شمارهٔ ۸۳ - پند پدر
آن که کمتر شنید پند پدر روزگارش زیاده پند دهد وان که را روزگار پند نداد تیغ زهر آبداده پند دهد

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
آن که کمتر شنید پند پدر روزگارش زیاده پند دهد وان که را روزگار پند نداد تیغ زهر آبداده پند دهد
ای دوست بیا لختی ترک می و ساغر کن از میکده بیرون شو جان بر لب کوثر کن مست می وحدت شو پا بر سر کثرت زن فانی شو و باقی باش تقلید پیمبر کن گفتار نبی بشنو اسرار ولی دریاب چند این در و ...
چون عدو درکمین بود زنهار دست از شنعت رفیق بدار دو کبوتر که بال هم شکنند لقمه گربه را درست کنند
بهار آمد و رفت ماه سپند نگارا درافکن بر آذر سپند به نوروز هر هفت شد روی باغ بدین روی هر هفت امشاسفند زگلبن دمید آتش زردهشت بر او زند خوان خواند پازند و زند بخوانند مرغان به شاخ درخ...
سنبل صد برگ رنگارنگ پنداری مگر چار چیز از چار حیوان گشته در یکجا پدید غبغب رنگین کبوتر گردن طاوس نر روی بوقلمون مست و دم روباه سپید در حقیقت یک گلستان گل خرید از گلفروش آن که از ای...
ای نرگست به خلق در فتنه بازکن وی سنبل تودست تطاول درازکن چشمانت را حذر بود از دیدن رقیب همچون مریضکان ز مرگ احترازکن الفت چگونه دست دهد بین ما وشیخ ماکار بر حقیقت و او بر مجازکن ما...
ز البرز بزرگ در شمال ری هر شب دم دلکش شمال آید از باد شمال مشکبو هر دم جان رقصد و دل به وجد و حال آید وز عطر خوش گل و ریاحینش آفات سموم را زوال آید برفش بگدازد و به شهر اندر بس چشم...
هند و ایران برادران همند زبده نسل آریا و جمند آن یکی شیر وآن دگر خورشید نزد مردم به راستی علمند پارس شیر است و هند خورشید است پشت بر پشت پاسدار همند سیرچشمند هر دو چون خورشید گرچه ...
تا توانی دفع غم از خاطر غمناک کن در جهان گریاندن آسانست اشکی پاک کن گر نسیم فیض خواهی از گلستان وجود یک سحر چون گل به عشق او گریبان چاک کن هرکه بار او سبکتر راه او نزدیکتر بار تن ب...
ای جناب میرزا از بهر چه حکم بر کفر من دلریش محزون داده اید اشتباهات عجیب و انتسابات خنک همچو آروغ از درون سینه بیرون داده اید چون منی در آستانه باعث ضعف شماست زان سبب در عزل من دست...
در شهربند مهر و وفا دلبری نماند زیر کلاه عشق و حقیقت سری نماند صاحبدلی چو نیست چه سود از وجود دل آیینه گو مباش چو اسکندری نماند عشق آن چنان گداخت تنم را که بعد مرگ بر خاک مرقدم کف ...
غمزه ات خونریزتر یا دیده خونبار من طره ات آشفته تر یا خاطر افکار من لعل جانان سرخ تر یا لاله یا می یا عقیق مه نکوتر یا پری یا حور یا دلدار من کام عاشق تلخ تر یا صبر یا گفتار تو وصل...
قطعه شعر ز شوریده شنیدم که در آن گفته تبریک به شهزاده در این عید سعید سخنش بس که بلند است هم از راه سخن می توان بر لب او بوسه زد از راه بعید شعر شیرین ز فصیح الملک امروز خوش است که...
حق پرستان سلف کاری نمایان کرده اند معبدی بر کوهسار از سنگ بنیان کرده اند بیست پله برنهاده پیش ایوانی ز سنگ زیرش انباری برای آب باران کرده اند پله ای دیگر نهادستند از سوی دگر از پی ...
لاله خونین کفن از خاک سر آورده برون خاک مستوره قلب بشر آورده برون نیست این لاله نوخیز که از سینه خاک پنجه جنگ جهانی جگر آورده برون رمزی از نقش قتالست که نقاش سپهر بر سر خامه ز دود ...
حبذا خاک روان بخش و زهی تربت پاک که از او خاک ز افلاک فزون یافته فر آشناتر به دل خلق که دانش در دل پاک تر در نظر مرد که بینش به نظر درد را کاین شد درمان چه زیان و چه گزند رنج را کا...
شب چو دیوان به حصار فلکی راه زدند اختران میخ بر این برشده درگاه زدند راهداران فلک بر گذر راهزنان به فراخای جهان ژرف یکی چاه زدند چرخ داران سپهر از مدد بارخدای آتش اندر تن اهریمن بد...
در ده شراب کهنه که آمد بهار نو برخوان سرود تازه که شد روزگا ر نو برکن شعار کهنه ز تن این زمان که باغ پوشیده است بر تن گلبن شعار نو طی گشت هرج و مرج زمستان کز آسمان آورده اند بهر چم...
خواجه فرخ سیر محمد دانش ای که سخن گستری و دانش پرور نثر تو چون بر صحیفه خامه بهزاد نظم تو چون در قنینه باده خلر چون تو ندیدم سخنوری به فصاحت دیده و سنجیده ام هزار سخنور همسر رنجم ا...
گلعذاران جهان بسیارند لیک پیش گل رویت خارند دل نگهدار که خوبان دل را چون گرفتند نگه می دارند مده آزار دل من که بتان دل عشاق نمی آزارند گر شنیدی که نکویان جهان بی وفایند و شقاوت کار...
جز روی تو کافروخته گردد ز می ناب آتش که شنیده است که روشن شود از آب شنگرف دو رخسار تو آمیخته با سیم سیم تو ز دو دیده ام انگیخته سیماب سیماب اگرم بارد به رخ عجبی نیست سیماب روان شیف...
تا بخل و حسادت به جهان راهبر است آزاده ذلیل و راستگو در خطر است خون تو مدرسا هدر گشت بلی خونی که شبی گذشت بر وی هدر است
ایزدت خر خلق کرد ای کودن شاعرنما رو چرا کن تا کی اندر کار حق چون و چرا می برازد بر تو عنوان خریت ای همچو وحدانیت مطلق بذات کبر با از تو ابله تر نجستم نیک جستم بی خلاف از تو ناکس تر...
قصه شاهان جهان بیش و کم نیست به جز قصه جور و ستم قاعده س عدل به دوران ما هست پدیدار ز سلطان ما عامل فرمانش به بحر و به بر نیست به جز ورد دعای سحر شد که نخواهد ز رعیت درم شاه رعیت ب...