شمارهٔ ۱۹۴ - سردسیر درکه
چون اوج گرفت مهر از سرطان بگشاد تموز چون شیر دهان شد خشک به دشت آن سبزه خرد شد پست به کوه آن برف کلان شد توت سپید و انگور رسید وان توت سیاه آمد به دکان شد گرم هوا شد تفته زمین زبن ...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
چون اوج گرفت مهر از سرطان بگشاد تموز چون شیر دهان شد خشک به دشت آن سبزه خرد شد پست به کوه آن برف کلان شد توت سپید و انگور رسید وان توت سیاه آمد به دکان شد گرم هوا شد تفته زمین زبن ...
دندان طمع کن که شود درد تو درمان بس درد که درمان شود از کندن دندان دندان چو بفرساید و کاهد ز بنش گوشت ریم آرد و زان زاید جرثومه فراوان جرثومه گه خایش در لقمه درآید واندر عمل هضم پد...
روزی رسد که آید پیکی ز هندوان گوید دهید مژده که آمد خدایگان با فر اورمزد چو خورشید بردمید بهرامشاه کی زاد ارمزد هندوان پویان به پیش لشکر او پیل ها هزار بر پیل سر یکایک بنشسته پیل ب...
دردا که دور کرد مرا چرخ بی امان ناکرده جرم از زن و فرزند و خانمان قانع شدم به عزلت و عزلت ز من رمید بر هرچه دل نهی ز تو بی شک شود رمان بگریختم به عزلت از بیم حبس و رنج هرچند بود عز...
ای صبا رو به جانب تهران دوستان را ز من سلام رسان دوست گفتم ز گفت خود خجلم دوستی رخت بست از طهران همه مانند کبک در دی ماه کرده سرها به زیر برف نهان همه بی معنی اند و ظاهرساز همه دل ...
ای کسروی ای سفیه نادان سرگشته تیه بغی و خذلان بدبخت کسی که چون تو باشد یک عمر به کار خویش حیران منفور به نزد پیر و برنا ملعون بر کافر و مسلمان از روز ازل فکنده ابلیس در قلب تو کارگ...
همی نالم به دردا همی گریم به زارا که ماندم دور و مهجور من از یار و دیارا الا ای باد شبگیر ازین شخص زمین گیر ببر نام و خبر گیر ز یار نامدارا چو رفتم از خراسان به دل گشتم هراسان شدم ...
از خصم کشیدن به وفا جور و جفا برهان نزاکت است و دستور صفا در کشور ما اصل نزاکت این است واویلا وامصیبتا وا اسفا
این شنیدم که تازی ای درویش کف بسودی ز مهر بر سگ خویش زاهدی سگ بدید و آن تازی گفت ای سگ چرا چنین سازی مرد تازی به آب در زد دست گفت شستمش باز و عذرم هست آن پلیدی ز من برفت به آب بر ز...
یقین درم اثر امشو به های های مو نیست که یار مسته و گوشش به گریه های مو نیست خدا خدا چه ثمر ای موذنا کامشو خدا خدای شمایه خدا خدای مو نیست نمود خو نمه پامال و خونبهامه نداد زدم چو ب...
فریاد از این جهان و از این دنیا وین رسم ناستوده نازیبا برباد رفته قاعده موسی و از یاد رفته توصیه عیسی توراه گشته توریه بدعت انجیل گشته واسطه دعوا خلق محمدی شده مستنکر دستور ایزدی ش...
باشدکه پای سفله به گنجی فرو رود زان گنج قیمتی نفزاید لییم را بی قیمت است گرچه به زر برکشی لییم ارزنده است اگر بفروشی کریم را هرگز بهای خر نفزاید به نزد عقل گر برنهی به خر طبق زر و ...
وحشت راه دراز از نظر کوته ماست رخ متاب ای دل از ین ره که خدا همراه ماست نیست اصلا خبری در سر بازار وجود ور همانا خبری هست به خلوتگه ماست جز تو ای عشق اگر ما در دیگر زده ایم جرم بر ...
افسوس که صاحب نفسی پیدا نیست فریاد که فریادرسی پیدا نیست بس لابه نمودیم و کس آواز نداد پیداست که در خانه کسی پیدا نیست
گرت اندر صفت جن و ملک هیچ شک است بین به نادان و خردمند که جن و ملک است مردم نادان بر خاک بماند چون دیو وآن که آموخت خرد همچو ملک بر فلک است از پی مردم عالم همه جا عایله هاست مردم ج...
خوشا بهارا خوشا میا خوشا چمنا خوشا چمیدن بر ارغوان و یاسمنا خوشا سرود نوآیین و ساقی سرمست که ماه موی میان است و سر و سیم تنا خوشا توان گری عاشق و نکویی یار خوشا جوانی با این دو گشت...
به قربان حضور شاهزاده که آیین وفا ازکف نهاده سر نام آوران اعزاز سلطان مهین چشم و چراغ آل خاقان که رای ری نمود ازکشور طوس مرا بنهاد با یک شهر افسوس کنون با شاهدان ری قرین است دلش فا...
همیشه لطف خدا باد یار پاکستان به کین مباد فلک با دیار پاکستان ز رجس شرک به ری شد به قوت توحید همین بس است به دهر افتخار پاکستان سزد کراچی و لاهور قبة الاسلام که هست یاری اسلام کار ...
نامه ات آورد اسکدار علی جان شاد شد از وی دل بهار علی جان یافتم این بنده گرچه از پس ده سال در نظرت قدر و اعتبار علی جان لیک تو بودی مرا ز ساعت اول خوبترین یار و دوستار علی جان در نظ...
ای رخ میمونت آفتاب صفاهان وی به وجود تو آب و تاب صفاهان باز شد از قید ظلم گردن مظلوم تا تو شدی مالک الرقاب صفاهان کرد صفاهان ز عدل پرسش و حق داد ز آیه لاتقنطوا جواب صفاهان دید صفاه...
دل ز دل بردار اگر بایست دلبر داشتن دل به دلبر کی رسد جز دل ز دل برداشتن دلبر و دل داشتن نبود طریق عاشقان یا دم از دل داشتن زن یا ز دلبر داشتن عشق را شهوت چو رهبر گشت عشقی کافر است ...
زین شه نادان امید ملکرانی داشتن هست چون از دزد چشم پاسبانی داشتن کذب و جبن و احتکار و خست و رشوه خوری هیچ ناید راست با تاج کیانی داشتن هیچ نتوان بی فر سیروس و برز داریوش فر دارایی ...
خیز وطعنه برمه و پروین زن در دل من آذر بر زین زن بند طره بر من بیدل نه تیر غمزه برمن غمگین زن یک گره به طره مشکین بند صدگره برین دل مسکین زن یک سخن ز دو لب شیرین گوی صد گواژه بر لب...
جوان بخت و جهان آرایی ای زن جمال و زینت دنیایی ای زن صدف خانه است و صاحبخانه غواص تو در وی گوهر یکتایی ای زن تو یکتا گوهری در درج خانه وزان بهتر که گوهرزایی ای زن تو در عین لطافت ز...