شمارهٔ ۴۷ - یکی هست و دو تا نیست
گویند حکیمان که پس ازمرگ بقا نیست ور هست بقا فکرت و اندیشه بجا نیست ما را که برنجیم از این زندگی امروز در سر هوس زیستن و شوق بقا نیست گر زندگی از بهر غم و رنج و عذابست دردی است که ...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
گویند حکیمان که پس ازمرگ بقا نیست ور هست بقا فکرت و اندیشه بجا نیست ما را که برنجیم از این زندگی امروز در سر هوس زیستن و شوق بقا نیست گر زندگی از بهر غم و رنج و عذابست دردی است که ...
اگر تو رخ بنمایی ستم نخواهد شد ز حسن و خوبی تو هیچ کم نخواهد شد برون ز زلف تو یک حلقه هم نخواهد رفت کم از دهان تو یک ذره هم نخواهد شد گرم دو بوسه دهی جان دهم به شکرانه کرم ز خاطر ا...
دل موری میازار ار چه خرد است که خردک نالشی سازد تو را خرد جوانمرگی است قسم مردم آزار اگر کنت است اگر دوک است اگر لرد
ما باده عزت و جلالت نوشیم در راه شرف از دل و از جان کوشیم گر در صف رزم جامه از خون پوشیم آزادی را به بندگی نفروشیم
یکی پادشا خانه زآهن بساخت شبی آتش افتاد و آهن گداخت پژوهش گرفتندکآن از چه بود شراری چنین بی امان از چه بود پس از جهد بسیار بردند راه به دود دل عاجزی بی گناه
غم مخور ای دل که جهان را قرار نیست و آنچه تو بینی به جز از مستعار نیست آنچه مجازی بود آن هست آشکار و آنچه حقیقی بود آن آشکار نیست هست یکی پرده جنبنده بدیع کز برآن نقش و صور را شمار...
سر آزاده ما منت افسر نکشد تن وارسته ما حسرت زیور نکشد ما فقیران تهیدست ز خود بیخبریم جز سوی حق دل ما جانب دیگر نکشد ما گداییم ولی قصر غنا منزل ماست هر که شد همدم ما منت قیصر نکشد خ...
ما درس صداقت و صفا می خوانیم آیین محبت و وفا می دانیم زبن بی هنران سفله ای دل مخروش کانها همه می روند و ما می مانیم
به نام برازنده نام ها کز آغازها داند انجام ها خداوند عرش و خداوند فرش گراینده هر دو گیتی به عرش فروزنده عقل و جان و سخن برازنده این جهان کهن ز دور اندربن پهنه بیکران چو بینی بر این...
جهان جز که نقش جهاندار نیست جهان را نکوهش سزاوار نیست سراسر جمال است و فر و شکوه بر آن هیچ آهو پدیدار نیست جهان را جهاندار بنگاشته است به نقشی کزان خوب تر کار نیست چو بیغاره رانی ه...
عمری به باد رفت و به جا ماند این کتاب باشدکشی بخواند وآمرزش آورد ای مهربان رفیق که خواندی کتاب من شاید به چشم ذوق تو صد عیب برخورد گر عیبی اندر آن نگری عیب پوش باش زبرا تو زود بگذر...
خامشی جستم که حاسد مرده پندارد مرا وز سر رشگ و حسدکمتر بیازارد مرا زنده درگور سکوتم من مگر زین بیشتر روزگار مرده پرور خوار نشمارد مرا مردمان از چشم بد ترسند و من از چشم خوب حق ز چش...
از دامن کوه لاله ناگه برجست گلگون رخی و تیشه سبزی در دست با فرق سر دریده گویی فرهاد از خاک برون آمد و بر سنگ نشست
می مخور ور خوری مدام مخور جز شب آن هم میان شام مخور عرق ساده به ز کنیاک است به ز مرفین و جرس و تریاک است چون ز پنجه شدی به سال فزون بایدت خورد گندمی افیون این من از ده طبیب بشنیدم ...
سحابی قیرگون برشد ز دریا که قیراندود شد زو روی دنیا خلیج فارس گفتی کز مغاکی به دوزخ رخنه کرد و ریخت آن جا بناگه چون بخاری تیره و تار از آن چاه سیه سر زد به بالا علم زد بر فراز بام ...
زلفای قجری ر درهم و بشکسته مکن واز درهای سلامت ر به روم بسته مکن واز گر ما ر مخی ها نمخی نه دو کلیمه این بار مو ر مثل همه بار خسته مکن واز یار اینجیه ا مشو مخن آوازه موذن تام خادم ...
هشت تن در هشت معنی شهره اند اندر ادب چار شاعر در عجم پس چار شاعر در عرب در گه رامش زهیر و نابغه هنگام خوف گاه کین اعشی قیس و عنتره گاه غضب ور ز اشعار عجم خواهی و استادان خاص رو ز ش...
گر چون تو نقشی ای صنم نقاش چین در چین کشد عمر درازی بایدش کان زلف چین در چین کشد گر سنبل و نسرین کشد از خط رخسار تو سر رویت خط بیحاصلی بر سنبل و نسرین کشد گر دل به زلفت افکنم خال ت...
برخیز که خود را ز غم آزاده کنیم تا کی طلب روزی ننهاده کنیم آخر که گل ما به سبو خواهد رفت کن فکر سبویی که پر از باده کنیم
در خوردن بشر خاک از بس که حرص دارد از سنگ قبر هر روز دندان نوگذارد سنگ مزار عاشق سرپوش نامرادیست این سنگ را کس ای کاش از جای برندارد بهتر بود ز سیصد الحمد قل هو اله صاحبدلی کز اخلا...
به ماه سفندار یک سال شید بتابید بر یاسمین سپید نشسته هنوز از ستم دست دی ز ابرو برافشاند خورشیدخوی گره شد گلوگاه باد شمال هوای دژم را نکو گشت حال به صد رنگ سیمرغ زربن کلاه بزد تیر د...
هرکو در اضطراب وطن نیست آشفته و نژند چو من نیست کی می خورد غم زن و دختر آن را که هیچ دختر و زن نیست نامرد جای مرد نگیرد سنگ سیه چو در عدن نیست مرد از عمل شناخته گردد مردی به شهرت و...
بازآمد آن ترک ختا کز بیقراران کین کشد یارب مبادا کز خطا خط بر من مسکین کشد دلدادگان از هر طرف برگرد او بربسته صف بگرفته دامانش به کف گه آن کشد گه این کشد گر جان به کف باید نهاد این...
گر مدحی از ابنای بشر می گویم نه چون دگران به طمع زر می گویم آنان پی جلب نفع گویند مدیح من مدح پی دفع ضرر می گویم