شمارهٔ ۹۷ - شوخ فارسی
مژه از سر نیزه فوج بهادر تیزتر ابرو از شمشیر سردار سپه خونریزتر فارسی شوخی است یارم کز غم لعل لبش هست چشمم از خلیج فارس گوهربیزتر معتدل تر قامتش از طبع موزون بهار لعلش از کلک کمال ...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
مژه از سر نیزه فوج بهادر تیزتر ابرو از شمشیر سردار سپه خونریزتر فارسی شوخی است یارم کز غم لعل لبش هست چشمم از خلیج فارس گوهربیزتر معتدل تر قامتش از طبع موزون بهار لعلش از کلک کمال ...
به کام من بر یک چند گشت گیهان بود که با زمانه مرا عهد بود و پیمان بود هزار دستان بد در سخن مرا و چو من نه در هزار چمن یک هزاردستان بود مرا چو کان بدخشان بد این دل دانا سخن بدو در چ...
نصیحتی است اگر بشنوی زیان نکنی که اعتماد بر اوضاع این جهان نکنی از این وآن نکشی هیچ در جهان آزار اگرتو نیت آزار این و آن نکنی ز صد رفیق یکی مهربان فتد هش دار که ترک صحبت یاران مهرب...
میوه به صفاهان در و رامش به ری اندر باده به ارومی در و دانش به خراسان
پانزده روز است تا جایم در این زندان بود بند و زندان کی سزاوار خردمندان بود کار نامردان بود سرپنجه با ارباب فقر آنکه زد سرپنجه با اهل غنا مرد آن بود همت آن باشد که گیری دستی از افتا...
ای کمان ابرو به عاشق کن ترحم گاه گاهی ور نه روزی بر جهد از قلب مسکین تیر آهی آفتابا از عطوفت بخش بر جان ها فروغی پادشاها از ترحم کن به درویشان نگاهی گر گنه باشد که مردم برندارند از...
دو علم است معلوم نزد بشر یکی علم خیر و دگر علم شر
یاد باد آن عهد کم بندی به پای اندر نبود جز می اندر دست و غیر از عشقم اندر سر نبود خوبتر از من جوانی خوش کلام و خوش خرام در میان شاعران شرق سرتاسر نبود درسخن های دری چابک تر و بهتر ...
زال زمستان گریخت از دم بهمن آمد اسفند مه به فر تهمتن خور به فلک تافت همچو رای پشوتن آتش زردشت دی فسرد به گلشن سبزه چو گشتاسب خیمه زد به گلستان قاید نوروز چتر آینه گون زد ماه سفندار...
پیرزن صبر نمودی به جفاش باکس آن راز نمی کردی فاش لیک آن دختر غدار پلید کرد با شوی شبی رازپدید گفت مام تو مرا کشت ز غم بس که با من کند از کینه ستم ما نسازیم به یکجای مقر یا مرا دار ...
دید تهمورث چو بر آن دوکنیز گفت با شیدسپ کای پیر عزیز این دو دختر را جمالی بیمرست یا پری خود ز آدمی زیباتر است همچو من بنگر تو نیز گفت شیدسپ ای جهان را روشنی دور باش از فکرت اهریمنی...
شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفت صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت تیری به کمان آمد بر قصد دل خصم هم گر به خطا ناگه تیری ز کمان رفت سلطان جوان آمد شاد و خوش و پیروز وان انده د...
بند اول عروس گل از باد صبا شده در چمن چهره گشا الا ای صنم بهر خدا ز پرده تو رخ بدرکن دیده کسی هرگز بود پیچه زدن خوی گل پیچه زدن خوی گل پرده برافکن تا شود پرده نشین روی گل پرده نشین...
خواستگار آمد و با رنج دراز خوانده شد خطبه و شد عقد فراز خیمه کشت ازگل روبش گلشن ناقه کشتند و شد آتش روشن زان عروسی و از آن دامادی مادرش کرد فراوان شادی لیک از آغاز عروس بدخوی سر گر...
رقیب می رسد ازگرد راه چاره کنید به روی قبضه شمشیر استخاره کنید درین رمق رقم قتل خویش را یاران ز دست خصم بگیرید و پاره پاره کنید شکنج زلف بتان گر بلای عقل شماست سبک ز حلقه دیوانگان ...
باش تا پنجه ناهید زند زخمه به چنگ آورد اختر ما دامن مقصود به چنگ خوش دلی ها رسد از شاخ هوس گوناگون آرزوها دمد از باغ امل رنگارنگ نور پاک احدی رفع کند ظلمت شرک خلق پاک بشری محوکند ن...
ز من نگارم خبر ندارد به حال زارم نظر ندارد خبر ندارم من از دل خود دل من از من خبر ندارد کجا رود دل که دلبرش نیست کجا پرد مرغ که پر ندارد امان از این عشق فغان از این عشق که غیر خون ...
مژده که آمد برون خاطر ما ز انتظار مژده فتح الفتوح داد به ما کردگار حق در رحمت گشود بر دل امیدوار فتح به ما شد قرین بخت به ما گشت یار ناصر ملت نمود فتحی بس نامدار هذا فتح قریب هذا ن...
این پیدا است که آذرپاد را فرزند تنی زاد نبود و از آن پس آیستان نیاز و دعا به یزدان کرد دیر برنیامد که اذرپاد را فرزندی ببود هرآینه درست خیمی زرتشت سپینمان را زرتشت نام نهاد وکفت که...
به چیز یزدان و امهرسپندان توخشا توزنده - عمل کننده و جان سپار باش به گیتی ره ایزدی توختن بود مینوی توشه اندوختن به راه خدا و امهرآسپند به جان کوش تا وارهی ازگزند
دشمن کهن را دوست نو مگیر چه دشمن کهن چون مار سیاه است که صد ساله کین فراموش نکند بود دشمن کهنه مار سیاه که صد سال دارد به دل کین نگاه بدان کینه ور دوستی نو مکن که ناگه کشد از تو کی...
دوست کهن را دوست نو گیر چه دوست کهن چون می کهن است که هر چند کهنه تر به خورش شهریاران بیشتر شایسته و سزاوار بجو یار نو از کهن دوستان که می چون کهن گشت نیکوست آن کهن یار همچون می لا...
به یزدان آفرین کن و دل به رامش دار کت از یزدان فزایش به نیکویی رسد به یزدان نخست آفرین بر شمار پس آنگاه دل را به رامش سپار کت افزایش آید ز یزدان پاک ز رامش نگردد دلت دردناک
دهیوپد مرد شاه را نفرین مکن چه شهر پاسبانند و نیکویی به جهانیان اندازند به شاهنشهان زشت و ناخوش مگوی کجا پاسبانند بر شهر وکوی به کشور نکویی از ایشان رسد وزیشان بود کیفرکار بد