فقرۀ ۱۵۴
و ترا گویم ای پسر که خرد به مردم بهترین دهشیاری یعنی بهترین بخش و توفیق است ترا گویم ای پور فرخنده پی خرد جوی تا کام یابی ز وی که مردم دهشیار را در جهان خرد از دهش ها به اندر نهان ...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
و ترا گویم ای پسر که خرد به مردم بهترین دهشیاری یعنی بهترین بخش و توفیق است ترا گویم ای پور فرخنده پی خرد جوی تا کام یابی ز وی که مردم دهشیار را در جهان خرد از دهش ها به اندر نهان ...
به هیچ کس افسوس استهزاء مکن مکن هیچ افسوس با مردمان کز افسوسیانند مردم رمان
با دژآگاه نادان و بی تربیت مرد همراز مباش با خشمگین مردم همره مباش با خلج پوچ و پست مردم هم سگالش هم مشورت مشو با بسیارخواسته مرد متمول هم خورش مباش سگالش مکن با خلج مرد زفت مگو با...
پسر من کرفک اندیش بوی نه گناه اندیش چه مردم تا جاودان زمان زنده نی چه چیز که آن مینوی است بایستنی تر پاینده تر که جان پدرکرفه اندیش باش بی آزار و به دین و خوش کیش باش چو باید شدن ز...
با مست مرد هم خورش مشو مشو هم خور و خفت بامست مرد که آمیزش مست رنجست و درد
از بدگوهر مرد و بد تخمه مرد افام مستان و مده چه وخش گران باید دادن و همه گاه به درخانه تو بایستد و همیشه پیامبر به درگاه تو برپای دارد و ترا زیان گران از وی باشد به بدگوهران وام هر...
دشن چشم بدچشم مرد به یاری مگیر مشو هیچ با مرد بدچشم یار که بدچشم مردم نیاید به کار
بر ارشکین حسود مرد خواسته منمای به رشکاوران هیچ منمای زر بپرهیز از سیزک بی هنر
اندر پادشاهان وژیر گزیر چاره و تدبیر به دروغ به پایان مبر چو پیدا شدت نزد شاهان فروغ نگر تا نگویی بدیشان دروغ سخن جز به آیین دانش مگوی که نزد شهان باشدت آبروی
از سیزک خبرچین و دروغ مرد سخن مشنو مکن گوش هرگز به مرد دروغ که در گفته هایش نبینی فروغ
به بادافره بر مردمان کردن ورندک برنده - تندرو مباش به بادافره اندر مشو تند و تیز کسی را به گیتی میازار نیز
اندر خوردن با مردم همچشمی و پیکار مکن مردم را مزن مشو در خورش باکسان هم نبرد دل میزبان را میاور به درد
آن گذشته فراموش کن و ان ناامده را بیش و تیمار مبر فراموش کن چیزهای شده مبر بیش و تیمار ناامده
گاه را مکوش به بیگاه کوشش مکن بهر جاه که جاه است بسته به هنگام و گاه
با آزادچهره مرد نجیب مرد کارآگاه و زیرک و خوش خیم مرد همپرسشی صحبت کن و دوست باش همان زیرک و مرد آزادچهر سخن پرس و پیش آر آواز نرم
به نبرد بسیار بیندیش که بار گران با تو نباشد شوی چون به پیکار جنگاوران نگر تا نباشدت بار گران
از کینه ور مرد پادشاه صاحب نفوذ دور باش ز دارای کین توز دوری گزین همان به که نشناسدت مرد کین
با دبیر مرد همال خصم مباش سخنگوی داننده را دوست گیر بپرهیز از خشم مرد دبیر مزن پنجه با مرد دانش پژوه مهل تات دشمن شوند این گروه
با مرد یاوه گوی راز خود آشکار مکن مکن راز با مردم یاوه کوی که رازت پراکنده سازد به کوی
پیشگاه مرد دانا را گرامی دار و از وی سخن پرس و سخنش بشنو بر مرد داننده خاموش باش سخن پرس و دیگر همه گوش باش خردمند استاده در پیشگاه نگر تا چه گوید به بیگاه و گاه
به هیچ کس دروغ مگوی دلت را ز نیکو سخن ده فروغ میالای هرگز دهان از دروغ
کسی که او را شرم نیست ازش خواسته مگیر اگر وام خواهی ز یاران بخواه ز بی شرم زر خواستن نیست راه
چشم آگاه را به هیچ چیز گرو منه کسی کش به چیز تو چشمست تیز گروگان منه در برش هیچ چیز
بخدای و سردار مرد وستار وکستاخ مباش مشو تند وگستاخ و نااستوار به پیش خدا و خداوندگار