر مثل برابر بول به حول و قوه کس کار خویشتن مسپار به خویش تکیه...
ای خامه دوتا شو و به خط مگذر وی نامه دژم شو و ز هم بر در ای فکر دگر به هیچ ره مگرای وی وهم دگر به هیچ سو مگذر ای گوش دگر حدیث کس مشنو وی دیده دگر به روی کس منگر ای دست عنان مکرمت د...
رقم قتل ما به دست حبیب چون مخالف نداشت شد تصویب خامشی به ز مجلسی که در آن نیست یک تن سخن شناس و لبیب خویشتن را میان خیل خران خر نسازد به حکم عقل ادیب گورخر را چه حاجت بیطار بدوی را...
آیین جهان طبل جفا کوفتن است خایسک بلا بر سر ما کوفتن است این کشتن و این کشته شدن مردان راست کانجا که زنست رقص و پا کوفتن است
دوش در انجمن رأی فروشان یک تن آدمیزاده دانا به نصیحت برخاست گفت کای باشرفان رأی به کس مفروشید که به آیین شرف رأی فروشی نه رواست رأی خود را به خردمند وطنخواه دهید که وطنخواه خردمند ...
پادشه ملک ستان داریوش چون که بپرداخت ز بنگاه شوش تاخت سوی پارس به عزت سمند تا کند از سنگ بنایی بلند تافت عنان بر طرف مرودشت یک تنه بر پایه کوهی گذشت پایگهی دید بلند و فراخ جایگه دخ...
کند از جا عاقبت سیلاب چشم تر مرا همتی یاران که بگذشته است آب از سر مرا آتشی سوزنده ام وین گیتی آتش پرست هر زمان پنهان کند در زیر خاکستر مرا از تف سوزنده آهم گرم بگدازد چو موم گر نه...
دادم دو پسر خدای و سه دختر هر پنج بزاده از یکی مادر هوشنگی و مامی و ملک دختی چارم پروانه مهرداد آخر امید که زندگی کنند این پنج نه چون دو پسر که مرد و یک دختر هوشنگ به هشت سالگی باش...
هرکه خواهدکه ادیبی کند از روی کتاب زو فراوان غلط و تصحیف افتد به کلام آن که خواهدکه طبابت کند از روی کتاب از طبابتش همه ساله بمیرند انام و آن که خواهد که منجم شود از روی کتاب اختلا...
حاجی قیطونی از زیتون بی معنای تو معده ام فاسد شده همرنگ زیتون ریده ام از پنیر شورت ای حاجی مزاحم گشته یبس دور از ریش سفیدت همچو قیطون ریده ام
چیست آن جنبده والاگهر گوهرش از آب و آتش جسته فر زاده خورشید و هم پیمان خاک گاه چون مریخ و گاهی چون قمر هر زمان رنگی پذیرد در جهان گه سیه گه سرخ گه رنگ دگر جانورکردار جنبانست و هست ...
همای فضیلت همایی که او را دعاها پی راحت جان فرستم قناعت به گلدان گل کرد و اینک به تشویر گل زی گلستان فرستم به شرم اندرم کز سر ساده لوحی گلی مختصر سوی رضوان فرستم چه پوزش گزارم که ش...
روز آدینه ببستیم ز ری رخت سفر بسپردیم ره دیلم و دریای خزر بر بساطی بنشستیم سلیمان کردار که صبا خادم او بود و شمالش چاکر به یکی پرش از دشت رسیدیم به کوه به دگر پرش از بحر گذشتیم به ...
به گلگشت جنان گل می فرستم به رضوان شاخ سنبل می فرستم به هندستان فضل و خلر علم می و موز قرنفل می فرستم ستاک نرگس وشاخ بنفشه به ساری و به آمل می فرستم حدیث خوش به قمری می سرایم سرود ...
حدیث عهد و وفا شد فسانه درکشور زکس درستی عهد و وفا مجوی دگر به کارنامه من بین و نیک عبرت گیر که کارنامه احرار هست پر ز عبر من آن کسم که چهل ساله خدمتم باشد بر آسمان وطن ز آفتاب روش...
ای زده زنار بر ز مشک به رخسار جز تو که بر مه ز مشگ برزده زنار زلف نگونسارکرده ای و ندانی کو دل خلقی ز خویش کرده نگون سار روی تو تابنده ماه بر زبر سرو موی تو تابیده مشگ از برگلنار چ...
من با تو حق صحبت دیرینه داشتم گنجی نهان ز مهر تو در سینه داشتم با دوستان خواجه مرا بود دوستی وز دشمنان خواجه به دل کینه داشتم در شادی و مصیبت و در عزل و در عمل با خواجه حشر شنبه و ...
چیست آن سرو نارسیده به بار بردمیده ز ایزدی گلزار در بهار است چون به گاه خزان در خزان است چون به گاه بهار خود بود سروبن ولی بینی برسرش سروهای خوش رفتار سرو را آب سرفرازکند وین خوداز...
به صاحبقرانیه جزء وزیران نشستم ولی یک قران هم ندارم بجز ملک و مکنت به جز کید و حیلت ز دیگر وزیران جوی کم ندارم به نزد گروهی است حرمت به ثروت ولیکن من آن را مسلم ندارم از این روی در...