شمارهٔ ۲۷ - در مدح حضرت ختمی مرتبت
ای آفتاب گردون تاری شو و متاب کز برج دین بتافت یکی روشن آفتاب آن آفتاب روشن شد جلوه گر که هست ایمن ز انکساف و مبرا ز احتجاب بنمود جلوه یی و ز دانش فروخت نور بگشود چهره ای و ز بینش ...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
ای آفتاب گردون تاری شو و متاب کز برج دین بتافت یکی روشن آفتاب آن آفتاب روشن شد جلوه گر که هست ایمن ز انکساف و مبرا ز احتجاب بنمود جلوه یی و ز دانش فروخت نور بگشود چهره ای و ز بینش ...
به روزی سخت سرد ازماه اسفند تبم می سوخت چون بر آذر اسفند تنم چون کوره آهنگران بود سرم چون کوهی از آهن گران بود کمردرد وگریپ وضعف بنیه زکم خونی قرین سوء قنیه دل از شوق و لب از گفتار...
دریغا که بگذشت عهد جوانی درآمد ز در پیری و ناتوانی جوانی به راه وطن دادم از کف دریغا وطن رفت و طی شد جوانی وگر بازگردد وطن بار دیگر نیارد جوانی به ما ارمغانی دو ده ساله بودم که آشف...
دمادم در پی عیش و تناسانی است تهرانی ز بغدادی و کوفی نسخه ثانی است تهرانی به هنگام حوادث گر بنای امتحان آید چو پیش لشگر افغان صفاهانی است تهرانی گر ایرانی بود باری خراسانی و تبریزی...
ای برادر تا توانی گیر با آزرم خوی مرد بی آزرم باشد چون زن بسیار شوی غیرت و صدق و امانت کاین سه اصل مردمیست اصلشان ز آزرم خیزد گیر با آزرم خوی هرکه در پیش کسان آزرم خود بر خاک ریخت ...
برخیز ساقیا بده آن جام خسروی تا درکشم به یاد شهنشاه پهلوی شاها به شوکت تو زیانی نمی رسد گر یک نصیحت از من درویش بشنوی بنشین درون قلب رعیت که این مکان ایمن تر است و نغزتر از بزم خسر...
انگلیسا در جهان بیچاره و رسوا شوی ز آسیا آواره گردی وز اروپا پا شوی چشم پوشی با دل صد پاره از سودان و مصر وز بویر و کاپ دل برکنده و در وا شوی باکلاه بام خورده با لباس مندرس کفش پار...
ای لطف خوشت صیقل آیینه شاهی روشن دل تو آینه لطف الهی عالم متغیر صفتت نامتغیر دنیا متناهی هنرت نامتناهی پرورده آن گوهر پاکی که ز اضداد بر پایه جاهش نرسد دست تباهی بر روی مه و مهر کل...
دوش در تیرس عزلت جان فرسایی گشت روشن دلم از صحبت روشن رایی هرچه پرسیدم ازآن دوست مراداد جواب چه به از لذت هم صحبتی دانایی آسمان بود بدانگونه که از سیم سپید میخ ها کوفته باشد به سیه...
اصلاح آشیانه به دست من و تو نیست توفیر آب و دانه به دست من و تو نیست گر کارها به وفق مرادت نشد مرنج چون اختیار خانه به دست من و تو نیست درکارهای رفته مکن داوری کزان جزقصه و فسانه ب...
ماه رمضان و روزه جانا طی شد ایام دف و چنگ و رباب و نی شد آید رمضان باز و همی خواهد رفت وین عمر ندانیم کی آمد کی شد
چو از تدریس فارغ شد دماغم مه خرداد خرم گشت باغم دماغ از درس و بحث علم خسته سر فارغ زمانی نانشسته نکرده ساعتی رفع کسالت شد از فرهنگ کاری نو حوالت حوالت رفت شغلی ناگهانی کسالت بخش و ...
ای آفتاب مشکو زی باغ کن شتاب کز پشت شیر تافت دگرباره آفتاب مرداد ماه باغ به بار است گونه گون از بسد و زبرجد و لولوی دیریاب هم شاخ راز میوه دگرگونه گشت چهر هم باغ را به جلوه دگرگونه...
بگرفتم آفتابه که گیرم ره مبال آژان گرفت راهم و گفتا اجازه نیست گفتم تو تا اجازه فراز آری از رییس من ریده ام به خویش بگفتا که چاره چیست یاران نظر کنید که جز من به روزگار آن کس که بی...
شاهدی کز پی او دیده گریانی نیست نوبهاریست که هیچش نم بارانی نیست گر شبانگه نشود دیده ابری گریان بامدادان به چمن غنچه خندانی نیست الله الله مکن ای ابر چنین سنگدلی کز عطش در دل افسرد...
سختم عجب آید ز خلقت زن کایزد را زین کرده ملتمس چیست دوشیزه به شوهر چو رفت دیگر او را به پسر زادن این هوس چیست زهدان چو شود از جنین گرانبار آن شادی حبلی به هر نفس چیست با آن همه سنگ...
ابرخیس از تفاخر با همر گفت که نتوانی چو من در شعر در سفت من اندر ساعتی صد شعر سازم به سالی چند دفتر می طرازم تو در یک سال گویی یک قصیده چو توکاهل به شعر اندرکه دیده همر گفتش مگر نش...
خشخاش و عسل بهم برآمیخته اند جزوی ز گلاب اندرو ریخته اند پس در ورق زرد گلشن بیخته اند وانگاه به شاخ سروش آویخته اند
وزیر فرهنگ ای جسم فضل و جان ادب کز اصطناع تو معمور شد جهان ادب ز زخم حادثه لطف تو شد حصار هنر به جاه و مرتبه عهد تو شد ضمان ادب ز نیروی خردت سبز مرغزار علوم ز رشحه هنرت تازه بوستان...
گهی با دزد افتد کار و گاهی با عسس ما را نشد کاین آسمان راحت گذارد یک نفس ما را عسس با دزد شد دمساز و ما با هر دو بیگانه به شب از دزد باشد وحشت و روز از عسس ما را گرفتار جفای ناکسان...
آزادی ماست اصل آبادی ما این است نتیجه خدادادی ما آزاد بزی ولی نگر تا نشود آزادی تو رهزن آزادی ما
سکته کرد و مرد ایرج میرزا قلب ما افسرد ایرج میرزا بود مانند می صاف طهور خالی از هر درد ایرج میرزا سعدی ای نو بود و چون سعدی به دهر شعر نو آورد ایرج میرزا از دل یاران به اشعار لطیف ...
خصم بر در ستاده کینه سگال در درون سرای جنگ و جدال هرچه جنگ از درون شود افزون خصم گردن فرازد از بیرون چون عدو در کمین بود زنهار دست از شنعت رفیق بدار دو کبوتر که بال هم شکنند لقمه گ...
گفتی که ممیر وخته مو لبیکمه گفتم هی هی به خدا خوب تو گفتی مو شنفتم ای شیر نر عشق تقلای مو پوچه ای بوده مقدر که به چنگال تو بفتم تا زور دری تیز بزن بازوی صیاد مو کفتر جون سختم و آسو...