شمارهٔ ۳۴ - در وصف آیتالله صدر
رسول گفت گرت دیدن خدای هواست باولیای خدا بین که شان جمال خداست هم اولیا راگر زانکه دید خواهی روی ببین سوی علمای شریعت از ره راست بدین دلیل و بدین حج و بدین برهان درست مظهر روی خدا ...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
رسول گفت گرت دیدن خدای هواست باولیای خدا بین که شان جمال خداست هم اولیا راگر زانکه دید خواهی روی ببین سوی علمای شریعت از ره راست بدین دلیل و بدین حج و بدین برهان درست مظهر روی خدا ...
دیشب آن شوخ چشم پاریسی رقص را پایه نکو برداشت گاه دستی به اشتها افشاند گاه پایی به آرزو برداشت قصه کوته حجاب عفت را ماهرانه ز پشت و رو برداشت ناگهان پای نازکش لغزید بر زمین خورد و ...
خیزید و به پای خم مستانه سر اندازید وان راز نهانی را از پرده براندازند این طرح کج گیتی شایان تماشا نیست شایان تماشا را طرح دگر اندازید ذوق بشریت را این عشق کهن گم کرد عشقی نو و فکر...
با خرقه و تسبیح مرا دید چو یار گفتا ز چراغ زهد ناید انوار کس شهد ندیده است در کان نمک کس میوه نچیده است از شاخ چنار
هر حلقه که در آن زلف دوتاست دام دگری بهر دل ماست بیماری ماست زان چشم دژم تنهایی ما زآن زلف دوتاست باز این چه بلاست ای ترک پسر ای ترک پسر باز این چه بلاست عرضم به تو بود از دست رقیب...
ایرجا رفتی و اشعار تو ماند کوچ کردی تو و آثار تو ماند چون کند قافله کوچ از صحرا می نهد آتشی از خویش به جا بار بستی تو ز سرمنزل من آتشت ماند ولی در دل من بعد عمری دل یاران بردن دل م...
شعر دانی چیست مرواریدی از دریای عقل شاعر آن افسونگری کاین طرفه مروارید سفت صنعت و سجع و قوافی هست نظم و نیست شعر ای بسا ناظم که نظمش نیست الا حرف مفت شعر آن باشد که خیزد از دل و جو...
باد بر آن دو سر طره شبرنگ افتاد حذر ای دل که میان دو سپه جنگ افتاد خط بر آن روی نکو دست تطاول بگشود آه و صد آه که آن آینه را زنگ افتاد خون دل شد عوض باده به کام من مست بس که در ساغ...
دو نفر بچه مقبول قشنگ نام این سنجر و آن یک هوشنگ هر دو هم بازی و هم قد بودند راه یک مدرسه می پیمودند بود سنجر ننر و دردانه باعث زحمت اهل خانه تا کسی حرف به سنجر می زد دهنش کج شده و...
ای عجب این خلق را هر دم دگرسان حالتی است گاه زیبا گاه زشت الحق که انسان آیتی است اندرین کشور تبه گشت آسمانی گوهرم لعل را کی در دل کوه بدخشان قیمتی است وعده باغ وگلستانم مده کاز فرط...
ای زورآور که خون ما خورده پریر وی بسته فرو قماط ما با زنجیر امروز تو کاملی و ما رشدپذیر فردا باشد که ما جوانیم و تو پیر
دوش زندانبان بگشاد در و با من گفت مژده ای خواجه که امروز گل سرخ شکفت ناگهان اشگم از دیده روان شد زیرا یادم از خانه خویش آمد و مغزم آشفت خادمی آمد و از خانه بیاورد خورش مرد زندانبان...
تا به کنج لبت آن خال سیه رنگ افتاد نافه را صدگره از خون به دل تنگ افتاد آن نه خط است برآن عارض پرنقش و نگار رنگ محویست که در دفتر ارژنگ افتاد سیب از آسیب جهان رست که همرنگ تو شد گش...
زاغی می گفت اگر بمیرد شهباز من جای کنم بدست شاهان از ناز بلبل بشنید و گفت کای بنده آز رو لاف مزن با وزغ و موش بساز
سخن بزرگ شود چون درست باشد و راست کس ار بزرگ شد از گفته بزرگ رواست چه جد چه هزل درآید به آزمایش کج هرآن سخن که نه پیوست با معانی راست شنیده ای که به یک بیت فتنه ای بنشست شنیده ای ک...
در سرای شوکت الدوله که بود در عزایش ناله تا چرخ کبود مجلس پر حشمتی تشکیل یافت و از وجود شیخنا تجلیل یافت عالم نحریر و دانای زمان مفتی فحل توانای زمان آن که باشد بزم عرفان را جلیس ب...
آن شمع دل افروز من از خانه من رفت پروای گلم نیست که پروانه من رفت دارم صدف آسا کف خالی و لب خشک تا ازکفم آن گوهر یکدانه من رفت چون باغ خزان دیده ز پیرایه فتادم زبن شاخه پرگل که زگل...
گر نیم شبی مست در آغوش من افتد چندان به لبش بوسه زنم کز سخن افتد صد بار به پیش قدمش جان بسپارم یکبار مگر گوشه چشمش به من افتد ای بر سر سودای تو سرها شده بر باد دور از تو چنانم که س...
پادشاهی را یکی دستور بود کز خط نعمت شناسی دور بود در سیاست خاطری آگاه داشت لیک با بدخواه خسرو راه داشت بود چندان عاصی و بیگانه دوست کش نبود از خلق جز بیگانه دوست او به ظاهرکدخدای خ...
ای ساده دلان زر گرگ حیلت باز با جهد شما سیم و زر آورد فراز چون حب زری ازو نمودید نیاز ناگاه میانتان جدا کرد چو گاز
هرکسی را به بر شاه جهان واسطه ایست بنده را واسطه ای نیست بغیر از کرمت گر ز احسان تو یک عایله معمور شوند به که یک عایله معدوم شوند از ستمت
تا شدم خویگر به رفتن راست چرخ کجرو به کشتنم برخاست راست نتوان سوی بلندی رفت راستی مانع ترقی ماست کوهرو بین که پشت خم دارد گه ز چپ می رود گهی از راست ذروه عز دنیوی کوهی است که همه ن...
نکاهدم بار فزایدم درد نخواهدم یار چه بایدم کرد غبار راهی شدم که گاهی زکوی دلدار برآیدم گرد به هرکجا بخت کشاندم رخت سپهر دوار نمایدم طرد فلک چو بازی به گرم تازی فشاردم خوار ربایدم س...
ابری به خروش آمد چون قلزم مواج بر روی زمین بیخت هزاران ورق عاج گویا فلک امروز بریزد به سر خلق پس مانده آن شیر برنج شب معراج حلاج شدست ابر و زند برف چو پنبه لرزان من ازین حادثه چون ...