شمارهٔ ۱۶۴ - جواب روزنامه انگلیسی شرق نزدیک
گویند مرکز وطن ما بود خراب از بس فساد و خدعه در آنجا گرفته جای انکار ازین فساد نداریم و روشن است تاربکی و خرابی این ملعنت سرای لیکن خدا گواست که در مهد عافیت پاک و نجیب و راد بپرور...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
گویند مرکز وطن ما بود خراب از بس فساد و خدعه در آنجا گرفته جای انکار ازین فساد نداریم و روشن است تاربکی و خرابی این ملعنت سرای لیکن خدا گواست که در مهد عافیت پاک و نجیب و راد بپرور...
تمرتاشا ز بی مهریت زارم زچون تودوست ازخودشرمسارم فرامش کرده ای جاناکه عمریست تو را از جان و از دل دوستارم حضور شه ز یاران غافلت کرد خصوص از من که یاری پایدارم اگر تو دوستی رحمت به ...
برخیزم و زندگی ز سر گیرم وین رنج دل از میانه برگیرم باران شوم و به کوه و در بارم اخگر شوم و به خشک و تر گیرم یک ره سوی کشت نیشکر پویم کلکی ز ستاک نیشکر گیرم زان نی شرری به پاکنم وز...
ویحک ای مرغ آسمان پیمای از بر بام آسمانت جای تو همایی که گفته اند از پیش که هما آیتی بود ز خدای میغ پیکر یکی هیونی تو سر میغ سیه سپرده بپای سایه افکن به ما که سایه تو بس مبارک بود ...
افسرا قطعه تو را خواندم که ز میخ رهی دژم گشتی از کی ای خواجه با ا بات الضیم هم ترازو و هم قدم گشتی تو نبودی که چون دگر یاران با رضا یار و هم قسم گشتی میخ چو ایستاد و در بر زور خم ن...
غم زمانه به سختی گرفته دامانم ز بی وفایی این بخت سست پیمانم ببسته بود به من بخت این چنین میثاق که من بخوابم و اوخود بود نگهبانم کنون بخفته مرا بخت و من چو مشتاقان نشسته بر سر او لا...
تا بر زبر ری است جولانم فرسوده و مستمند و نالانم هزلست مگر سطور اوراقم یاوه است مگر دلیل و برهانم یا خود مردی ضعیف تدبیرم یا خود شخصی نحیف ارکانم یا همچو گروه سفلگان هر روز از بهر ...
دوش گفتم به دست غیب وکیل کای مثل در بلند فی بادی در کمیسیون خارجه بنویس نام این بنده را به استادی داد پاسخ سفید خواهم داد که چنین است شرط آزادی گفتمش مایه تعجب نیست تو همیشه سفید م...
ای تازی ترک معنوی از چه شدی وی ترک محقق نبوی از چه شدی ور بودی ترک و بعد سید گشتی ای سید ترک کسروی از چه شدی
دل من شرح غم یار مکن گو نکنم آتش عشق پدیدار مکن گو نکنم بره انده و تیمار مرو وین تن من بسته انده و تیمار مکن گو نکنم گر مرا خسته وبیمار نخواهی کردن شرح آن نرگس بیمار مکن گو نکنم پن...
گر هیچ دلم راز به یاران بگشودی مردم زتهیدستی من واقف بودی استغنا جستم من و مستغنی گشتند ورنه غم من بر غم یاران بفزودی شرم آبروی بنده نگهداشتی و کس از من سخنی جز به مدارا نشنودی ور ...
فتنه ها آشکار می بینم دست ها توی کار می بینم حقه بازان و ماجراجویان بر خر خود سوار می بینم بهر تسخیر خشک مغزی چند نطق ها آبدار می بینم جای احرار در تک زندان یا به بالای دار می بینم...
عشقت آتش به دل کس نزند تا دل ماست کی به مسجد سزد آن شمع که در خانه رواست به وفایی که نداری قسم ای ماه جبین هر جفایی که کنی بر دل ما عین وفاست اگر از ربختن خون منت خرسندی است این نه...
برخاست خروس صبح برخیز ای دوست ز انگور بگیر خون و ده در رگ و پوست عشق من و تو قصه مشت است و درفش جور تو و دل صحبت سنگ است و سبوست
خلیل زاده آزاده ای که دیرگهیست که حسنت از رخ چون برگ ارغوان پیداست در آشکار و نهان کام دل بجو ز جهان که خوبروی جهانی تو تا جهان پیداست سرین نرم تو از امتحان برآمده خوب خود امتحان چ...
ای که در هر نیکویی آراسته یزدان تو را جمله داری خود چه گویم این تو را یا آن تو را کرده یزدانت همی انباز با حور بهشت وانچه بخشد حور را بخشیده صدچندان تو را درکنار خویشتن پرورده رضوا...
ای از برما به خشم رفته رخ بی سببی زما نهفته ما را گنهی به جز وفا نیست بهر چه تو را هوای ما نیست آخر نه من و تو یار بودیم بر عهد هم استوار بودیم بهر چه ز ما گسستی ای دوست در بر رخ د...
گر به آزادی زبان بودی کار آزادگان روان بودی وگر این سفلگی سخن گفتی مردم سفله بی نشان بودی چه شدی فضل اگر بدی ارزان چه شدی جهل اگر گران بودی چه شدی گر حقایق پنهان بر خلق جهان عیان ب...
روز بگذشت و شب تیره بگستردادیم مسند از حجره به ایوان فکن ای نیک ندیم باده روشن نیک است همه وقت و سماع ویژه اکنون که شب تیره بگسترد ادیم گل اگر چند نمانده است فزون لیک هنوز مادرگلبن...
زلفت از مشگ خط آراید بر صفحه سیم تا بدان چشم تو را فتنه نماید تعلیم فتنه آموزی مگذار بر آن زلف سیاه وآن خط مشگین مپسند برآن صفحه سیم روی تو ماهی سیم است بر او خط چه نهی کس به عمدا ...
سینه خویش کن فراخ و سترگ وندر آن جای ده دلی هنری باز مانی ز کارهای بزرگ گر به هر کار خرد درنگری
آقای جلیل بی جلالی و فری از مردمی و مهر و وفا بی خبری ای کاشی نوخاسته بر خوبش مبال کز کاشی نو ساخته بی قدرتری
زهی به کعبه شرافت فزای رکن و حطیم زهی مقام تو فخر مقام ابراهیم زهی حریم تو چون کعبه لازم الاکرام زهی وجود تو چون قبله واجب التعظیم زهی بلندتر اندر همم ز چرخ بلند زهی عظیم تر اندر ش...
ما فقیران که روز در تعبیم پادشاهان ملک نیمشبیم تاجداران شامل البرکات شهریاران کامل النسبیم همه با فیض محض متصلیم همه با نور پاک منتسبیم همه دلدادگان پاکدلیم همه تردامنان خشک لبیم ا...